eitaa logo
به وقت بهشت 🌱
6هزار دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
1.4هزار ویدیو
3 فایل
💠وَأُفَوِّضُ أَمْرِ‌ی إِلَی‌اللَّه إِنَّ‌اللهَ بَصِیرٌ‌ بِالْعِبَاد 🚫کپی یا انتشار حتی با ذکر نام نویسنده حرام است🚫
مشاهده در ایتا
دانلود
به وقت بهشت 🌱
💠💠💠✨ 💠💠✨ 💠✨                 ⚜بِسم‌ِالله‌ِالرَّحمَنِ‌الرَّحیم⚜ #رمان_بشری #به_قلم_م‌خلیلی #برگ417
💠💠💠✨ 💠💠✨ 💠✨                 ⚜بِسم‌ِالله‌ِالرَّحمَنِ‌الرَّحیم مهاجر کپی‌حرام🚫 صندلی‌ها را مرتب کرد. با سوال یک دفعه‌‌ای نسرین خانم، جا خورد: نمی‌خواید بچه‌دار شید؟ رویش را برنگرداند: زود نیست مامان؟! نسرین‌خانم از فریزر گوشت بیرون گذاشت: یه نگاه به سن و سالتون کردین؟ نکنه می‌خوای فاصله‌ی بچه‌ات با باباش چل سال بشه؟! برای رهایی از این بحث و مخمصه‌ی، فقط این جمله به ذهنش رسید: نه ان‌شاءالله. یک بسته از گوشت‌ها را برداشت: ناهار نمی‌مونیم. ولی نسرین‌خانم از آشپزخانه رفته بود. تکیه‌اش را به سینک داد. از این حرفا می‌ترسیدم. از این‌که بالآخره ازم بچه بخواین. کف دستش یخ کرد. یادش آمد می‌خواست گوشت را به فریزر برگرداند. جلوی سینک ایستاد. اسکاچ را به تن چینی ظرف‌ها کشید. با حالی گرفته، از پله‌ها بالا رفت. از اتاق امیر چادرش را برداشت. توی آینه ماشین فلزی‌های بالای کتابخانه‌ی امیر را دید. می‌شد که این‌ها به پسر امیر برسه. ببین من این‌ها رو چند سال نگه داشتم، حالا رسیده به تو. خرابشون نکنی پدرسوخته! و با خنده پسربچه را بالا ببرد و بچرخاند و صدای خنده‌شان تا... لبخند تلخی زد. خودش را از این افکار بیرون کشید. رفت سراغ مادرشوهرش. تقه‌ای به در اتاق زد. نسرین سر را بالا آورد: جونم بشری! دل دل کرد: مامان! _خورش بادنجون می‌خورید؟ دلش نمی‌آمد بگوید نمی‌مانیم و ناراحتش کند ولی چاره‌ای نداشت، امیر گفته بود فردا برمی‌گردند. _فردا باید برگردیم. ناهار میریم خونه مامانم. نسرین ناراحت شد. وارفته پرسید: چرا انقد زود؟ -من مرخصی دارم ولی امیر خودش کار داره. -خب تو بمون. -نمیشه. امیر معلوم نیست کی برگرده. بمونم بعد شاید مجبور بشم تنها برم اراک. نسرین با دلخوری رضایت داد. بشری دلش نیامد خشک و خالی خداحافظی کند. دست انداخت گردنش و محکم بوسیدش: ان‌شاءالله دفعه‌ی بعد بیشتر می‌مونیم. -سلام برسون. از سر کوچه با دیدن خانه‌ی پدری‌اش قدم‌هایش را بلند کرد. نزدیک‌تر می‌شد و عطر یاس بیش‌تر با دلش بازی می‌کرد. زنگ را زد. زهراسادات انگار انتظارش را می‌کشیده زود در را باز کرد: خوش اومدی خاتونم! در را بهم زد و به هوای مادرش پر کشید. در همان حال شیطنت بچگی‌اش گل کرد و دستی در آب حوض تکان داد و ماهی‌ها را پراکنده کرد. پله‌ها را دو تا یکی طی کرد و خودش را در آغوش مادرش که جلوی در ایستاده بود انداخت. نمی‌دانست مادرش را ببوسد، ببوید یا روی سرش حلوا حلوا کند. به زحمت از مادرش دل کند، وقتی متوجه‌ی طهورا و فاطمه شد. -سلام مامان‌طهورا! -مژدگونی بده بعد بیا جلو. -چه خبره مگه؟! دستش را روی شکم خواهرش گذاشت. -پسته‌ی خاله چطوره! فاطمه خندید: -بهتره بگی بادوم و پسته‌ی خاله چیطوره؟ لبخند دندان‌نمایی زد. نگاهش بین شکم و صورت طهورا در رفت و آمد بود. جیغ زد. -دوقلو؟ مبارک باشه! همان لحظه محمد چهار دست و پا رفت و دست به مبل گرفت که بلند بشود. -جونم! وایمیسته! طهورا گفت: -آره دیگه یکی پشت سرش داره میاد. اینم هول شده میگه راه بیفتم تا اون یکی نیومده. بشری به معنای واقعی هنگ کرد. -فاطمه؟! فاطمه با خنده دست‌هایش را از هم باز کرد و شانه‌اش را بالا انداخت. -خب محمد که شیر خشکیه، چرا بذارم فاصله‌ی بین بچه‌هام زیاد شه؟ -تو رو خدا خبرا رو یکی یکی بدید. آدم پس می‌افته! بعد با ذوق به مادرش نگاه کرد. -مامان! سرت خیلی شلوغ میشه. -به سلامتی بچه تو هم که بیاد... و بشری دیگر نشنید یا نخواست که بشنود. کنار ضحی نشست. این بچه برایش با همه فرق داشت. نه چون آیینه‌ی تمام نمای کودکی خودش بود، نه! چون جگرگوشه‌ی یاسینشان بود. سر ظهر شد و خانه با آمدن مرد‌ها کم کم شلوغ‌تر می‌شد. حس کمبود بچه حسابی قلقلکش می‌داد. وقتی امیر که آخرین نفر بود از در آمد داخل، دلش می‌خواست برایش قیافه‌ بگیرد. دلش می‌خواست هیچ‌کس نبود تا تمام نیازش به مادر شدن را فریاد بزند و با لج‌بازی یا خصومت و یا بچگی به امیر بگوید من نمی‌دانم، دلم می‌خواهد مادر بشوم! ولی نشد. نتوانست! وقتی نگاه کرد به صورت مردش، همه‌ی این‌ها از ذهنش پرید. جلو رفت و مثل همیشه ازش استقبال کرد. امیر طوری که بقیه نشنود، گفت: -چطوری دلخوشیم؟ امیر بلد بود. این زن را بلد بود. همیشه با همین حرف‌ها حالش را خوب می‌کرد. ته دلش کیلو کیلو قند آب می‌کردند. وقتی به خودش آمد که امیر مشغول احوال‌پرسی با بقیه بود. پچ پچ‌های ناشناخته دوباره کنار گوشش شروع شد. تو دلخوشی نمی‌خوای؟ همین که اون دلش با تو خوشه بسه؟ دیوونه تو هم حق داری! حق داری یکی که از رگ و خون خودت باشه رو بغل بگیری. ✍🏻 مـہاجـر کپی یا انتشار به هر شکل است🚫 ╭━━⊰⚜⚜⊱━━╮    @In_heaventime  ╰━━⊰⚜⚜⊱━━╯