مَحیا|Mahya
تلخی ِروزگار امانم نمیدهد . . .
خوبم ولی ، به مرهمت چای ِروضهات./
مَحیا|Mahya
دیشب یه شب عجیبی و سنگینی بود ، میتونم بگم تاحالا همچین حسی نداشتم ..
دیشب هر چقدر گریه میکردم قلبم سبک نمیشد ، اصن نمیتونستم از جام بلند بشم مخصوصا آخر مراسم که آقای طاهری روضه میخوندن اینقدر بغض داشتم که احساس خفگی میکردم شاید اگه زینب بغلم نکرده بود همونجا میموندم به گریه کردنم ادامه میدادم .
اومدم از هیئت بیرون رسیدم به چایی خونه که چایی بخورم حالم بهتر بشه ، که اتوبوس ِکربلایی هارو دیدم و دیگه نتونستم جلوی گریمو بگیرم اصن برام مهم نبود اون همه آدم اونجان و من دارم گریه میکنم
دل منم با اون کربلایی ها رفت کربلا :) 💔