eitaa logo
. حَنیفـھ☁️ .
3.3هزار دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
753 ویدیو
5 فایل
__ _ بھ‌توکل‌نام‌اَعظمـت🌿 . رسانہ‌فرهنگی‌/هنرۍحنیفھ . وَ بڪاوید ؛ 🐋| @Haniinfo * نشـرمُحتواهمراھِ‌حفظ‌نشـان‌واره ! بیمه‌شده‌ۍ‌حضـرت‌زهـراۜ . 🤍 .
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از 『حـَلـٓیڣؖ❥』
•°🌿❤️°• ◇حاج حسین یکتا◇ دوره دورِی تیپ زنیه.. مهم اینه که.. کی برای کی تیپ میزنه . . . ! ! تیپتون خدایی😉✨🌿
هدایت شده از ❁ڨݜٵع ⇣𝓬𝓱𝓮𝓼𝓱𝓪𝓮❁
(بین خودمون باشه هـــــــا😉) به اعضاشون جایزه و هدیه هم میدن😍✨
هدایت شده از  . حَنیفـھ☁️ .
شبتون بخیررفقا🖐🏻✨
هدایت شده از  . حَنیفـھ☁️ .
بسم‌اللّہ‌الرحمن‌الرحیم
💖✨💖✨💖✨ ✨💖✨💖✨ 💖✨💖✨ ✨💖✨ 💖✨ ✨ . واسہ دیدنش روز شمارے میکردم... هر روز کہ میگذشت ذوق و شوقم بیشتر میشد هم براے دیدن علے عزیزم هم براے عروسیمون.😍 احساس میکردم هیچ کسے تو دنیا عاشق تر از منو علے نیست اصلا عشق ما زمینے نبود. بہ قول علے خدا عشق ما رو از قبل تو آسمونا نوشتہ بود. همیشہ میگفت: _اسماء ما اون دنیا هم باهمیم من بهت قول میدم😍 همیشہ وقتے باهاش شوخے میکردم و میگفتم: _آهان یعنے تو از حورے هاے بهشتے میگذرے بخاطر من؟؟ از دستم ناراحت میشد و اخم میکرد. اخم کردناشم دوست داشتم.😍 واے کہ چقدر دلتنگش بودم.😢💔 با خودم میگفتم : ایندفعہ کہ بیاد دیگہ نمیزارم بره، من دیگہ طاقت دوریشو ندارم. چند وقتے کہ نبود، خیلے کسل و بے حوصلہ شده بودم دست و دلم بہ غذا نمیرفت کلے هم از درسام عقب افتاده بودم.😞 حالا کہ داشت میومد سرحال تر شده بودم .میدونستم کہ اگہ بیاد و بفهمہ از درسام عقب افتادم ناراحت میشہ. شروع کردم بہ درس خوندن و بہ خورد و خوراکم هم خیلے اهمیت میدادم. تو این مدت چند بار زنگ زد. یک هفتہ بہ اومدنش مونده بود .قسمم داده بود کہ بہ هیچ وجہ اخبار نگاه نکنم و شایعاتے رو کہ میگن هم باور نکنم. از دانشگاه برگشتم خونہ.🚶🏻‍♀ بدون اینکہ لباس هامو عوض کنم نشستم رو مبل کنار بابا. چادرمو در آوردم و بہ لبہ ے مبل آویزون کردم. بابا داشت اخبار نگاه میکرد.👀 بے توجہ بہ اخبار سرم رو بہ مبل تکیہ دادم و چشمامو بستم. خستگے رو تو تمام تنم احساس میکردم.😪 با شنیدن صداے مجرے اخبار چشمامو باز کردم: _تکفیرے هاے داعش در مرز حلب... یاد حرف علے افتادم و سعے کردم خودمو با چیز دیگہ اے سر گرم کنم. اما نمیشد کہ نمیشد. قلبم بہ تپش افتاده بود این اخبار لعنتے هم قصد تموم شدن نداشت. یہ سرے کلمات مثل محاصره و نیروهاے تکفیرے شنیدم اما درست متوجہ نشدم.😰 چادرمو برداشتم رفتم تو اتاق.🚶🏻‍♀ بہ علے قول داده بودم تا قبل از این کہ بیاد تصویر همون روزے کہ داشت میرفت، با همون لباس هاے نظامیش رو بکشم.🎨 این یہ هفتہ رو میتونستم با این کار خودمو مشغول کنم. هر روز علاوه بر بقیہ کارهام با ذوق و شوق تصویر علے رو هم میکشیدم. یک روز بہ اومدنش مونده بود. آخرین بارے کہ زنگ زد ۶ روز پیش بود. تاحالا سابقہ نداشت این همہ مدت ازش بے خبر بمونم.😞 نگران شده بودم اما سعے میکردم بهش فکر نکنم.😣 اتاقمو تمیز و مرتب کردم و با مریم رفتم خرید. دوست داشتم حالا کہ داره میاد با یہ لباس جدید بہ استقبالش برم.🤗 خریدام رو کردم و یہ دستہ ے بزرگ گل یاس خریدم.💐 وقتے رسیدم خونہ هوا تقریبا تاریک شده بود.🌃 🍓
هدایت شده از پیشاهنگ
همسنگرا‌۵‌نفر‌بدیداینور🚶‍♂....
سلام کانالی داریم همه جوره از پروفایل و رمان و ....تو هم اگه میخوای بیا👇 @Mazhaby4
اڪیپ‌مبارزان³¹³❥ ⟿https://eitaa.com/joinchat/2207514778Ca98866e5cd
حمایتے⇧✉