💠💠💠✨
💠💠✨
💠✨
⚜بِسمِاللهِالرَّحمَنِالرَّحیم⚜
#رمان_بشری
#به_قلم_میممهاجر
#برگ410
کپیحرام🚫
چهارمین تماس امیر را بیپاسخ گذاشت. هنوز به خانه نرسیده، این تماسها شروع شد. گوشی را روی حالت بیصدا گذاشت تا مزاحم مطالعهاش نشود.
سخت بود کنترل دستی که با هر بار تماس میرفت تا تماس را وصل کند ولی قراری که با خودش گذاشته بود، زیر پا نهادنی نبود!
وقتی شمار تماسهای بیپاسخاش از ده بالا رفت، تصمیم گرفت گوشیاش را خاموش کند. حالا ذهنش مدام به سمت امیر میرفت و او پا روی دلش گذاشته بود و زیر چکمهی لجاجت میفشرد. لجاجتی که طعم گسش به مذاقش خوش میآمد.
کتابش را بست و کنار گذاشت. کتاب "حکایت زمستان" نوشتهی سعید عاکف. مثل هر بار دیگری که وقتی کتابی را تمام میکرد، تمام حجم کتاب یکباره در ذهنش نقش بست، خاطرات تلخ اسرای مظلوم ایرانی در حصار خشونت نیروهای بعثی عراق، تلخیای که شیرینیاش را فقط بزرگمردان درک میکنند و بس.
با خود فکر کرد چطور آدمها میتوانند تا این اندازه بیوجدان بشوند که باعث و بانی و شاهد درد جسم و روح آدمهایی دیگر باشند و از دیدن این درد لذت ببرند! مثل تمام مدتی که کتاب را میخواند، غم به روح لطیفش چیره شد.
پاهایش را روی فرش کرم رنگ دراز کرد و سرش را به مبل پشت سرش تکیه داد. مچ دستش را روی چشمهای بستهاش گذاشت. خودش را در امواج ورقهای کتاب غرق کرد.
متوجه گذشت زمان نمیشد تا اینکه صدای تلفن خانهاش باعث شد دست از روی چشمهایش بردارد. گیج خواب بود و نمیفهمید که صدای تلفن خانه بیدارش کرده است. چشمهایش را مالید و به ساعت رو به رویش که پنج عصر را نشان میداد نگاه کرد. نیم ساعتی خوابش برده بود!
صدای زنگ تلفن قطع شد و او تازه به خودش آمد که از چه بیدار شده است. همزمان که دستش را به مبل گرفت تا بلند بشود، صدای دوبارهی تلفن در خانه پیچید.
نگاهی به شمارهای که روی نمایشگر گوشی افتاده بود انداخت و در حالی که سعی در صاف کردن صدایش داشت جواب داد.
-سلام مامان جان!
-نه خوبم. تازه بیدار شدم.
-کِی؟!
صدای متعجب و کشدارش سکوت همیشگی خانهاش را شکست و بعد تق تق کف صندلش، وقتی با قدمهای بلند و تند خود را به پنجره رساند و آرام گوشهی پرده را کنار زد. دلش هری پایین ریخت.
-آره هست مامان.
-ولی من میخوام تا یه مدت نبینمش.
-به خاطر خودم.
خواست بگوید چرا امیر شما را واسطه میکند و من را لای منگنهی درخواست شما میگذارد اما حرفش را خورد. پس باید چه کار کند؟ خب هر آدم عاقل دیگری هم بود قطعاً همین کار میکرد. پدر و مادر دختر را واسطه میکند.
پاهایش سست شد اما از پشت پنجره کنار نرفت. از آن بالا فقط ماشین امیر را میدید، خود امیر مشخص نبود. بد جوری و بد جایی گیر افتاده بود. امیر مسافت زیادی را دوباره برگشته بود و از طرفی حرف مادرش را نمیتوانست زمین بگذارد.
-بابا در جریانه دیگه؟
-باشه. آماده میشم میرم.
موبایلش را روشن کرد و رفت که آماده بشود. صدای لرزشهای گوشیاش روی میز شیشهی تا اتاقش میرفت. حتماً امیر پیام فرستاده!
کیف و چادرش را دست گرفت و به سالن برگشت. لامپی را روشن گذاشت و بعد از برداشتن موبایلش، جلوی آینه ایستاد و چادرش را پوشید.
داخل آسانسور پیامکها را باز کرد.
"از صدام متنفری؟"
پنج دقیقه بعد، "من معذرت میخوام که تند رفتم".
و پیامهای دیگری که در فاصلهی زمانی یک ساعت گذشته هر چند دقیقه یک بار فرستاده بود.
"اون روز باطری گوشیم تموم شد وگرنه من روی تو گوشی خاموش نمیکنم"
"جواب بده نکنه داری مقابله به مثل میکنی!"
"عه چرا خاموش کردی گوشیت رو؟"
پایش را از آسانسور بیرون گذاشت. با خودش حرف میزد. باید توضیح بدی جناب سعادت. من با خودم عهد میبندم تو بقیه رو جلو میاندازی؟!
نذاشتی پیمانم به دوازده ساعت برسه!
✍🏻 #م_خلیلی مـہاجـر
کپی یا انتشار به هر شکل #حرام است🚫
╭━━⊰⚜⚜⊱━━╮
@In_heaventime
╰━━⊰⚜⚜⊱━━╯