🔻ما از الان داریم برنامه ریزی میکنیم
که ۱۳ بدر کجای خونمون بشینیم😂😂
@Jameeyemahdavi313
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فردا روز طبیعته، و به رسم دیرین همه ما هر سال این روز رو در شهر و دامن سبزهزار گذروندیم.
اما امسال قرار #کرونا_ویروس رو در طبیعت جا بذاریم و خودمون روز خاطرهانگیزی رو در خونه و کنار عزیزانمون بگذرونیم، تا هرچه زودتر این بیماری از شهرمون رخت بربنده.
شاید ار سادهای به نظر نیاد ولی ما میتونیم با بیرون نرفتن در این روز و رعایت فاصله اجتماعی
#باهم_به_سلامت_برسیم.
#فاصله_اجتماعی
# ۱۳_بدر_کرونا_بدر
#فاصله_ایمن
@Jameeyemahdavi313
💖یاران مهدی عجل الله 💖
#هوالعشق💞 #امیــــــدِ_دایــــے #پارت42 ✍ #زهرا_شعبانے بازپرس سوالی پرسید که میترسیدم جلوی بابا بهش
#هوالعشق💞
#امیــــــدِ_دایــــے
#پارت43
✍ #زهرا_شعبانے
بعد از دو روز که حالم بهتر شد و به کمک پانسمان با عسل زخمام خوب شدن؛بابا به مامان زنگ زد و گفت که برگشتم.مادر گرامی هم دو پا داشت؛دو پا دیگه قرض گرفت و برگشت.وقتی اومد هم که دیگه نگم اینقدر غذاهای خوب درست کرد و دورم گشت که تنبلیم واقعا داشت گل میکرد.چهار روز بود که برگشته بودم خونه ولی بخاطر حالم نتونستم خبری از عمواحمد و یسنا بگیرم.کنار بابا روی مبل نشستم و گفتم:
–بابا،این مدت دوست دایی خیلی بهم کمک کرد میشه امشب برای شام دعوتش کنین؟
+حالا اسمش چیه؟بگو ببینم میشناسم یا نه
–فامیلشو که هیچ وقت نپرسیدم ولی اسمش احمده میگفت صمیمی ترین دوست دایی بوده.
یهو عین برق گرفته ها از جا پرید و با تعجب پرسید:
+یه دختر به اسم یسنا نداشت؟
–چرا،می شناسینش؟
نشست رو مبل و چشمش رو به جای نامعلومی دوخت:
+احمد...احمد...
نفس عمیقی کشید و خیلی جدی پرسید:
+شمارشو داری؟
–آره
+بهش زنگ بزن دعوتش کنم بیاد
به حالت گنگی گفتم:
+چشم
به عمو احمد زنگ زدم و بابا کلی باهاش حرف زد تهش دعوتشون کرد که شام بیان خونه ما.خوشحال بودم که میتونستم عمو احمد رو دوباره ببینم ولی دروغ گفتم اگه بگم همه ی اشتیاقم فقط بخاطر دیدن عمو احمد بود.
🌷-----*~*💗*~*-----🌷
#عشق_آسمانی 💗👇
┄┅═✼💗 ✼═┅┄
@Jameeyemahdavi313
┄┅═✼💗 ✼═┅┄
#هوالعشق💞
#امیــــــدِ_دایــــے
#پارت44
✍ #زهرا_شعبانے
با صدای آیفون وارد آشپزخونه شدم و به مانیتورش زل زدم.وقتی عمو احمد و یسنا رو توی قابِ شیشه ای آیفون دیدم لبخندی روی لبم نشست؛ولی به عنوان بزرگ خونه،بابا باید در رو باز میکرد.صداش زدم و به همراه مامان به استقبالشون رفتیم.بابا و عمو که انگار بعد از ۲۰ سال همدیگه رو دیده بودن.یسنا هم با مامان به طرف آشپزخونه رفت و مشغول آماده کردن برنج شدن و کباب هم قرار بود بابا درست کنه.من و مرتضی هم یه گوشه نشستیم و مرتضی یه بند حرف میزد ولی حواس من تو آشپزخونه جا مونده بود.خیلی دلم میخواست بدونم یسنا هم مثل من دلشوره داره یا نه.تصمیم گرفتم به آریا خبر بدم تا بیاد و دلشوره منم با اومدنش کمتر بشه.
#حسین
همراه احمد وارد بالکن شدم.نشستم که جوجه هارو به سیخ بکشم و همونطور هم شروع کردم به حرف زدن:
–هیچ وقت فکر نمیکردم دوباره ببینمت
+ولی من همیشه امیدوار بودم
–چرا هیچ وقت نخواستی منو ببینی؟
+یادت رفته پدرخانمت چه تهدیدایی کرد؟دوست داشتم دوباره ببینمت ولی میترسیدم رو پشت بوم خونه تون تک تیرانداز گذاشته باشه.
–اتفاقا سه ماه پیش فهمیدم چرا اینقدر دیکتاتوره
+چرا؟
–بهم گفته بود برم توی صندوقچه ی اتاقش یه چیزی براش بیارم که در حین گشتن یه کاغذ دیدم.شجره نامه خونوادگیشون بود که نشون میداد جدشون شاه عباس صفوی بوده.
با تعجب گفت:
+واقعا؟؟؟
خندیدم:
–آره
+چه جالب پس محمدرضا و امیدم یه جورایی شاهزاده محسوب میشن.
–آدمی مثل محمدرضا نیازی به شاهزاده بودن نداره.همه مردم تا ابد بیشتر از یه پادشاه بهش احترام میزارن
به نشونه ی تایید سری تکون داد و گفت:
+ولی مراقب شاهزاده ای که بهت سپردن باش و چیزی رو بهش تحمیل نکن
تعجب کردمو گفتم:
–منظورت چیه؟
+نمیخوام دخالت کنم ولی در هرحال امید پسر محمدرضاست.تو پدرش نیستی که بخوای بخاطر مخالفت کردن با یه موضوع پیش پا افتاده مثل ازدواج با خواهرزادت بزنی تو گوشش.
بُهت زده گفتم:
–چی؟اون به تو گفته من میخواستم مجبورش کنم با خواهرزادم ازدواج کنه؟خواهر من، نازنین که اصلا دختر نداره
+واقعا؟من فکر کردم حتما یه دختر داره که امید میگه شوهرعمه ام میخواست به این ازدواج مجبورم کنه وگرنه تا وقتی که توی این خونواده جایی داشتم که نازنین ازدواج نکرده بود
–اون بهت دروغ گفته احمد،امید تا قبل از اون شب که تورو ببینه نمیدونست پسر من نیست پیش تو وانمود کرده من مثل نامادری سیندرلام.باور کن احمد،بحث ما بابت چیز دیگه ای بود و من اون لحظه که زدم تو گوشش ذره ای به این فکر نکردم که امید پسر محمدرضاست.من به عنوان پدرش اینکار رو کردم فقط برای اینکه بفهمه اشتباه کرده.
+یعنی رابطه تو و امید از اول مثل یه پدر و پسرِ واقعی بوده؟
–معلومه،امید فقط چند روزه از اینکه محمدرضا پدر واقعیشه خبردار شده.
🌷-----*~*💗*~*-----🌷
#عشق_آسمانی 💗👇
┄┅═✼💗 ✼═┅┄
@Jameeyemahdavi313
┄┅═✼💗 ✼═┅┄
🔺خبر شهادت سردار قاآنی فرمانده سپاه قدس و امیر پوردستان فرمانده ارتش در سوریه منبع موثق و رسمی نیست هر خبری را باور نکنید
☑️سپاه سایبری پاسداران