@Ostad_Shojaeانسان شناسی 019.mp3
زمان:
حجم:
9.93M
#انسان_شناسی ۱۹
#علامه_حسنزاده_آملی
#استاد_شجاعی 🎤
رحم مادر
دنیا
ملکوت
جبروت ....
⚡️این عوالِم چه ارتباطی باهم دارند؟
از نظر مکانی، فاصلهی این عوالِم، از همدیگر، چقدر است؟
این عوالِم چگونه روی همدیگر اثر میگذارند؟
⚡️آیا ما میتوانیم تا زمانی که در دنیا هستیم، به عوالمِ بالاتر از دنیا هم اِشراف پیدا کنیم؟
🚩#هیئت_بانوان_پیشکسوت_زینبی_س
👇👇
〰💠〰🌸〰💠
@Heiat1400_p_zeinaby
〰💠〰🌸〰💠
@RozeKhanegeeروضه خانگی - حضرت زهرا(س) - 1725.MP3
زمان:
حجم:
3.18M
#روضه_خانگی
🎙بخواب آرام ای پهلو شکسته...
🔻روضه #حضرت_زهرا(س)
⏱ #ده_دقیقه | 03:35
👤استاد ناصر #رفیعی
🚩#هیئت_بانوان_پیشکسوت_زینبی_س
👇👇
〰💠〰🌸〰💠
@Heiat1400_p_zeinaby
〰💠〰🌸〰💠
3.43M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فقط ۳ کلمه گفت !!
اما پرحرف ترین سکوت در دنیا بود...!!
چیزی حدود ۹۰ ثانیه رفت و آمد مکرر افراد مختلف است که می خواهند پیرزن تکیده و دوست داشتنی را راضی کنند تا درباره فرزند شهیدش حرف بزند. میگوید باشه اما دوباره سکوت.
حتی می گویند که دیر شده و اگر حرفی نزند، تیم تصویربردار ناچار است برود. مادر اما بنا دارد به سکوت. درست اما جایی که همه خسته و ناامید شدهاند از رفتن و آمدن. ۳ کلمه می گوید فقط ۳ کلمه ..
«دوستش داشتم خیلی ..»
🌺 مادر شهید سید محمد حامد مسکون
🚩#هیئت_بانوان_پیشکسوت_زینبی_س
👇👇
〰💠〰🌸〰💠
@Heiat1400_p_zeinaby
〰💠〰🌸〰💠
🔰 مراسم استقبال از مسافران کربلایی راه قدس (پیکر پاک و مطهر ۸ شهید گمنام گلگون کفن دفاع مقدس)
زمان: پنج شنبه ۱۶ آذر ساعت ۱۳:۳۰
مکان: ازبهشتمعصومهبهصورت#خودرویی
🚐 مسیر استقبال: میدان شهید زین الدین، میدان امام، خیابان امام، حرم مطهر، میدان جانبازان، بلوار امین، خیابان ۴۵ متری شهید صدوقی، باغ موزه انقلاب اسلامی و دفاع مقدس.
🔻کمیته تجلیل شهدای گمنام استان قم
با ما همراه باشید👇
قرارگاه فرهنگی شهدای گمنام کوه خضر(ع)
Mehdi RasooliMehdi Rasooli - Jodaei.mp3
زمان:
حجم:
2.71M
نماهنگ | جدایی
🎙بامداحی: حاج مهدی رسولی
بسیار دلنشین👌
..........100802304_-247688727.mp3
زمان:
حجم:
4.85M
🎙 #قسمت_نهم از کتاب #دکل
📚 #کتاب_صوتی 🔊
«قبل از خواب کتاب خوب بشنوید»
🕒 مدت: ۱۰ دقیقه ۰۶ ثانیه
💾 حجم: ۴ مگابایت
اولین مستند داستانی گام دوم انقلاب
میکس و مسترینگ:
حسین سنچولی
به قلم: روح الله ولی ابرقوئی
ناشر: انتشارات شهید کاظمی
9⃣قسمت نهم
🚩#هیئت_بانوان_پیشکسوت_زینبی_س
👇👇
〰💠〰🌸〰💠
@Heiat1400_p_zeinaby
〰💠〰🌸〰💠
🇮🇷🇮🇷 #وقتی مهتاب گم شد 🇮🇷🇮🇷
✒قسمت صد و سیزدهم
فصل دهم
نبرد فاو. ۴
هرچه میگفت انجام میدادم
فکر میکرد که من سربازم
در چشم او، من و امثال من نیروهای دور از جبههای بودند که خدمت سربازی آنها را اجبارا به جبهه کشانده بود
