#هوالعشق💞
#امیــــــدِ_دایــــے
#پارت28
✍ #زهرا_شعبانے
از مسجد بیرون اومدیم و قرار شد بریم و منطقه رو به طور کامل ببینیم.مدام حرفای اون رزمنده توی مغزم تکرار میشد.تا اینکه کنجکاوی اجازه نداد بیشتر از این ساکت بمونم.درحالی که به سمت چپ یادمان میرفتیم گفتم:
–آریا خیلی جاها شنیدم آدمایی مثل این رزمنده بخاطر مزایا و پول میجنگن؛ولی این اشک و آه،این سختیا و مرگ هارو میشه با پول جبران کرد؟
لبخندی زد و گفت:خوبیِ آدمایی مثل تو اینه که پاشونو نمیکنن تو یه کفش که ۱۰۰درصد حرفای من درسته.امید بحثای منطقی خیلی طول میکشه منم به صورت تخصصی بلد نیستم جواب بدم ولی از لحاظ اخلاقی اصلا درست نیست به آدمی اتهام پول دوستی بزنی که واسه امنیت من و تو رفیقای فابریکشو جلو چشماش تیربارون کردن و هزارتا سختی کشیده تا جنگ تموم شه.
حس کردم داره فکر میکنه من میخوام تفکراتمو تغییر بدم؛اما ترجیح دادم به اصول خودم پایبند باشم:
–میفهمم ولی خیلیم این آدما رو جدی نگیر.اون زمان همه دنبال آباد کردن این مملکت بودن و البته جو گرفته بودشون.خوباشون شهید شدن و بقیه افتادن به جون ریشه های این کشور.
+تا وقتی چیزی رو با چشم ندیدی به کسی نسبتش نده.قبول دارم بعضی از کسایی که اون موقع فتنه هارو شقه کردن الان خودشون فتنه شدن.ولی همه که اینطور نیستن به کسی تهمت نزن.
--خیلی خب بسه،حرف جدی اصلا به تو یکی نمیاد.
یه دونه زد پشت سرمو داشتیم میخندیدم که روبه روم یسنا رو دیدم.همراه دوستش داشتن با تانک ها عکس میگرفتن و حرف میزدن.بهش خیره شده بودم که آریا گفت:
+بعد بگو عشق کیلو چنده و داری چرت و پرت میگی.
–آریا دست از سرم بردار
+خب تاکی میخوای این موضوع رو از بزرگترا مخفی کنی
–کدوم موضوع؟برای بار هزارم من عاشق نشدم.اصلا این دختر به درد من نمیخوره؛ما هیچ شباهتی به هم نداریم
+منو که دیگه نمیتونی سیاه کنی؛با چی داری میجنگی؟
–من با چیزی نمیجنگم فقط واقع بینم.یسنا واقعا خانمه،دروغه اگه بگم ازش خوشم نیومده.وقتی با بعضیا قیاسش میکنم؛میبینم چقد ارزش خودشو میدونه ولی اون به من بله نمیگه منم خودمو کوچیک نمیکنم.
#یسنا
همراه فاطمه داشتیم عکس میگرفتیم که یهو روبه روم آقایون محترم،امیدو آریا رو دیدم.ازشون چشم گرفتم ولی فاطمه گفت:
+یسنا، با این شاهزاده قرار مداری گذاشتین؟
–چه قراری؟
+ازدواج دیگه
–وا این حرفا چیه؟
+آخه بدجور داره نگات میکنه
–به خودت نگیر؛حتما دارن پشت سرمونو نگاه میکنن
زد رو شونه ام و گفت:
+بابا تو که خنگ نبودی فک کنم باید شیرینی عقدتو بخوریم
–بابا تو که شتر نبودی که در خواب پنبه دانه ببینی
خندید و یه گوشه نشست.ای کاش همه حرفاش فقط یه حدس باشه؛آقا امید پسر خوبیه اما بامن فرق داره.
