درماندهام ، خسته؟ نمیدانم
کیلو کیلو غم را در سینهام احساس میکنم
میخواهم دهان باز کنم و عربده بزنم
اما تا این صدای لاکردار به بالای گلویم میرسد
یکجا فرو میریزد
یکهو لال میشوم ، لال.
دست هایت را برای نوازش نمیخواهم
نوازش هایت دردی را از من دوا نمیکند
دست هایت بیاور ، این سینهی واماندهام را بشکاف و تمام این غم های بی پدر و مادری که جان میگیرد را از سینهام بیرون بکش
تا گوش هایت از صدای خستهی آخيشم پر شود.
آخیشی که همراه با آغوش و اندکی از صدای گیرایت که میگوید " تمام شد نفس بکش " باشد.