eitaa logo
به وقت بهشت 🌱
6هزار دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
1.4هزار ویدیو
3 فایل
💠وَأُفَوِّضُ أَمْرِ‌ی إِلَی‌اللَّه إِنَّ‌اللهَ بَصِیرٌ‌ بِالْعِبَاد 🚫کپی یا انتشار حتی با ذکر نام نویسنده حرام است🚫
مشاهده در ایتا
دانلود
💠💠💠✨ 💠💠✨ 💠✨                 ⚜بِسم‌ِالله‌ِالرَّحمَنِ‌الرَّحیم⚜ کپی‌حرام🚫 سرش را تکیه می‌دهد به شیشه‌ی تاکسی. شهر بدون امیر را تماشا می‌کند. کلاغی در قعر آسمان با ریتمی منظم بال می‌زند. خیال آرام و راحتش را بشری از همان فاصله می‌خواند. خسته نگاه از آسمان و کلاغش می‌گیرد. نفس راحتی می‌کشد وقتی ماشین‌ها راه می‌افتند. قدم‌هایش دست خودش نیست. تند تند از هم سبقت می‌گیرند. حال پاهایش را نمی‌فهمد. خیالش می‌رود سمت سوال‌هایی که حتما نسرین‌خانم از او می‌پرسد. پس می‌زند افکارش را. هرچه به مادر گفته‌ام به او هم می‌گویم. دشمنم که نیست فقط آنقدر که امیر را دوست دارد دلش می‌خواهد زودتر نوه‌اش را ببیند. مثل همان شوقی که مادرشوهر نازنین برای دختر ساسان داشت. زنگ را می‌زند و نمی‌داند کِه اما کسی در را برایش باز می‌کند. دستگیره‌ی در را پایین می‌برد و کسی زودتر در را می‌کشد. می‌بیندش. دستش جلوی دهانش می‌رود و هیع بلند و کشداری می‌کشد: امیر! دست‌های حصار شده‌ای امیر را حس می‌کند و هرم نفسی که کنار گوشش می‌گوید: دلم برات تنگ شده بود. دلیل بی‌تابی‌ پاهایش را می‌فهمد! آرامشی که هنوز سیرابش نشده را کنار می‌زند. دستش را روی سینه‌ی امیر می‌گذارد و خودش را عقب می‌کشد: زشته امیر! -کسی نیست. چادرش را امیر برمی‌دارد: رفتم خونه بابات. مامان گفت قراره بیای اینجا. بشری فقط نگاهش می‌کند. چشم‌هایش هنوز خسته است، خسته‌تر از روزی که می‌رفت. تجربه‌اش ثابت کرده که این‌جور وقت‌ها بهترین پذیرایی از امیر، کنارش نشستن است. سرش را روی سینه‌ی امیر می‌گذارد. گوش جان می‌سپارد به کوبش قلب امیرش، به موزیکی که بهترین موزیسین‌ها از اجرایش عاجزند‌‌ و ثانیه به ثانیه در خلسه‌ای آرام از تپش‌های دل امیر غرق می‌شود. -پاشم شام بذارم. دست امیر روی کمرش محکم می‌شود. -شام روضه دعوتن. منم که از تو شام نمی‌خوام. اگه واسه خودت می‌خوای پاشو یه چیزی درست کن. همراه امیر سلام نمازش را می‌دهد. امیر برمی‌گردد‌. -باز به من اقتدا کردی!؟ -دلم خواست. تسبیحش را برمی‌دارد و زیر نگاه دلخور امیر، دانه‌ها را رد می‌کند. لحنش اما دلخور نیست. -یه جوری جواب میدی که زبون آدم بند بیاد! بشری بلند می‌خندد. -قیافه‌ات رو مظلوم نکن پسر حاج سعادت! من تو رو فقط از دماغ فیل افتاده دوست دارم! -تنی که قراره بره زیر خاک این حرفا رو نداره. شست پایش را به پهلوی امیر می‌زند و امیر صاف می‌نشیند. -بگو دور از جون! ظرف‌ها را داخل سینک می‌گذارد. پدر و مادر امیر از راه می‌رسند. نسرین خانم رویش را می‌بوسد. -اینم شوهرت اومده که تو این‌ور پیدات شد! -چند روز که حالم خوب نبود. امروزم نمی‌دونستم امیر می‌خواد بیاد اومدم و غافلگیر شدم! به آشپزخانه برمی‌گردد. گمان می‌کند حضور امیر مانعی شده تا از تیر و ترکش‌های سوالات احتمالی نسرین خانم در امان بماند. حضور مادرشوهرش را احساس می‌کند. از استشمام عطری گرم که زودتر از خود نسرین‌خانم خودش را به بشری می‌رساند، متوجه می‌شود. چشم می‌چرخاند و امیر را نمی‌بیند. پس نسرین موقعیت را مناسب دیده است. -شام املت دادم به پسرت. -خوب کردی. ماهیتابه را آب می‌کشد. سرش را کج می‌گیرد. -املتا! -مگه املت نعمت خدا نیست؟! نسرین لیوانی آب پر می‌کند و همراه قرصش می‌خورد. بشری دستمالی برمی‌دارد و خیسی روی سینک را می‌گیرد. مادرشوهرش را می‌پاید که شب به خیر می‌گوید و به طرف اتاقش می‌رود. دستش روی دستمال روی سینک می‌ماند. مشغل ذمه‌ات شدم! فکر کردم تا امیر نیست باز می‌خوای حرف از بچه بزنی! در اتاق را باز می‌کند. امیر سرش را از گوشی‌اش بلند می‌کند اما گوشی همیشگی‌اش نیست. همانی است که قبل از رفتن به انگلیس دستش می‌گرفت. -بیا عکسا رو نگاه کن. کنار امیر می‌نشیند. عکس‌های خانه باغ را می‌بیند. -چقدر بچه بودم! امیر سر تکان می‌دهد و بشری باز می‌گوید. -تو چقدر جوون‌تر بودی! گوشی را از دست امیر می‌گیرد و نگاهش می‌کند. -این کجا بوده اصلا؟ -تو کشو. -این چند سال؟! سر تکان می‌دهد. -شبی که حامد بهم گفت زنت طلاق گرفته. خدا رو شکر کردم که گوشیم رو با خودم نبرده بودم وگرنه من می‌موندم و عکسات! پدرم درمی‌اومد. -یه روز اومد تو کوچه‌مون. بهم گفت تو جذب یه گروه شدی. من اول باور نمی‌کردم. گوشی را از دستش می‌گیرد و بشری نگاهش می‌کند. امیر با درد می‌گوید: دیگه از اون روزا حرف نرنیم. دست امیر را می‌گیرد. به اطمینانی که از این دست‌ها می‌گیرد مطمئن است. دستش را می‌بوسد.: هیچ وقته دیگه حرفش رو نمی‌زنم. امیر ابرو بالا می‌فرستد. دستش را عقب می‌کشد: دیگه دست من‌و نبوس. ✍🏻 کپی یا انتشار به هر شکل است🚫 ╭━━⊰⚜⚜⊱━━╮    @In_heaventime  ╰━━⊰⚜⚜⊱━━╯