🌷-----*~*💗*~*-----🌷
#عشق_آسمانی 💗👇
┄┅═✼💗 ✼═┅┄
@Jameeyemahdavi313
┄┅═✼💗 ✼═┅┄
#هوالعشق💞
#امیــــــدِ_دایــــے
#پارت32
✍ #زهرا_شعبانے
#یسنا
آقا امید روبه رومون نشست و شروع به خوندن بقیه دعا کرد.انصافا انتظار خوندن دعا توسط هرکسی رو داشتم الا این ملکه عذاب که هرجا میرم جلو چشممه.
با چند کلمه اولی که تلاوت میکنه؛صدای تحسین همه بلند میشه.
این صوت از کسی مثل امید بعید بود.گوشمو به صدای دلنشینش میسپارم و محو میشم.
بعد از دو دقیقه ترجیح دادم از مسجد خارج شم.کفشامو میپوشم و روی یه تپه خاکی میشینم.رفیق شفیقم فاطمه هم میاد کنارم و نق زدناشو شروع میکنه:
+ببینم چرا اومدی بیرون؟
–حالم خوب نبود
+چرا خوب نبود؟
–چقد فوضولی،به تو چه؟
+نه اینطور نمیشه؛تو ترکه لازم داری.
یه تیکه چوب نازک برمیداره و میکوبه به دستم.با ضربه ای که میزنه درد بدی تو بازوم میپیچه.اخم میکنم و میگم:
–چیکار میکنی؟
+تو تا تنبیه نشی نمیگی دردت چیه.
–من دردی ندارم
چوبو میگیره بالا و میگه:
+بزنم؟
–نه نه
+پس بگو
–میخوای بدونی چرا اومدم بیرون،خب صدای آقا امید اذیتم میکرد
+صدا به اون خوشگلی
–مشکل منم همین خوشگل بودنشه
انگار که چیز مهمی رو کشف کرده باشه میگه:
+پس بگو؛این صدا کاری کرده که تو دلت بگی ای کاش این جنتلمن شوهر من بود.تو هم که دلت نمیخواد به گناه بیفتی و میزنی بیرون.
–این چرت و پرتا چیه؟
اخم کردو گفت:
+اه،خستم کردی خب اگه عاشق شدی بگو تا یه راه درست درمونی جلو پات بزارم
دیگه واقعا کفری میشم:
–بس کن فاطمه،عاشقی کیلو چنده؟
+تو کشیدیش من که نکشیدم بگم کیلو چنده.
دوباره چوبو گرفت بالا و گفت:
+یا اعتراف میکنی یا به جون خودم جوری میزنم که مجبور شم دیه بدما
دستامو به نشونه تسلیم گرفتم بالا و گفتم:
–خیلی خب،عاشق نشدم ولی فقط یه لحظه این نفس سرکش گفت ای کاش این ملکه عذاب شوهر من بود.
#حسین
حامد و نیروهاش دربه در دنبال آرش راه افتادن تا بالاخره به روزبه رسیدن.وقتی عکس و مکان روزبه رو به بچه های مواد مخدر اطلاع دادیم؛اونا گفتن مدت هاست که روزبه و کاراش رو زیر نظر دارن.
از وقتی همگی کل ماجرا رو به کمک مهران و اطلاعاتِ کامل ترِ دایره مواد فهمیدیم حسابی مشتاقیم پی ببریم که روزبه با ثروت میلیاردیش چه نیازی به پول دخترای مردم داره.
🌷-----*~*💗*~*-----🌷
#عشق_آسمانی 💗👇
┄┅═✼💗 ✼═┅┄
@Jameeyemahdavi313
┄┅═✼💗 ✼═┅┄
#هوالعشق💞
#امیــــــدِ_دایــــے
#پارت36
✍ #زهرا_شعبانے
#یسنا
هوا سرده ولی روی پیشونیم دونه های درشت عرق نشسته و صورتم گُر گرفته.با بالاترین سرعتی که داشتم وارد سالن شدم و بعد از درآوردن چادرم روی تخت نشستم.فاطمه که حال عجیبم رو دید؛اومد و کنارم نشست.دستمو گرفت و گفت:
+یسنا!!!چیزی شده؟
اشکی از چشمم سرازیر شد؛با سر انگشت گرفتمش و گفتم:
–امید...
