eitaa logo
هیئت بانوان پیشکسوت زینبی «س» تاسیس ۱۴٠٠/۹/۴
149 دنبال‌کننده
6.7هزار عکس
2.4هزار ویدیو
247 فایل
ارتباط با مدیر کانال ya110s@
مشاهده در ایتا
دانلود
5.26M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خاطرات جنگ و روایتی از بعثی عراقی علی کاظم برای شادی ارواح طیبه وتابناک تمامی شهدای اسلام 🚩 👇👇 〰💠〰🌸〰💠 @Heiat1400_p_zeinaby 〰💠〰🌸〰💠
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
کتابی که حاج قاسم به خواندن آن توصیه کرده!!!
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
@Ostad_Shojaeانسان شناسی 49.mp3
زمان: حجم: 11.63M
۴۹ ⭕️ من چرا نمی‌تونم زیبایی‌های دیگران رو ببینم، و همش به بقیه بدبینم؟ ❌من چرا نمی‌تونم حسود نباشم؟ همش فقط دارم مخفی‌اش میکنم، اما در وجودم ریشه داره ... ⭕️من چرا نمی‌تونم اهل "کرامت و بخشش" باشم؟ همیشه ذهنم درگیر حساب و کتابه ... چرا؟ / چرا؟ / چرا ..... 🚩 👇👇 〰💠〰🌸〰💠 @Heiat1400_p_zeinaby 〰💠〰🌸〰💠
پنج شنبه است و ياد درگذشتگان😔 🍃🌼اَللّهُمَّ اغفِر لِلمُومِنینَ وَ المُومِنَاتِ وَ المُسلِمینَ وَ المُسلِمَاتِ اَلاَحیَاءِ مِنهُم وَ الاَموَاتِ ، تَابِع بَینَنَا وَ بَینَهُم بِالخَیراتِ اِنَّکَ مُجیبُ الدَعَوَاتِ اِنَّکَ غافِرَ الذَنبِ وَ الخَطیئَاتِ وَ اِنَّکَ عَلَی کُلِّ شَیءٍ قَدیرٌ بِحُرمَةِ الفَاتِحةِ مَعَ الصَّلَوَاتِ 🌼🍃       🌼پنجشنبه ها به یاد اونهایی هستیم که بین ما نیستند😔 🌼و هیچکس نمی تونه جای خالیشون ‌ رو تو قلبمون پر کنه💔 🌼گذشتگانمان دلخوشند به یک و دعای رحمت و مغفرت 🚩 👇👇 〰💠〰🌸〰💠 @Heiat1400_p_zeinaby 〰💠〰🌸〰💠
خبرنگار صدا و سیما در سال ۱۳۳۶ به دنیا آمد، در آبادان درس خواند و با آغاز نهضت انقلاب اسلامی، مجاهدت‌های خود را در راه انقلاب آغاز کرد و پس از پیروزی انقلاب نیز با نهادهای مختلف انقلابی همکاری داشت. از سال ۱۳۵۸ فعالیت خود را در صدا و سیمای مرکز آبادان و رادیو نفت آغاز کرد و در سمت «مدیر خبر» رادیو آبادان و نماینده صدا و سیما در قرارگاه خاتم‌الانبیا(ص) در مناطق عملیاتی جنوب و غرب مشغول به‌خدمت شد. در هنگامه جنگ تحمیلی نیز با حضور در جبهه‌ها و زیر بارش توپ و خمپاره، با پیگیری کار خود، ایثارگری رزمندگان را روایت میکرد. در ۲۱ دی ۱۳۶۵ در دومین روز عملیات کربلای ۵ به ‌ رسید . 🌹 #فاتحه و ذکر 🚩 👇👇 〰💠〰🌸〰💠 @Heiat1400_p_zeinaby 〰💠〰🌸〰💠
