اꥉو ن𐨆𐨆ــو꤬ر م𖫲ن بود . غ꤬ـر وبِ م𖫲ن بود . بـاꥉ ꤬ر ن𐨆𐨆ـگهاꥉیی کـہ م𖫲ـر اꥉ م𖫲ࡄـخ م𖫲یک꤬ر د و بـا آ꤬ر اꥉم𖫲ـش د꤬ر ٮٓـاꥉ꤬ر یکی غ꤬ـر ق شد ⸼ ׁ ֺ 𓂃 ࣪˖
به اꥉم𖫲ید دلبستم𖫲 ، ل𐨆𐨆ن𐨆𐨆کال𐨆𐨆ی ᷎᷃ꪳᩬْ࣪
عجیی۫ب نیست،بـﮧ سمٮٓ ِ تـو مایلـم هر دم𐇽 ؛
ڪ نــاᩛم ِ دیگـر ِ من 𑪍᳘͜ ׄآفتابگࢪدان اسـٮٓ . !
- جــو𑪎اد م𑪎نفـ𑪎ـرد𑪎 🌻)
فراموش کرده بودم که دوست داشته شدن، واقعاً و از ته دل دوست داشته شدن چه حسی داشت، از روزی که پدرم مُرد، سالهای زیادی میگذرد؛ و مادرم... اصلاً نمیخواهم به این مسئله فکر کنم؛ اما بعد وایولت آن کلمات را به من گفت، به من اعتماد کرد، قلبش را به من سپرد و من به یاد آوردم. لعنت به من اگر برای نگهداشتن این حس تلاش نکنم
ربکا یاروس / دسته چهارم