+ امید چی؟
–امید،گفت منو...دوست داره...ازم خواستگاری کرد.
با ذوق گفت:
+وااااااااااای راست میگی؟
سَرَمو به نشونه ی بله تکون دادم.با خوشحالی گفت:
–آخ جون،خب بله رو بگو و همه رو راحت کن دیگه.کی رو میخوای که از امید بهتر باشه.خوشتیپ و خوش قیافه نیست که هست.خوش اخلاق و لاکچری نیست که هست بعدشم شباهتای زیادی با تو داره.وای اینقدر دوست دارم تو لباس عروس ببینمت.
–این چرت و پرتا چیه که میگی؟مگه بار اوله که برام خواستگار میاد؟
+بار اول نیست ولی امید فرق داره؛تو دوسش داری
حق به جانب گفتم:
–کی گفته؟
خندید:
+اشکات گفتن عروس خانم
از لفظ"عروس خانم"سرخ و سفید میشم.واقعا باید چه جوابی بدم.سردرگمم چون هنوزم امید رو کاملا نمیشناسم و در مورد زندگی عجیبش فقط یه خلاصه کوتاه میدونم.ولی به قول فاطمه اشکام یه نشونه ست؛نشونه ی اینه که عاشق شدم ولی این عشق نباید چشمام رو کور کنه.
وسایلامون رو برداشتیم و ساعت ۷ به سمت اتوبوسا جهت برگشتن به خونه حرکت کردیم.
منو فاطمه کنار هم بودیم؛بابا کمی اونورتر و امید و آریا جلوی ما بودن.بعد از ده دقیقه طی کردن مسافت اردوگاه تا محل ایست اتوبوسا،خواستیم سوار شیم که صدایی همه ی ما رو میخکوب کرد:
+عمو احمد،یسنا خانم،فاطمه خانم...
همه به سمت امید برگشتیم.بابا گفت:
*چیزی جا گذاشتی؟
+آره...
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
+دلمو جا گذاشتم.من نمیتونم همراهتون بیام؛یه تصمیم گرفتم که برای محکم شدنش به اینجا موندن احتیاج دارم.
و من خوب میدونستم تصمیمش چیه.ادامه داد:
+همگی حلالم کنید
عین آدمای شکست خورده شده بود،؛کوله شو جابه جا کردو روشو برگردوند.این امیدِ مظلوم هیچ شباهتی به اونی نداشت که قرص و محکم ایستاد و گفت"به من علاقه داره"پس حتما بدجور دلش از دست کارایی که قبلا کرده و من نمیدونم چی هستن پُره.یه قدم به سمت خروجی اردوگاه برداشته بود که بابا دست روی شونه اش گذاشت:
*منم میمونم
بابا روشو به سمت آریا کرد:
*تو هم میمونی؟
آریا گفت:
+من به خُل بازیای امید عادت دارم؛خیالی نیست میمونم
و بعد از فاطمه پرسید:
*تو چی دخترم؟
فاطمه گفت:
+خب چون شما تو این سفر بودین بابام خیالش راحت بود؛هر جا شما و یسنا برین منم میام.
و بعد خطاب به من گفت:
*تو چی یسنا؟دوست داری بمونی؟
من خیلی گیج شده بودم.هم دلم میخواست بمونم و جاهایی که نرفتیم رو ببینم و هم از اینکه کنار امید باشم میترسیدم.
