↺"سلامبهچهاردهمعصوم...( :❤️
🫧• السلامعلیڪیارسولالله •
🩶• السلامعلیڪیاامیـرالمؤمنین •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالزهـرا •
🩶• السلامعلیڪیاحسـنِبنعلے •
🫧• السلامعلیڪیاحسـینِبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنالحسین •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاجعـفربنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاموسےبنجعـفر •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنموسیالرضا •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاحسنبنعلی •
🩶• السلامعلیڪیاصـاحبالزمان •
🫧• السلامعلیڪیازینبڪبری •
🩶• السلامعلیڪیاابوالفضلالعبـاس •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالمعصومه •
191.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
منم همینطور .. 💔
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تمام وجودم شرمنده شد .. 💔 ؛ )))
میزان اقتدار👌😎
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- یعنی هیچ راهی نداره ما؛ به
فاطمیه سال۱۴۰۴ برگردیم؟💔
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زهرا منم علی💔/
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عالیییی .. 😂🤌🏻🦦
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حرف رفتن نزن،هنوز خیلی جوونی🖤
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_دویست_و_هفتاد_و_ششم #عاشقانه_مذهبی رفتیم سمتشون. ریحانه که تازه متوجه ورودمون شد
#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_هفتاد_و_هفتم
#عاشقانه_مذهبی
با رگبند محکم دستش و بست. دلم برای پیر مرده سوخت،اون
آقا هرچی لج از محمد داشت و سر پیر مرد بیچاره خالی
کرد.یک لحظه هم اخم از چهرش کنار نمیرفت.
هنوز از کار محمد گیج بودم.
هم خندم گرفته بود،هم متعجب شدمو هم از سیاستش
ترسیدم.محمد به سمت دیگه ی اتاق رفت ومنم پشت سرش
میرفتم.
یه آقای دیگه ای که تقریبا بزرگ تر از قبلیه نشون میداد به
محمد اشاره زد که پیشش بره.
رفتیم طرفش که گفت: اگه میخوای خون بگیری روی این
صندلی بشین.
محمد نشست و آستین پیراهنش و بالا برد.
فکر کردن به چیزی که گفته بود باعث شد،با تمام وجودم
لبخند بزنم. مهم بودن برای محمد،حس خیلی لذت بخشی بود.
داشت ازش خون میگرفت که محمد
به صندلیش تکیه داد و سرش و بالا گرفت.
کارشون تموم شده بود. ازش خون گرفت و یه چسب هم
روی جای زخمش گذاشت.
از صندلی بلند شد و آستینش ودرست کرد.
رفتیم طرف پذیرش و محمد پرسید که اون خانوم کی
میاد؟مسئول پذیرشم گفت،مشخص نیست، شاید یک ساعت
دیگه.
باهم به سمت مامان اینا رفتیم.
مامان با دیدنمون گفت: تموم شد بچه ها؟
محمد:از من نمونه خون گرفتن،ولی از فاطمه خانوم نه...!
مامان:چرا؟
به محمد نگاه کردم و منتظر موندم که اون جواب بده.بعد
یخورده مکث گفت:خانومی که نمونه میگیرن،یک ساعت
دیگه میان
مامان:من باید برم،دیرم شد.دیگه کسی نیست ازش خون
بگیره؟
محمد جدی جواب داد:هستن،ولی خانوم نیستن!
مامان لبخندی زد و چیزی نگفت که محمد ادامه داد:اگه اجازه
بدین،ما فاطمه خانوم و میرسونیم.
مامان:باشه من که مشکلی ندارم. ببخشید من باید برم
بیمارستان وگرنه میموندم.
رو به سارا ادامه داد: خاله تو نمیای با من؟ممکنه زمان ببره!
سارا:چرا،شما برید من میام
مامان با ریحانه خداحافظی کرد و رو به محمد گفت:ممنونم
پسرم،مراقب خودتون باشین.فعلا خداحافظ
بدون اینکه منتظر جواب بمونه به سرعت از آزمایشگاه
بیرون رفت.سارا بهم نزدیک شد و با صدای آرومی گفت
:فاطمه جون این پسره خیلی سختگیره،از الان اینجوریه پس
فردا که باهاش ازدواج کنی بدبختت میکنه.یخورده بیشتر فکر
کن .هنوزم وقت داری ها.بیا و همچی و بهم بزن، تو نمیتونی
با همچین آدم سختی کنار بیای
پریدم وسط حرفش:
_ساراجان،ممنونم از نصیحتت!مامان منتظرته،برو.
یه پوزخند زد و دور شد.
کنار ریحانه نشستم.نگاهم به محمد افتاد که به دیوار تکیه داده
بود و پلک هاش و بسته بود.
کنار من یه صندلی خالی بودکه اون طرفش یه خانوم نشسته
بود.محمد به صندلی نگاهی انداخت و دور شد. با چشم هام
دنبالش کردم.
به فاصله چند ردیف از ما یه صندلی خالی کنار دیوار بود که
رو اون نشست و به دیوار تکیه داد...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