eitaa logo
به وقت بهشت 🌱
6هزار دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
1.4هزار ویدیو
3 فایل
💠وَأُفَوِّضُ أَمْرِ‌ی إِلَی‌اللَّه إِنَّ‌اللهَ بَصِیرٌ‌ بِالْعِبَاد 🚫کپی یا انتشار حتی با ذکر نام نویسنده حرام است🚫
مشاهده در ایتا
دانلود
به وقت بهشت 🌱
💠💠💠✨ 💠💠✨ 💠✨                 ⚜بِسم‌ِالله‌ِالرَّحمَنِ‌الرَّحیم⚜ #رمان_بشری #به_قلم_میم‌مهاجر #برگ42
💠💠💠✨ 💠💠✨ 💠✨                 ⚜بِسم‌ِالله‌ِالرَّحمَنِ‌الرَّحیم مهاجر کپی‌حرام🚫 در ماشین باز شد. امیر سینی را جلویش گرفت. فالوده آناناسی خریده بود. ممنونی گفت و از دستش گرفت. -نوش جونت. امیر مثل همیشه زود کاسه‌اش را خالی کرد بشری تازه به نصفه رسانده بودش. -خیابون‌گردی‌ات گرفته؟! جوابش سکوت بود. تکه‌ی آناناسی را در دهانش جا به جا کرد. -داری می‌ری طرف چمران؟ فقط سر تکان داد. -من به جز فالوده چیزهای دیگه‌ای هم دلم می‌کشه. عمیق نگاهش کرد و قبل از این‌که کنترل ماشین از دستش خارج بشود نگاهش را به جلو داد. -چی مثلا؟ -محبت، هم صحبتی. حداقل وقتی چیزی می‌پرسم جوابم رو بده. -چقدر پشیمونی از این‌که زن من شدی؟ پشیمون؟! -چرا عاشقم شدی؟ -گویند چرا تو دل بدیشان دادی ولله که من ندادم ایشان بردند -آدم قحط بود تو عاشقش بشی؟ -چته امیر؟! -نمی‌دونی؟ -من رو کشوندی آوردی بیرون. حالام داری چرت و پرت میگی! -ما باید بریم دکتر. بشری گنگ نگاهش کرد. امیر ماشین را کناری نگه داشت. -مگه بچه نمی‌خوای؟ دست برد و انگشت‌های بشری که در هم قفل شده بودند را باز کرد. -ول کن اینا رو. دست گذاشت کنار صورتش. شقیقه‌اش زیر دست امیر تند تند می‌کوبید. -باید بریم دکتر. شاید خدا خواست و حامله شدی. چرا سر حرف یه دکتر باید ناامید بشیم. مقصر منم تا آخرش هم پات وایسادم. هر کاری بگن می‌کنم. تهران، یزد، موسسه‌ی رویان. بعد چشم‌هایش را با عجز بست و سرش را تکان داد. -نهایت از بهزیستی می‌گیریم. چه فرقی می‌کنه؟ بچه خودمون نباشه. بزرگش می‌کنیم. ✍🏻 مـہاجـر کپی یا انتشار به هر شکل است🚫 ╭━━⊰⚜⚜⊱━━╮    @In_heaventime  ╰━━⊰⚜⚜⊱━━╯