🌷-----*~*💗*~*-----🌷
#عشق_آسمانی 💗👇
┄┅═✼💗 ✼═┅┄
@Jameeyemahdavi313
┄┅═✼💗 ✼═┅┄
💖یاران مهدی عجل الله 💖
#هوالعشق💞 #امیــــــدِ_دایــــے #پارت44 ✍ #زهرا_شعبانے با صدای آیفون وارد آشپزخونه شدم و به مانیتو
#هوالعشق💞
#امیــــــدِ_دایــــے
#پارت45
✍ #زهرا_شعبانے
#امید
خیلی استرس داشتم تا اینکه آیفون به صدا در اومد و فهمیدم آریا اومده.باهم به طرف آشپزخونه و بالکن رفتیم تا به همه سلام کنه.بعد از خوش و بش های معمول روی مبل نشستیم و اون شروع کرد:
+چته عین مرغِ پرکنده شدی؟
–خب دلیل اصلی راه انداختن این مهمونی این بود که مامان و بابام یسنا رو ببینن تا بتونم بحث ازدواجو مطرح کنم ولی دلشوره دارم؛روم نمیشه این حرفو بزنم.
+چه بزنی چه نزنی من بعید میدونم قبول کنن
بُهت زده گفتم:
–چرا؟یسنا که دختر خوبیه
+من که نگفتم ایشون دختر خوبی نیست؛اتفاقا خانمی از سر و روش میباره.ولی به نظر من قبول نمیکنن چون تو فقط ۲۰ سالته.البته من نمیدونم عمو حسین چه واکنشی نشون میده فقط براساس اینکه اگه من چنین چیزی رو بگم؛بابام دندونامو خورد میکنه گفتم قبول نمیکنن.
عصبانی شدم و جوری که بقیه نفهمن گفتم:
–تو که حدست این بود؛مرض داشتی گفتی برو به بقیه بگو؟
خندید و گفت:
+خب اگه بهشون بگی؛تکلیفت زودتر روشن میشه.یا میگن بریم خواستگاری یا دندوناتو خورد میکنن دیگه
با لبخندش بیشتر اعصابمو خورد میکرد.تهدید آمیز گفتم:
–اون مُشت آبداری که تو اردوگاه زدمو یادت رفته؟
بازم خندید:
+حالا واسه کتک خوردن وقت زیاد هست.میرم دستامو بشورم برای شام.
رفتو منم تو فکر بودم تا اینکه یه نفر صدام زد:
+آقا امید
برگشتم و دیدم یسناست.همونطور که سرش پایین بود گفت:
+خواستم بگم خیلی خوشحالم که تونستین با خونوادتون آشتی کنین.هم آرام جون هم آقا حسین خیلی مهربونن
اون امید مغرور و خودخواه هیچ وقت تعارف کردن بلد نبود ولی از وقتی تورو دیده تعارف شده ورد زبونش:
–به لطف شما بود
+و تلاش خودتون
و اونم رفت.
آریا از سرویس بهداشتی بیرون اومد و تا خواست بپرسه یسنا چی گفت؛صدای بابا از بالکن بلند شد:
*امید،آریا بیاین پیش این جوجه ها وایسین تا ماهم یکم بشینیم
–چشم الآن میایم
#یسنا
تو آشپزخونه بودم که یهو صدای یه موبایل از روی اُپن بلند شد.آرام خانم که داشت سالاد درست میکرد گفت:
+یسنا عزیزم این گوشیِ امیده.میشه بهش بدیش؟
–آخه...
+برو دیگه الآن قطع میشه
–چشم
گوشی رو برداشتم.اسم روی صفحه "آرش" بود.در حال رفتن به سمت بالکن بودم که با صدای بوق رفت روی پیغامگیر:
*الو امید کدوم گوری هستی این دختره بیتا...
با شنیدن اسم یه دختر همه ی قوانین اخلاقی رو کنار گذاشتم و گوشمو تیز کردم:
*این دختره بیتا همونی که قبل از همشون باهاش بودی؛نمیدونم شماره منو از کجا آورده زنگ زده میگه میخوام آرمانو ببینم.یعنی کارو تمیز انجام دادیا فکر نمیکردم یه اسم دیگه جای اسم خودت بهش گفته باشی.