🇮🇷 مهتاب گم شد 🇮🇷 ◀️ قسمت ۱۴۸م 📒 فصل یازدهم 🔶🔸فرار از هیاهوی نام و عنوان ۸. دنیا را به من دادند بعد از ملاقات ماجرا را فهمیدند تا همدان با آن‌ها همراه شدم شب بود و دیر وقت اما زنگ خانه را زدم مادرم مثل همیشه زودتر از بقیه از خانه بیرون آمد تا آن زمان هر وقت از جبهه برمی‌گشتم؛ مرا با لباس خاکی جبهه می‌دید اما این‌دفعه بدجوری قیافه غلط‌اندازی داشتم یک دست کت‌وشلوار که به تنم گریه می‌کرد و کلاهی که به جای سرم دستم را پوشانده بود پرسید: "کت‌وشلوار را از کجا آورده‌ای!؟ دستت چی شده؟!" همین‌جوری یه چیزی گفتم: "چکش خورده! زخم شده." دیگر ادامه ندادم خستگی را بهانه کردم و رفتم یک گوشه و با همان کت‌وشلوار و کلاه؛ پتو را تا روی سرم کشیدم فردایش به مسجد محل رفتم بهرام عطاییان هم از جبهه با حاجی مختاران برگشته بود تا کارهای رضایت را هماهنگ کند و به کمک حاجی مختاران پولی برای آن خانواده عرب تهیه کند اما کارهایش را رها کرد و شد پرستار من حالا نوبت نیش و کنایه او شده بود: "خدا جای حق نشسته. یادت هست به من می‌گفتی چلاق!؟ حالا دستت را کوتاه کرده تا آدم بشوی!" جالب بود قبلا من برای پای بهرام او را به بیمارستان می‌بردم و حالا او به خاطر انگشتان قطع شده دستم، مرا به بیمارستان می‌برد بیمارستان هم هیچ مدرک بالینی و سابقه بستری از من نداشت وقتی پرسیدند: "آقا دستت چی شده؟!" بهرام حاضرجوابی می‌کرد هم خودش می‌خندید و هم پرستاران می‌گفت: "پشه لگد زده خانم! البته قرار بوده الاغ بزندش که در رفته!" بعد از یک هفته با دست وبال گردن همراه بهرام به پادگان شهید مدنی دزفول برگشتیم پادگان بوی عملیات می‌داد حاج صادق آهنگران هم همان شب آمد و در جمع بسیجیان شور حماسی به‌پا شد قبل از حرکت به سمت منطقه پیش فرمانده لشکر رفتم و گفتم: "پدرم با ماشین چپ کرده و حال خوبی ندارد. برادر بزرگم هم سال گذشته از دنیا رفته، و حالا شما باید تکلیف کنید که برادر کوچکم جعفر به همدان برگردد." آقای کیانی وقتی اصرار مرا دید به فرمانده گردان تخریب "حمید درویشی" ابلاغ کرد درویشی هم به جعفر گفته بود که باید به همدان برگردی جعفر ماجرا از زبان حمید درویشی که شنید سراغم آمد داشتم به سمت "ابوشانک" حرکت می‌کردم. پرسید: "داداش! چرا این کار را کردی!؟" گفتم: "مامان تنهاست تو باید برگردی عقب" احترام مرا داشت ولی حال کسی را گرفته بود که از بهشت رانده می‌شود معصومانه پرسید: "چرا من!؟" گفتم: "چون من تشخیص می‌دهم" این را که گفتم به گریه افتاد خداحافظی هم نکرد و رفت دلم خیلی برایش سوخت اما فکر می‌کردم که چاره‌ای جز این ندارم شب؛ بعد از نماز مغرب همه گردان‌ها در سوله گردان ما جمع شدند حاج مهدی کیانی سخنرانی گرم و حرکت‌آفرینی کرد 🔗 ادامه دارد ... 🚩 👇👇 〰💠〰🌸〰💠 @Heiat1400_p_zeinaby 〰💠〰🌸〰💠
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا