KayhanNews759797104121504849170510.pdf
حجم:
12.03M
تمام صفحات
#روزنامه_کیهان
امروز پنجشنبه ۲۱ دی ۱۴۰۲
5.26M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خاطرات جنگ و روایتی از بعثی عراقی علی کاظم
برای شادی ارواح طیبه وتابناک تمامی شهدای اسلام #صلوات
🚩#هیئت_بانوان_پیشکسوت_زینبی_س
👇👇
〰💠〰🌸〰💠
@Heiat1400_p_zeinaby
〰💠〰🌸〰💠
@Ostad_Shojaeانسان شناسی 49.mp3
زمان:
حجم:
11.63M
#انسان_شناسی ۴۹
#رهبری
#استاد_شجاعی
⭕️ من چرا نمیتونم زیباییهای دیگران رو ببینم، و همش به بقیه بدبینم؟
❌من چرا نمیتونم حسود نباشم؟
همش فقط دارم مخفیاش میکنم، اما در وجودم ریشه داره ...
⭕️من چرا نمیتونم اهل "کرامت و بخشش" باشم؟
همیشه ذهنم درگیر حساب و کتابه ...
چرا؟ / چرا؟ / چرا .....
🚩#هیئت_بانوان_پیشکسوت_زینبی_س
👇👇
〰💠〰🌸〰💠
@Heiat1400_p_zeinaby
〰💠〰🌸〰💠
پنج شنبه است و ياد درگذشتگان😔
🍃🌼اَللّهُمَّ اغفِر لِلمُومِنینَ وَ المُومِنَاتِ وَ المُسلِمینَ وَ المُسلِمَاتِ اَلاَحیَاءِ مِنهُم وَ الاَموَاتِ ، تَابِع بَینَنَا وَ بَینَهُم بِالخَیراتِ اِنَّکَ مُجیبُ الدَعَوَاتِ اِنَّکَ غافِرَ الذَنبِ وَ الخَطیئَاتِ وَ اِنَّکَ عَلَی کُلِّ شَیءٍ قَدیرٌ بِحُرمَةِ الفَاتِحةِ مَعَ الصَّلَوَاتِ 🌼🍃
🌼پنجشنبه ها به یاد اونهایی هستیم
که بین ما نیستند😔
🌼و هیچکس نمی تونه جای خالیشون
رو تو قلبمون پر کنه💔
🌼گذشتگانمان دلخوشند
به یک #صلوات و دعای رحمت و مغفرت
🚩#هیئت_بانوان_پیشکسوت_زینبی_س
👇👇
〰💠〰🌸〰💠
@Heiat1400_p_zeinaby
〰💠〰🌸〰💠
#بیست_و_یکم_دیماه
#سالروز_شهادت
خبرنگار صدا و سیما
#شهید_والامقام
#غلامرضا_رهبر
#نخستین_شهید
#رسانه_ملی
#شهید_غلامرضا_رهبر در سال ۱۳۳۶ به دنیا آمد، در آبادان درس خواند و با آغاز نهضت انقلاب اسلامی، مجاهدتهای خود را در راه انقلاب آغاز کرد و پس از پیروزی انقلاب نیز با نهادهای مختلف انقلابی همکاری داشت.
#غلامرضا_رهبر از سال ۱۳۵۸ فعالیت خود را در صدا و سیمای مرکز آبادان و رادیو نفت آغاز کرد و در سمت «مدیر خبر» رادیو آبادان و نماینده صدا و سیما در قرارگاه خاتمالانبیا(ص) در مناطق عملیاتی جنوب و غرب مشغول بهخدمت شد.
در هنگامه جنگ تحمیلی نیز با حضور در جبههها و زیر بارش توپ و خمپاره، با پیگیری کار خود، ایثارگری رزمندگان را روایت میکرد.
#شهید_جاویدالاثر_غلامرضا_رهبر در ۲۱ دی ۱۳۶۵ در دومین روز عملیات کربلای ۵ به #شهادت رسید .