🌷-----*~*💗*~*-----🌷
┄┅═✼💗 ✼═┅┄
@Jameeyemahdavi313
┄┅═✼💗 ✼═┅┄
#هوالعشق💞
#امیــــــدِ_دایــــے
#پارت48
✍ #زهرا_شعبانے
به پشتی مبل تکیه دادم و به اون لیوان دست نزدم.آرش گفت:
+حالت خرابه؟
–خیلی
+پس چرا نمیخوریش؟سرِحال میارتت
–نمیتونم قول دادم
+یه دختر جدیده؟
عصبی میشم:
–من همون موقعشم بخاطر پول با اون دخترا میرفتم و میومدم؛کی کار اشتباهی کردم که میپرسی یه دختر جدیده یا نه؟من به خودم قول دادم.
+اگه به خودت قول دادی چرا اینجایی؟
–چون یه احمق تمام عیارم
بلند شدم که برم ولی یهو گفت:
+معلومه که خیلی حالت خرابه وگرنه پیش کسی نمیومدی که با روزبه ارتباط داشته.چت شده امید؟چرا یهو با روزبه بهم زدی؟نمی دونستی اون چقدر بی رحمه و جون هیچ کس براش اهمیت نداره؟من شاید خیلی کارا بکنم ولی بی شرف نیستم وقتی فهمیدم دستور داده چطور بزننت باهاش دعوام شدو قطع ارتباط کردم.مطمئنم تا الآن فرق منو روزبه رو فهمیدی وگرنه نمیومدی اینجا.
به صورت عمیقی به فکر فرو رفتم و بعد از یه نفس عمیق گفتم:
–نمیدونم چرا اومدم پیش تو حتی نمیدونم حرفات راسته یا نه ولی من خیلی اشتباه کردم آرش.گروه خونی من به این کارا نمیخورد؛من میرم تکلیفمو با خودم مشخص کنم به تو هم پیشنهاد میدم دست از این کارا برداری.یه زندگی آروم با پول کم بهتر از یه زندگیِ سطح بالا ولی بدون آرامشه.
و از اونجا زدم بیرون.
#یسنا
بعد از برگشتن به خونه فقط به حرفای امید فکر میکردم.اگه بخوام راستشو بگم حرفاش به نظرم صادقانه بود ولی من نمیتونم با حدس و گمان وارد زندگی مشترک بشم.
به ساعت نگاه کردم. ۱۲:۴۸ ظهر بود؛از جام بلند شدم که یهو درِ سالن باز شد و بابا اومد تو.با دیدنم لبخندی زد و گفت:
+سلام دخترِ بابا
–سلام
+ناهار چی داریم؟
وای خدای بزرگ اینقدر فکرم درگیر بود که یادم رفت ناهار درست کنم.
–چیزه بابا...فراموش کردم غذا بپزم
همونطور که به سمت اتاقش می رفت گفت:
+چه فرشته ی حواس جمعی دارم من.خیلی خب فدای سرت؛تو هیچ وظیفه ای نداری.الآن زنگ میزنم غذا بیارن
نشستم و عین دختربچه ای که تنبیه شده بود قیافه مظلومی به خودم گرفتم.خدایا نجاتم بده از این استرس؛فقط تویی که بدون هیچ منتی عاشقانه دوسم داری.ای کاش میتونستم بابت همه ی لطفایی که بهم کردی شکرت رو بجا بیارم.
#امید
وارد مسجد میشم.همین که میشینم؛به یاد چند ساعت پیش می افتم.چه غلطی میخواستی بکنی امید؟فقط بخاطر نه گفتن یه دختر؛اونم بعد از توبه.بی اختیار اشکام سرازیر میشن.به زور لب میزنم:
–یا رب به وقت گل،گنهِ بنده عفو کن
وین ماجرا به سروِ لب جویبار بخش*
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🌷-----*~*💗*~*-----🌷
#عشق_آسمانی 💗👇
┄┅═✼💗✼═┅┄
@Jameeyemahdavi313
┄┅═✼💗✼═┅┄
#هوالعشق💞
#امیــــــدِ_دایــــے
#پارت62
✍ #زهرا_شعبانے
بعد از دعوای مامان و بابا هیچ کدوم از اعضای این خونواده چهارنفره باهم حرف نزدن؛حتی مرتضی که تحمل این فضای سنگین براش سخت بود جرئت صحبت با هیچکس رو نداشت.بالاخره صبح شد و با هزار زحمت از خواب بیدار شدم تا برم سرکار.داشتم آماده میشدم که یه کاغذ ناآشنا روی میز تحریرم دیدم.دست خط بابا بود؛برش داشتمو خوندمش:
"سلام امید جان...من امروز به یه ماموریت میرم به همین خاطر قبل از رفتن باید دو موضوع رو برات روشن میکردم.اول اینکه روزبه دنبال اغفال دخترای ثروتمند بوده چون توی گذشته عشق بچگیاش دورش میزنه و با یکی دیگه ازدواج میکنه و اونم با این کارا میخواسته از هرچی دختره انتقام بگیره.باید بگم یه جورایی بیماری روحی داره.
