↺"سلامبهچهاردهمعصوم...( :❤️
🫧• السلامعلیڪیارسولالله •
🩶• السلامعلیڪیاامیـرالمؤمنین •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالزهـرا •
🩶• السلامعلیڪیاحسـنِبنعلے •
🫧• السلامعلیڪیاحسـینِبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنالحسین •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاجعـفربنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاموسےبنجعـفر •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنموسیالرضا •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاحسنبنعلی •
🩶• السلامعلیڪیاصـاحبالزمان •
🫧• السلامعلیڪیازینبڪبری •
🩶• السلامعلیڪیاابوالفضلالعبـاس •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالمعصومه •
اَلسَّلامُعَلَیْکَیـااَباعَبْـدِاللَّهِوَعَلَـیالاَْرْواحِ
الَّتـیحَلَّتْبِفِنائِکَعَلَیْکَمِنّیسَلامُاللَّهِاَبَـداً
مابَقیتُوَبَقِیَاللَّیْلُوَالنَّهارُوَلاجَعَلَهُاللَّهُآخِرَ
الْعَهْدِمِنّیلِزِیارَتِکُمْاَلسَّلامُعَلَـیالْحُـسَیْـنِوَ
عَلیعَلِیِّبْنِالْحُسَیْنِوَعَلیاَوْلادِالْحُـسَیْـنِوَ
عَلـیاَصْحابِالْحُسَیْـنِ♥️
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
تودنیاییکهبیاعتقادیشدهکلاس
منهنوزموقتیگیرمبهمادرمزهراپناهمیبرم!
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی کارتون
گیر میکنه
امامزمان رو
فقط به
"مادرشزهرا" قسم بدید!
به غیر از
مادرش زهرا
به هیچکس
قسمش ندید
که دیر میرسه!
ما امتحان کردیم!
|شهیدعبدالحسینبرونسی|
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
879.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فکتی که شهید خامنهای همه مارو تعلیم داد ؛)
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
کلام امام صادق علیه السلام:...
#کتاب_غیبت_نعمانی
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_دویست_و_هشتاد #عاشقانه_مذهبی بهش یه لبخند زدم که دیدم مامان با چشم های خیس بالای
#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_هشتاد_و_یکم
#عاشقانه_مذهبی
تو آینه به چشم های مامان نگاه کردم که روم زوم بود.یه
لبخند زد و سرش و برگردوند.چند دقیقه گذشته که دوباره پیام
اومد
"امشب هیئت ببینمت"
براش یه "چشم" فرستادم و گوشیم و روی صندلی گذاشتم.
لبخندم کنترل نشدنی تر از همیشه شده بود.چشمم و بستم و از
سر آسودگی یه نفس عمیق کشیدم.
چون جشن بود یه روسری قواره بلند
که ترکیبی از رنگ های شاد و روشن داشت سرم کردم و با
مدل جدیدی که یاد گرفته بودم بستمش.
از آینه فاصله گرفتم تا بهتر خودم رو ببینم
روی مانتوی نباتی رنگم که تا بالای زانوم بود دست کشیدم.
پاچه ی شلوار کتان کرم رنگم و مرتب کردم.چادر و گوشیم
رو برداشتم و بیرون رفتم
مامان خونه نبود ولی بهش زنگ زدم و بهش خبر دادم که
دارم میرم
داشتم کفشم و میپوشیدم که با صدای بوق ماشین ،فهمیدم
آژانس اومد.گوشیم رو برداشتم و از خونه خارج شدم.چند
دقیقه بعد رسیدم.
کرایه رو دادم و رفتم تو حسینیه و
قسمت خانوم هایه گوشه نشستم.
گوشیم و برداشتم و به محمد پیامک فرستادم :من اومدم!
چنددقیقه بعد جواب داد: تنها ؟
+بله !
جوابی نیومد .گوشیم و کنار گذاشتم.
جمعیت خانوم ها بیشتر شده بود
تقریبا بیشترشون هم و میشناختن
داشتم با لبخند به حلقه ام نگاه میکردم وباهاش ور میرفتم که
یه خانومی با مهربونی پرسید : عزیزم شما خانوم آقا محسنی؟
گفتم :نه
منتظر بود جمله ام و کامل کنم
جمله ای که میخواستم بگم خیلی برام دلنشین بود ولی برای
گفتنش مردد بودم.انگار هنوز باورم نشده بود .دل و زدم به
دریا و با لبخندی از سر شوق گفتم :خانم آقا محمدم ،آقای دهقان فرد.
خانومه اولش با تعجب نگاه کرد و بعدبا خوشحالی گفت
:عزیزدلم!
کلی تبریک بهم گفتن وازشون تشکر کردم.مراسم شروع شده
بود.
چیزی که میخوندن شاد بود وهمه دست میزدن،ولی من بغض
کرده بودم.دلم میخواست از ذوق گریه کنم
جو خوبی داشتن. خونگرم بودن وهمین باعث میشد
ناخودآگاه باهاشون احساس صمیمت کنی.
انقدر خندیدیم و به حرف کشیدنم که بغض از سر شوقم هم
یادم رفت!
مراسم تموم شد.کلی انرژی گرفته بودم.با اینکه محمد و ندیده
بودم حس میکردم کنارمه .دلم نمیخواست به خونه برگردم
ولی چاره ای نبود...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