🌹 #سالروز_شهادت
#روحش_شاد
#یادش_گرامی_با_قرائت#فاتحه و ذکر#صلوات
🚩#هیئت_بانوان_پیشکسوت_زینبی_س
👇👇
〰💠〰🌸〰💠
@Heiat1400_p_zeinaby
〰💠〰🌸〰💠
🇮🇷 #وقتی مهتاب گم شد 🇮🇷
◀️ قسمت ۱۴۸م
📒 فصل یازدهم
🔶🔸فرار از هیاهوی نام و عنوان ۸.
دنیا را به من دادند
بعد از ملاقات ماجرا را فهمیدند
تا همدان با آنها همراه شدم
شب بود و دیر وقت اما زنگ خانه را زدم
مادرم مثل همیشه زودتر از بقیه از خانه بیرون آمد
تا آن زمان هر وقت از جبهه برمیگشتم؛ مرا با لباس خاکی جبهه میدید
اما ایندفعه بدجوری قیافه غلطاندازی داشتم
یک دست کتوشلوار که به تنم گریه میکرد و کلاهی که به جای سرم دستم را پوشانده بود
پرسید: "کتوشلوار را از کجا آوردهای!؟ دستت چی شده؟!"
همینجوری یه چیزی گفتم:
"چکش خورده! زخم شده."
دیگر ادامه ندادم
خستگی را بهانه کردم و رفتم یک گوشه و با همان کتوشلوار و کلاه؛ پتو را تا روی سرم کشیدم
فردایش به مسجد محل رفتم
بهرام عطاییان هم از جبهه با حاجی مختاران برگشته بود تا کارهای رضایت را هماهنگ کند و به کمک حاجی مختاران پولی برای آن خانواده عرب تهیه کند
اما کارهایش را رها کرد و شد پرستار من
حالا نوبت نیش و کنایه او شده بود:
"خدا جای حق نشسته. یادت هست به من میگفتی چلاق!؟ حالا دستت را کوتاه کرده تا آدم بشوی!"
جالب بود قبلا من برای پای بهرام او را به بیمارستان میبردم و حالا او به خاطر انگشتان قطع شده دستم، مرا به بیمارستان میبرد
بیمارستان هم هیچ مدرک بالینی و سابقه بستری از من نداشت
وقتی پرسیدند: "آقا دستت چی شده؟!"
بهرام حاضرجوابی میکرد
هم خودش میخندید و هم پرستاران
میگفت: "پشه لگد زده خانم! البته قرار بوده الاغ بزندش که در رفته!"
بعد از یک هفته با دست وبال گردن همراه بهرام به پادگان شهید مدنی دزفول برگشتیم
پادگان بوی عملیات میداد
حاج صادق آهنگران هم همان شب آمد و در جمع بسیجیان شور حماسی بهپا شد
قبل از حرکت به سمت منطقه پیش فرمانده لشکر رفتم و گفتم:
"پدرم با ماشین چپ کرده و حال خوبی ندارد. برادر بزرگم هم سال گذشته از دنیا رفته، و حالا شما باید تکلیف کنید که برادر کوچکم جعفر به همدان برگردد."
آقای کیانی وقتی اصرار مرا دید به فرمانده گردان تخریب "حمید درویشی" ابلاغ کرد
درویشی هم به جعفر گفته بود که باید به همدان برگردی
جعفر ماجرا از زبان حمید درویشی که شنید سراغم آمد
داشتم به سمت "ابوشانک" حرکت میکردم.
پرسید: "داداش! چرا این کار را کردی!؟"
گفتم: "مامان تنهاست تو باید برگردی عقب"
احترام مرا داشت ولی حال کسی را گرفته بود که از بهشت رانده میشود
معصومانه پرسید: "چرا من!؟"
گفتم: "چون من تشخیص میدهم"
این را که گفتم به گریه افتاد
خداحافظی هم نکرد و رفت
دلم خیلی برایش سوخت
اما فکر میکردم که چارهای جز این ندارم
شب؛ بعد از نماز مغرب همه گردانها در سوله گردان ما جمع شدند
حاج مهدی کیانی سخنرانی گرم و حرکتآفرینی کرد
🔗 ادامه دارد ...
🚩#هیئت_بانوان_پیشکسوت_زینبی_س
👇👇
〰💠〰🌸〰💠
@Heiat1400_p_zeinaby
〰💠〰🌸〰💠