اما موضوعِ پسر عمو بودنِ منو احمد:
ما واقعا پسر عموییم ولی اگه هیچ کس از این ماجرا خبر نداشت به این دلیل بود که پدربزرگت، محمدرضا رو خیلی دوست داشت و مرگ اون بیش از اندازه براش دردناک بود.و چون احمد باعث شد محمدرضا بره توی گروه حفاظتی، پدربزرگتم رفت و آمدشو با هرکسی که میشناخت ممنوع کرد.یعنی اگه الآن بفهمه ما با اون ارتباط داریم؛ هممون رو از سقف آویزون میکنه.این همه ماجرا بود...مراقب مادرت باش پسرم"
#یسنا
بعد از برگزاری مراسم اربعین و تموم شدن ماه صفر، امید هیچ حرفی نزده بود و هیچ کاری برای اثبات توبه ای که میگفت انجام نداده بود.چند روزیه که به شکل عجیبی شادمو به قول خاله طلا از در و دیوار بالا میرم.امروز، یعنی دومین روز از ماه ربیع الاول یه روسری آبی آسمونی به همراه چادر دانشجویی پوشیدم و بعد از تموم شدن دانشگاه راهی سالن تئاتر شدم.وقتی به اتاق نویسنده ها رسیدم؛امید پشت میزش نشسته بود.وارد شدم و سلام کردم:
–سلام آقای فاتح
+سلام
خواستم بشینم که یهو صدام زد:
+یسنا خانم،قبل از اینکه کارو شروع کنین باید یه چیزی رو بهتون بگم
–بفرمائید
+الآن ماه صفر تموم شده و بهترین وقت برای رسمی کردنِ خواستگاری من از شماست.از من خواستین بهتون ثابت کنم که عوض شدم ولی این کار از دست من برنمیاد.مثل اینه که شما به عنوان یه پزشک به مریضتون بگین باور نمیکنم درد داشته باشی و باید اینو بهم ثابت کنی تا منم مداوات کنم.خانم دکتری که قراره با بله گفتنتون منو مداوا کنین؛من نمیتونم دردمو ثابت کنم.من امیدم یسنا خانم...همون امیدی که سعی کرد بغیر از صداقت چیزی توی حرفاش نباشه.به عزت و شرفِ پدرِ شهیدم قسم، ذره ای از حرفای من دروغ نبوده و نیست.
و سکوت بین منو امیدو قسم مردونه ای که خورده بود حاکم شد.
انصاف نیست اگه بگم قسمش رو باور نکردم؛اما چه تضمینی وجود داشت که این قسم پا بر جا بمونه؟
#ادامہ_دارد....
🌷-----*~*💗*~*-----🌷
#عشق_آسمانی 💗👇
┄┅═✼💗 ✼═┅┄
@Jameeyemahdavi313
┄┅═✼💗 ✼═┅┄
#هوالعشق💞
#امیــــــدِ_دایــــے
#پارت64
✍ #زهرا_شعبانے
به بهونه دست پخت مامان به خونه برگشتم ولی بدون خوردن شام و ناهار،شب رو به صبح رسوندم و با معده ای خالی، از خواب بیدار شدم.گرسنه بودم اما حالی بهم دست داده بود که مصراعِ "ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی"خیلی خوب توصیفش میکرد.
