در اتاقی که نورِ ملایمِ عصر از لای پردههای توری میلغزد، فنجانی چای کنار پنجره گذاشته ام و نامه ای را میخوانم که بوی گل رز میدهد. روزها اینجا آرام میگذرند؛ مثل صفحات کتابی که هرگز نمیخواهی تمام شود. گاهی فکر میکنم زیبایی، چیزی نیست جز همین لحظه های کوچکِ ساکت یک لبخند، یک باغچه ی پر از گل، و دلی که هنوز بلد است آرزو کند.
نامهای در غروب بارانی
باران از سپیدهدم بر شیشههای بلند عمارت میکوبید و باغِ خیس، زیر مهِ نازکی که از زمین برمیخاست، چون خاطرهای دور و محزون به نظر میرسید. در سالن، ساعتِ دیواری با وقاری خسته ثانیهها را میشمرد و شعلهی شمعها بر قابهای طلاییِ دیوار میلرزید.
او کنار پنجره ایستاده بود؛ با نامهای تاخورده در دست و اندوهی خاموش در نگاه. مدتها بود که میدانست بعضی واژهها را نمیتوان به زبان آورد.نه از آن رو که کوچکاند، بلکه چون بیش از اندازه بزرگاند و اگر گفته شوند، تمامِ آرامشِ جهان را برهم میزنند.
پس نامه را گشود و بار دیگر خواند.
«اگر روزی، در میان شلوغیِ زندگی، لحظهای به یاد من افتادید، بدانید که من نیز همان هنگام، بیآنکه بدانم چرا، رو به پنجره خواهم ایستاد و به باران گوش خواهم سپرد.»
لبخندی اندوهگین بر لبش نشست. بیرون، باد شاخههای رز را تکان میداد؛ و در آن غروبِ خاکستری، دلش باور کرد که بعضی عشقها، هرگز به وصال نمیرسند.اما همچون عطرِ گلی خشکشده در میان صفحات کتاب، سالها باقی میمانند.
فقط به خاطر اینکه کسی به تو آسیب رسانده، به این معنی نیست که میتوانی به او اجازه دهی این کار را دوباره انجام دهد. همه ما اشتباه میکنیم. آنچه مهم است این است که از آنها درس بگیریم.