www,iranseda.irPart08_کیمیاگر.mp3
زمان:
حجم:
7.2M
📚🎧« کـــــــتاب صــوتی»
📃:«کیمـــــــیاگـــــر»
📘: قسمـــت : 8
📝: "اثـــــــراستــــــــادرضـــامصطفــوی
🟢:ناشــر عهــــــدمـــــانــا
🚩#هیئت_بانوان_پیشکسوت_زینبی_س
👇👇
〰💠〰🌸〰💠
@Heiat1400_p_zeinaby
〰💠〰🌸〰💠
@Ostad_Shojaeمقام محمود 21.mp3
زمان:
حجم:
12.77M
#مقام_محمود ۲۱
※ و أسئلهُ أن یُبَلّغنی المقامَ المَحمود لکم عندالله.
#استاد_انصاریان | #استاد_شجاعی
چطور میشود که؛
• پیامبر صلواتاللهعلیه قسم خوردند، بعضی شیعیان و مسلمانان را شفاعت نمیکنند،
• ولی بعضی از غیرشیعیان و غیر مسلمانان را شفاعت میکنند؟
استادشجاعی
🏴🏴🏴
🚩#هیئت_بانوان_پیشکسوت_زینبی_س
👇👇
〰💠〰🌸〰💠
@Heiat1400_p_zeinaby
〰💠〰🌸〰💠
🇮🇷🇮🇷 #وقتی مهتاب گم شد 🇮🇷🇮🇷
✒قسمت چهل و ششم
فصل چهارم
نبرد تا آزادی خرمشهر(۶)
دشمن از پشت با تانک و نیروی پیاده ما را دور زده بود.
یعنی همان بلایی که ما نیمه شب گذشته بر سر تانکهایشان آورده بودیم.
حالا دژ داشت به دست آنها میافتاد که رگبار یک تیربار سبک یکی از تانکها پهلویم را شکافت و از کتفم بیرون آمد.
فکر کردم دارم شهید میشوم.
چشمانم سیاهی رفت.
همه جا تیره و تار شد.
یکی بالای سرم آمد .
فکر کردم عراقی است که آمده تا تیر خلاص بزند، اما فرشته نجاتم، مثل همیشه، حبیب بود.
همان که همه بچههای گردان را مثل بچه خودش تر و خشک میکرد.
با آن پای مجروح تا به خودم بیایم دستش را دور مچ پایم پیچید و با سختی روی زمین کشید و جایی پشت دژ خواباند .
تمام کمرم و پیراهنم یک تکه خیس بود و داغ.
حبیب مرا به امدادگر سپرد.
امدادگر چشمش به زخم باز شده پهلویم افتاد.
شر شر خون از آن سرازیر بود.
یک باند سفید با دست رد کرد داخل زخم، اما فشار زخم و شدت خونریزی باند را که پر از خون بود پس زد.
عراقیها از سه طرف ما را محاصره کرده بودند.
مثل نقل و نبات از آن طرف دیگر نارنجک به این طرف پرتاب میکردند.
جز آن تا چند تانک به پشت سر ما بودند بقیه جرئت نمیکردند به این سوی کانال بیایند که دیدم چیزی مثل سنگ سیاه میان آسمان چرخید و پایین آمد و بالای سرم افتاد و قل خورد و افتاد پایین.
متوجه شدم نارنجک است که درست نرسیده به روی به سرم روی یک بلندی خاکریز منفجر شد و ترکش ها زوزه کشان بالای سرم حرکت کردند.
حبیب آن تحرک قبل را نداشت.
کنار من نشسته بود و با بی سیم ور میرفت تا آخرش موفق شد با شهبازی تماس بگیرد.
شهربازی داد می زد: "بیا عقب حبیب! بیا! نمیتوانی مقاومت کنی! بیا عقب!"
حبیب هم میگفت:"ممکن نیست. اصلاً این همه مجروح و شهید را چه کار کنم؟"
دلم برای حبیب سوخت.
سخت ترین حادثهای که ممکن بود برای یک فرمانده گردان اتفاق بیفتد برای او پیش آمده بود.
بیشتر نیروهایش شهید و مجروح شده بودند، به من گفت: "اگر میتوانی برو عقب."
بلند شدم.
دلم میخواست حبیب هم بیاید، اما او میلنگید.
فکر کردم از زخم تیر کالیبر مرحله اول است و نمی دانستم او نیز در این معرکه دوباره از پا تیر خورده است.
با اندوه و غصه رهایش کردم و به عقب برگشتم.
از دور دیدم که عراقیها میرفتند آن سوی دژ و با تانک از روی مجروحان و شهدا رد میشدند...
◀️ ادامه دارد ...
🚩#هیئت_بانوان_پیشکسوت_زینبی_س
👇👇
〰💠〰🌸〰💠
@Heiat1400_p_zeinaby
〰💠〰🌸〰💠
@ostad_shojaeنماز سکوی پرواز 31.mp3
زمان:
حجم:
4.76M
#نماز 31
🎧آنچه خواهید شنید؛👇
❣ قبرما؛چیزی نیست جز همین نفس ما!
يه کم فکرکن؛
وقتی نماز میخونی؛
احساس میکنی قلبت نورانی شدو آرام گرفت؟
👈اگه اينجوريه؛قبرتو هم روشن میکنه!
استادشجاعی
🏴🏴🏴
🚩#هیئت_بانوان_پیشکسوت_زینبی_س
👇👇
〰💠〰🌸〰💠
@Heiat1400_p_zeinaby
〰💠〰🌸〰💠
هدایت شده از هیئت بانوان پیشکسوت زینبی «س» تاسیس ۱۴٠٠/۹/۴
دعای فرج آقا امام زمان (عج)
فراموش نشود.
التماس دعا
🚩#هیئت_بانوان_پیشکسوت_زینبی_س
👇👇
〰💠〰🌸〰💠
@Heiat1400_p_zeinaby
〰💠〰🌸〰💠