و باز بدون خوردن صبحونه راهی سالن تئاتر شدم.وقتی به در سالن رسیدم؛تمام خاطرات دفتری که یه میزش مال من بود و میز دیگه اش مال یسنا، برام تداعی شد.پاهام سنگین شده بود و نمیتونستم وارد بشم.واسه همین تصمیم گرفتم به پارک نزدیک سالن برم.وقتی رسیدم؛ روی نیمکت نارنجی وسط پارک نشستم.دچار یه سردرگمیِ مرگبار شده بودم که داشت زندگیم رو به چالش می کشید.یهو صدای پیام از گوشیم بلند شد.وقتی به مانیتورش نگاه کردم ؛دیدم آقای یاوری پیام داده.بازش کردم:
"سلام کجایی امید جان؟نه تو نه خانم فاتح، هیچ کدوم نیومدین سر کار.اتفاقی افتاده؟"
جوابشو دادم:
"سلام،من از خانم فاتح خبری ندارم ولی حال خودم خیلی خوب نیست.معذرت میخوام امروز نمیتونم بیام"
امیدوار بودم حال یسنا هم بد باشه؛چون حالِ بدش برابره با علاقه به من.
باید حرفای آخرم رو بهش میزدم شاید تیری باشه توی تاریکی.
#یسنا
میدونستم کارِ نوشتن نمایش نامه خیلی عقبه، ولی بابت خوابی که دیشب دیده بودم فکرم درگیر بود و تمرکز نداشتم.واسه همین امروز سر کار نرفتم و خدارو شکر دانشگاه هم نداشتم.یهو یه پیام روی گوشیم اومد.از طرف امید بود؛دودل بودم ولی بازش کردم:
"سلام یسنا خانم...یه روزی مدعی بودم که از ادبیات خیلی سرم میشه؛ولی الآن نمیدونم چی باید بگم.این پیام برای خداحافظیه چون گفتین ازم گذشتین.باشه تسلیمم ولی بازم روی حرفم هستم؛من دروغی نگفتم و از اشتباهی که مرتکب شدم کاملا پشیمونم و فکر نمیکنم بتونم به آبروی پدرم قسم دروغ بخورم فقط ای کاش اینقدر سنگدل نبودین...یاعلی برای همیشه"
قبلا "یاعلی" نمیگفتی.قبلا اینقدر دل منو زیر و رو نمیکردی.کی گفته بخاطر قیافت دوست دارم؛تو برای اخلاق مردونه ای که با داشتنش حاضر نیستی منو اذیت کنی قابل ستایشی.
گوشی رو توی دستم فشار دادم و شروع کردم به بلند بلند گریه کردن.بابا تو اتاقش بود ولی با شنیدن صدای من بیرون اومد و کنارم روی مبل نشست:
+چی شده زندگیم؟
با دستش سرمو بالا آورد.صورتم پر از اشک بود و بعد از مرگ سهراب فهمیدم بندو آب دادم.سرمو بوسید و گفت:
+چرا گریه میکنی؟اگه چیزی شده بهم بگو.
شاید خجالت زده میشدم ولی باید دردمو میفهمید:
–بابا منو شما رفیقیم دیگه؟
+معلومه،هر مشکلی داری بهم بگو
–بابا من...من به یه نفر علاقه دارم
خندید:
+امید؟
از تعجب نزدیک بود سکته رو بزنم:
–شما از کجا میدونین؟
+خیلی واضحه،وقتی تو راه فکه بودیم به ما دو_سه تیکه میوه دادی و به امید کل بشقابو.
صورتم خیسِ اشک بود ولی با این حرفش یهو خندیدم؛عین دیوونه ها.
#ادامہ_دارد....