آنجا برخلاف کار در تیپ انصارالحسین، خیلی گوشهگیر و منزوی بودم
با هیچکس طرح دوستی نمیریختم
تنها که میشدم از اردوگاه به دوکوهه میرفتم
روبروی ساختمان گردان مسلم مینشستم و همه شهدا و همرزمان قدیمیام در فتح خرمشهر را به خاطر میآوردم
یک روز آموزش عملی انفجار مین بود
آن هم مین بزرگ ضد تانک با قدرت تخریب بالا
مربی مین را آماده انفجار کرد
بچههای گروهان با فاصله پشت خاکریز نشستند
مین منفجر شد
انفجار، خاک و سنگ را به هوا برد
یک قطعه سنگ بزرگ مثل تیر آمد و به لثه من خورد
دهانم پر از خون شد
دم برنیاوردم
اما نمیشد خونریزی شدیدی را که از دهان روی لباسم میریخت پنهان کنم
مسئول گروهان آمبولانسی را صدا زد و راهی بیمارستان شدم
دهانم پر از باند شد
از آنجا کمکم برای دیگران تابلو شدم
بخصوص برای فرمانده گروهان نوجوان که تازه متوجه شد من بسیجیام
سه نفر بیشتر از بقیه به من نزدیک شدند
علیرضا ابراهیمی، حسین عزیززاده و سعید تکمهتاش که هر سه بسیجی بودند و اهل تهران
با نی آب و مایعات میخوردم و همه کارهایم را این سه نفر انجام میدادند
شبها مهمان حسینیه حضرت زهرا میشدیم
چراغها خاموش میشد و فانوسها روشن
یکی از تخریبچیهای خوشصدا دعا و روضه میخواند
اسمش آقامیر بود
متواضع و دوستداشتنی
من عاشق صدای محزون او شدم
آنقدر که با ضبط شخصیام صدایش را ضبط کردم و در خلوت به آن گوش میدادم
این چهار نفر و آن فرمانده گروهانی که اسمش را فراموش کردهام حلقهای شدیم که از تنهایی درآمدم
آنها برای من علیمحمدی شده بودند
آنقدر ساده و باصفا که احساس کردم دوباره متولد شدهام
بعد از مدتی به غرب رفتیم
اردوگاه حاج عباس کریمی در کوزران
آنجا از لحاظ امکانات آموزشی محیطی متفاوت با تیپ انصار بود
کلاس های تقویتی و درسی با امکانات زیاد برای یادگیری زبان انگلیسی با تجهیزات کامل یادگیری حتی با هدفون و ضبط
عفونت لثه به حدی شد که بعد از چند ماه، بوی بد دهانم اطرافیان را آزار میداد
به بیمارستان رفتم
پزشک متعجب شد که با این لثه چطور زندگی میکنم
لثهام را جراحی کرد و ۱۸ بخیه زد و برای مدتی مرخصی استعلاجی نوشت
همان شب علیمحمدی را درخواب دیدم که فقط نگاهم میکرد و لبخند میزد
فردایش احساس خوبی داشتم
مثل آرامش بعد از طوفان
برای دیدن دوستانم به اردوگاه تیپ انصارالحسین رفتم
بچههای واحد به ویژه علی آقا در بدو دیدار بعد از چند ماه سر به سرم گذاشتند
من هم با مشت و لگد از خجالتشان درآمدم
علی آقا هم که خودش سر به گیر آن دسته شلوغگیران بود، گفت: "آنقدر کشتیگیر و بوکسر آوردهام که دیگر تو به حساب نمیآیی!"
گفتم: "من هم سه نفر را از تخریب لشکر ۲۷ راضی کردهام که به اینجا بیایند"
پرسید: "خوب! کجایند!؟"
گفتم: "مشکل تسویه خودم را از لشکر ۲۷ حل کن! آن سه نفر هم بعد از من میآیند!"
🔗 ادامه دارد ..
🚩#هیئت_بانوان_پیشکسوت_زینبی_س
👇👇
〰💠〰🌸〰💠
@Heiat1400_p_zeinaby
〰💠〰🌸〰💠