eitaa logo
به وقت بهشت 🌱
6هزار دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
1.4هزار ویدیو
3 فایل
💠وَأُفَوِّضُ أَمْرِ‌ی إِلَی‌اللَّه إِنَّ‌اللهَ بَصِیرٌ‌ بِالْعِبَاد 🚫کپی یا انتشار حتی با ذکر نام نویسنده حرام است🚫
مشاهده در ایتا
دانلود
💠💠💠✨ 💠💠✨ 💠✨                 ⚜بِسم‌ِالله‌ِالرَّحمَنِ‌الرَّحیم⚜ کپی‌حرام🚫 سر دست‌ترین مانتو و شلوار را می‌پوشد با همان روسری که از شیراز سر کرده بود. چادرش هم که سر جالباسی ورودی مانده است. به امید چند دقیقه تسکین، پهلویش را در مشت می‌گیرد و می‌فشارد. بدتر می‌شود! شدیدترین حالت درد در تمام این مدت را تجربه می‌کند. بدون آن‌که متوجه باشد به لِی لِی کردن افتاده است! اشک‌هایش راه باز می‌کنند. اولین بار است که برای درد گریه می‌کند. دست خودش نیست، نه اشکش و نه لی‌ لی کردنش. اصلا این چه دردی است که هیچ قاعده‌ای سرش نمی‌شود!؟ ربع ساعت می‌گذرد و به قدر یک ساعت برای بشری. می‌نشیند، بلند می‌شود، راه می‌رود، دراز می‌کشد ولی از موضع خود کوتاه نمی‌آید این درد. توان راه رفتن ندارد. کف خانه می‌افتد. غلت می‌زند، تمام طول سالن را می‌غلتد. روسری‌اش باز می‌شود و مانتو در تنش می‌پیچد. صلوات می‌فرستد. نمی‌داند صدایش بلند است یا آهسته! الحمدلله می‌گوید که دیوارهای خانه عایق صدا هستند. دردش را در حال فرونشستن می‌بیند اما به غلت زدنش ادامه می‌دهد. صورت خیس از اشکش به زبری قالیچه‌ی کف سالن کشیده می‌شود و می‌سوزد. از شدت تحرک خیس عرق می‌شود ولی دردش هم رو به خاموشی می‌رود. کم کم از حرکت می‌ایستد. نفس‌هایش به شماره افتاده‌اند، بلند و کشدار و قفسه‌ی سینه‌اش به وضوح بالا و پایین می‌رود. صدای زنگ در را می‌شنود. نفسی برایش نمانده اما افتان و خیزان به طرف گوشی اف اف می‌رود. دهانش خشک شده و صدایش گرفته است. کمی وقت می‌خواهد تا خودش را به پایین برساند. خودش را در آیینه‌ی نیمه قد می‌بیند. جای نازنین خالی است که بگوید شبیه گدای کتک خورده شده‌ای! فقط دعا می‌کند کلیه‌اش یارش بماند و تخلیه‌اش نکنند. درد تازه خوابیده دوباره بیدار می‌شود و دوباره انقدر شدید که گمان کند جانش می‌رود! محافظش از داشتن همراه سوال می‌کند و بشری جواب می‌دهد که: -همسرم سه ساعتی میشه رفته. -نگران نباشید. خیره ان‌شاءالله. صلوات نذر می‌کند، چهارده هزار صلوات با وعجل فرجهم. دندان‌هایش را چفت می‌کند و تا بیمارستان با همین ذکر با درد مقابله می‌کند. نتیجه‌ی سونوگرافی‌اش حاضر می‌شود اما یک جواب صریح از پرسنل بیمارستان نمی‌شنود جز این‌که پزشک شیفت باید بیاید. پرستاری برای چک کردن سرمش می‌آید. -من حتی برای تخلیه کلیه‌ هم آمادگی دارم! هر چی هست بهم بگید. پرستار مسکن را داخل سرم خالی می‌کند و بشری مصمم برای گرفتن جوابی قطعی می‌گوید: -پزشک شیفت رو وقتی صدا میزنن که وضعیت بیمار وخیم باشه! -این‌که آمادگی‌اش رو داری خیلی خوبه ولی من نمی‌تونم بگم وضعیتت چطوره. دکترت که اومد، از خودش بپرس. برای سی‌تی‌اسکن آماده‌اش می‌کنند. لحظات سختی را سپری کرده است و حالا بین خوف از دست دادن کلیه و رجای داشتنش دست و پا می‌زند. من چه بی‌فکری‌ای کردم که با امیر تماس گرفتم! امیر! چه خوب شد که در دسترس نبودی! خدایا! دلم نمی‌خواد تو این حالت با امیر رو به رو بشم. دلم نمی‌خواد شرمندگی چشماش رو ببینم. لرز دارد اما مسکن‌ها اثر کرده‌اند و خوابش هم گرفته است. پلک‌هایش مدام روی هم می‌افتند. صدای پایی سکوت سرد اتاق را بهم می‌ریزد. خمارچشم‌‌هایش همان روپوش‌سفید قبلی را می‌بینند که هنوز به تخت بشری نرسیده سوالاتش شروع می‌شود. -تو ادرارت خون دیدی؟ -آره. زیاد! -دخانیات مصرف می‌کنی؟ -نه. -تو دو هفته‌ی اخیر آسپرین مصرف نکردی؟ -نه. همه راریادداشت می‌کند و این بار می‌پرسد: -همراه نداری! -خونواده‌ام اینجا نیستن. -شوهرت چی؟ در این باره نمی‌تواند چیزی بگوید، جز این‌که: -کارش این‌جا نیست. دوباره تنها می‌شود. کمی پریشان است. راستش را بگوید؟ اصلا دلش نمی‌خواهد کلیه‌اش تخلیه شود. شاید قرار باشد سال‌های سال عمر کند، اگر آن یکی کلیه‌اش هم مشکلی ببیند چه؟! تکلیف سلامتی‌اش چه می‌شود!؟ کاش راهی برای نگه داشتن کلیه پیدا می‌شد. دستش را روی پهلوی تا چند لحظه پیش دردناکش می‌گذارد و زمزمه می‌کند: آدمی به چی بنده؟ ببین این یه تیکه گوشت از سر شب چی به سر من آورده! پلک‌های سنگینش این‌بار چفت می‌شوند و نفس‌های عمیقش طنین‌انداز اتاق. .......... امیر گوشی‌اش را باز می‌کند، پیام تماس از دست رفته‌ی بشری روی گوشی‌اش می‌افتد. اخم می‌کند و دل‌مشغول می‌شود. می‌خواهد زنگ بزند که پیام دیگری می‌رسد. -خانم علیان رو آوردیم بیمارستان. کمی کسالت دارن. دلش می‌ریزد. من که می‌اومدم، حالش خوب بود. تماسش را برقرار می‌کند و هنوز اخم دلواپسی بین ابروهایش نشسته است. ✍🏻 مـہاجـر کپی یا انتشار به هر شکل است🚫 ╭━━⊰⚜⚜⊱━━╮    @In_heaventime  ╰━━⊰⚜⚜⊱━━╯