eitaa logo
هیئت بانوان پیشکسوت زینبی «س» تاسیس ۱۴٠٠/۹/۴
149 دنبال‌کننده
6.7هزار عکس
2.4هزار ویدیو
247 فایل
ارتباط با مدیر کانال ya110s@
مشاهده در ایتا
دانلود
حضرت باران سلام! باز هم صبح شد و چشمان کویری‌مان به راه آمدنت خیره ماند. ببار ای زلال‌ترین رحمت خدا بر خلق! بیا و روزهای خشک دنیا را به طراوت نگاه آسمانی‌ات مهمان کن تا شادی در شهرهایمان اطراق کند و لبخند بر چهره‌های مردم‌ جهان ماندنی شود.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
میگویند ڪه ابتدای صبح رزق بندگان تقسیم میشود کاش رزق من امـروز رفاقتی باشـد... از جنـس شھیدان... با عطـر شھـادت... سلام✋ ‍🌹دایی 🚩 👇👇 〰💠〰🌸〰💠 @Heiat1400_p_zeinaby 〰💠〰🌸〰💠
👆👆👆👆 موقعیت مکانی جشن میلاد حضرت زینب «سلام الله علیها»
متولد ۶ آبان ۱۳۳۸ تهران است که در تاریخ ۲۱ آبان ۱۳۹۰ در ملارد به شهادت رسید. او از فرماندهان سپاه پاسداران در جنگ ایران و عراق بشمار می‌آمد. آخرین سمت وی، ریاست سازمان جهاد خودکفایی سپاه پاسداران بود. شهید تهرانی مقدم به عنوان یکی از پایه‌گذاران برنامه موشکی در سپاه پاسداران شناخته می‌شود. وی در سال ۱۳۹۰ در پی حادثه انفجار زاغه مهمات واقع در پادگان مدرس، به شهادت رسید. شهید طهرانی مقدم با توپخانه شروع کرد در زمان جنگ همه دنبال اين بودند كه بدانند چيزهاي كوچك چيست مثل آر.پي.جي 7 و... ايشان آن زمان در اوايل جنگ دنبال اين بود كه بداند خمپاره چيست؟ بعد هم زماني كه ديگر اوج امكانات و دستيابي به تجهيزات پيشرفته به لحاظ آن روزها بود، وقتي ديد كه توپ به دستش رسيده، به دنبال تشكيل توپخانه رفت و در سال 1363 بحث موشكي را مطرح و اين مسير را در راستاي كمي و كيفي ادامه داد. ايشان در طول مدتي كه ما در خدمت شان بوديم كارهاي خيلي بزرگي كرد. بحث سازماندهي توپخانه و راه اندازي توپخانه مديون ايشان و شهداي بزرگ ديگر بود. ايشان هر جا كه گير مي كرد با زبان شيرين و اخلاق خوبی که داشت همه موانع را رفع مي كرد. (راوی: سردار اميرعلي حاجي زاده) ❤️ 🚩هیئت بانوان پیشکسوت زینبی «سلام الله علیها »
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔷 در تاریخ بنویسید که 15 كشور عربی به نیابت از رژیم اسرائیل جعلی، به یمن حمله کردن ، و اما یمن به نیابت از کل عرب به اسرائیل حمله کرد.. علي عبدالسلام العجري ✅
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🇮🇷🇮🇷 مهتاب گم شد 🇮🇷🇮🇷 ✒قسمت نود و هشتم فصل نهم من، مهتاب، مین(۸) از ماندن در عقب و شناسایی نرفتن خسته شدم برای چندمین بار با نیروهایی که شبانه با قایق علزم کمین بودند، حرکت کردم اوضاع خط بدتر از قبل بود بچه‌ها تا کمر و حتی در جاهایی تا سینه در گل و لجن بودند نصف شب بود که بمباران شروع شد نه جایی برای چپ و راست شدن بود و نه حتی عقب رفتن محکوم بودیم که بمانیم و تحمل کنیم یک خمپاره ۶۰ کنارم خورد موج پرتابم کرد دستم به ورقه‌ی آهنی سنگری گرفت و از مچ شکافت تا آفتاب نزده باید برمی‌گشتم و گرنه جابجایی در روز امری محال بود مدتی در اورژانس و بیمارستان بودم بعد از بهبودی نسبی دوباره به مقر اطلاعات در جزیره جنوبی رفتم که نامه‌ای به دستم رسید: "حال برادرت امیر وخیم است! خودت را به بیمارستان سجاد در تهران برسان" وقتی از جزیره مجنون و جاده سیدالشهدا به عقب برمی‌گشتم یاد امیر افتادم و اینکه شاید مزد تلاشش را در ساخت این جاده از سید الشهدا گرفته است از اندیمشک با قطار به تهران رفتم فقط به اندازه کرایه تاکسی پول توی جیب داشتم وقتی به بیمارستان رسیدم پدر و مادرم بالای سر امیر بودند مادرم مرا که دید آسمان گرفته دلش ترکید و مثل باران به گریه افتاد با آن لباس‌های خاکی و سروصورت نامرتب دو سه روز کنار تخت امیر ماندم می‌دانستم که دیگر امیر را نمی‌بینم دلم هوای ماندن کنار او را داشت و پایم هوس برگشتن به جبهه در میان راهروی بیمارستان قدم می.زدم که کامل مردی با تندی و عتاب گفت: "تو چه جور بسیجی هستی که آبروی بسیجی‌ها را می‌بری!؟" قاطی کردم جا خوردم مات و منگ پرسیدم: "مگر چه کار کرده‌ام؟!" گفت: "یک نگاه به پشتت بیانداز! تا دیگر اینقدر راحت در این بیمارستان قدم نزنی!؟" راست می‌گفت؛ لباس پوسیده و خاکی جبهه به قدری پاره شده بود که لباس زیر مامان دوزم پیدا بود سرخ و برافروخته شدم رفتم چسبیدم به تخت امیر و دیگر جنب نخوردم چشمان امیر، از فرط درد، به سختی باز می‌شد با همان چشمان نیمه باز و مظلوم نگرانی را در چهره من خواند با صدای گرفته گفت: "علی جان! اگر منتظرت هستند برو." دیگر نتوانست صحبت کند با دست به زیر تختش اشاره کرد خواست چیزی را از آنجا بردارم زیر تشک ۳۰۰۰ تومان پول بود با ناله گفت: "برای تو!" حالا باور کردم که او نه تنها دل و ضمیر مرا می‌خواند بلکه از جیب خالی و شلوار پاره‌ام هم خبر دارد ذوق‌زده پول را گرفتم پیشانی‌اش را بوسیدم با او و پدر و مادر خداحافظی کردم اول یک شلوار خاکی خریدم و سپس عازم اندیمشک و جنوب شدم چند روز در جزیره بودیم که گفتند دوباره باید به سومار برگردیم همدان سر راه جنوب به غرب کشور بود اقتضا می‌کرد که سری به خانه بزنم نصفه شب بود خجالت کشیدم داخل بروم برگشتم و به مسجد رفتم تا صبح با گریه برای امیر نماز خواندم امیر داشت جان می‌داد و دایی هم بیخ گوشش شهادتین می‌گفت که به خانه رسیدم... ◀️ ادامه دارد ... 🚩 👇👇 〰💠〰🌸〰💠 @Heiat1400_p_zeinaby 〰💠〰🌸〰💠