همیشه میدونستم این روز میرسه و قراره جدا شیم، میدونستم که چیزی به نام تا ابد وجود نداره و این لحظه چقدر سخت و ناراحت کنندهست برای من، خودمونیما اینم میدونستم که نباید زیاد دلبسته شم و مثل قبلاً با نبودن و رفتن و جدا شدن از آدما کنار بیام ولی یه وقتا یه سری جاها آدما مثل قبلشون نیستن، انگار که نمیخوان مثل قبلشون باشن، هی چنگ میزنن به قبلیهها برای اینکه آروم شن اما نمیشه انگار دلهست که نمیزاره بشه:)
خلاصه که خداحافظی کردم و خداحافظی شنیدم ولی حقیقتش یه تیکه از قلبم و جا گذاشتم. نمیدونم حکمتش چی بود که هربار بغلشون میکردم بیشتر گریهم میگرفت و نمیتونستم کنترلش کنم، وقتی فکر میکردم بهش بیشتر همهچی غیر قابل تحمل تر به نظر میرسید. میخواستم بهشون حرفای قشنگ بزنم ولی نمیشد اون بغضه که وسط راه گلوم بود نمیزاشت. ولی خب بخوام راستش و بگم دلم واسه تک تکشون تنگ میشه:)
واسه خندههاشون، دیوونه بازیاشون، حرص دادناشون، چایی خوردنامون، چیپس خوردنایی که سرش دعوا بود،واسه خودشون،اصلا واسه همهچیِ همهچی دلم تنگ میشه حتی تک تک ریشه های فرشای مدرسه.
خلاصه که هرچی بود تموم شد ولی دلتنگیش موند:)
اندازه کلِ دوازده سال تحصیلیم درمورد امروز حرف دارم که بگم ولی واقعا نمیتونم.
- Innate Domain🇵🇸.
یه واقعیت؟ اصلا خوشحال نیستم مدرسهم تموم شد.
خب من کلا یه تصور دیگهای داشتم
فکر میکردم روزی که مدرسهها تموم شه خیلی خوشحال باشم ولی نیستم .
هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
میگفت تو خیلی زود رنجی!
دلم میخواست بهش میگفتم آدمها از کسایی که دوسشون دارن بیشتر میرنجن، وگرنه بقیه که مهم نیستن…
*میسا*
@farsitweets
یک سری احساسات هست که نه میتونی بگیشون، نه میتونی تو خودت نگهشون داری فقط میتونی نگاهشون کنی که چطوری تو وجودت حل میشن.
کیف مدرسهم و خالی کردم و کلی دلتنگی هجوم آورد به قلبم، با کتابایی که کلی خودم و بقیه توش نوشتن چه کنم؟