🌷-----*~*💗*~*-----🌷
#عشق_آسمانی 💗👇
┄┅═✼💗✼═┅┄
@Jameeyemahdavi313
┄┅═✼💗✼═┅┄
💖یاران مهدی عجل الله 💖
#هوالعشق💞 #امیــــــدِ_دایــــے #پارت66 ✍ #زهرا_شعبانے سرمو پایین انداخته بودم؛چون نمیتونستم تو چشم
#هوالعشق💞
#امیــــــدِ_دایــــے
#پارت67
✍ #زهرا_شعبانے
بابا با عمو احمد تماس گرفت و قرار شد فردا شب بریم خواستگاری.خیلی خوشحال بودم؛البته بهتره بگم داشتم پر درمیاوردم.روی تختم خوابیده بودم و توی اینترنت گشت میزدم که یهو بدون اینکه بفهمم چی شد دیدم درحال خوندن زندگی نامه حر بن یزید ریاحیَم.
با تک تک جملاتش اشک میریختم چرا که با همه وجودم میفهمیدم حر رو به روی امام حسین(ع) چه میزان از شرمندگی رو تجربه کرده و چقدر سخت تره وقتی فرد مقابلت به جای عصبانیت باهات خوب برخورد میکنه.
بعد از مطالعه درمورد زندگی حر و خوندن چند آیه از قرآن سرمو روی بالشت گذاشتم و به سرعت به خواب رفتم.
توی خواب بودم که صدای مبهمی شنیدم.تکون خوردم و وقتی چشممو باز کردم آریا و مهران رو بالای سرم دیدم.از جام بلند شدم و گفتم:
–چه خبرتونه اول صبی؟
آریا گفت:
+اومدیم با آقا دوماد بریم خرید و آرایشگاه
مهران با گلایه گفت:
*حالا دیگه عاشق میشی و به من نمیگی؟
خمیازه کشیدم و جوابشو دادم:
–به جان خودم آریا گفت بهت نگم؟
افتاد دنبال آریا و یه گوشه اتاق گیرش آورد و تا میتونست کتکش زد.بابا که صداشونو شنید اومد تو اتاق و گفت:
*چه خبرتونه؟گفتم بیاین بلندش کنین ببرین آرایشگاه و یه لباس درست حسابی براش بگیرین نه اینکه بیفتین به جون هم.
هردوشون از رو زمین بلند شدن و همزمان گفتن"ببخشید"
با هزار زحمت لباس پوشیدمو به سمت یه پاساژ که هم آرایشگاه داشت هم بوتیک حرکت کردیم.بعد از دور خوردن توی چندتا فروشگاه یهو یه کت شلوار سورمه ای شیک چشم مهرانو گرفت و مجبورم کرد تنم بکنم.پوشیدمو جلوشون ایستادم.مهران به آریا گفت:
+میگم به نظرت این نباید مانکن میشد؟
*آره،امشب چه دلی ببره از یسنا خانم
عصبی شدم:
–آریا چرا مدام اون مشتی که تو اهواز خوردی رو یادت میره؟
+غلط کردم،تو هم خیلی زشتی هم بیریختی هم گنددماغ.
باهم کلی گفتیم و خندیدیم و بعد از خرید کت و شلوار به آرایشگاه رفتیم و موهامونو کوتاه کردیم و بچه ها بدون نظرخواهی از من به آرایشگر گفتن خیلی بهم برسه.جالب این بود که آرایشگر مدام اصرار میکرد ابروهامو برداره ولی من زیر بار نمیرفتم.
#یسنا
دل تو دلم نبود.فاطمه اومده بود تا کنارم باشه؛تونیک صورتی کم رنگ و شال حریر یاسی رو با چادر سفید پوشیده بودم و منتظر بودم که یهو آیفون به صدا دراومد.
🌷-----*~*💗*~*-----🌷
#عشق_آسمانی 💗👇
┄┅═✼💗 ✼═┅┄
@Jameeyemahdavi313
┄┅═✼💗 ✼═┅┄
#هوالعشق💞
#امیــــــدِ_دایــــے
#پارت76
✍ #زهرا_شعبانے
با حرفی که آریا زد آقا سهیل خودشو روی صندلی جا به جا کرد و گفت:
+که اینطور،اعتماد به نفس بالایی داری که نشونه عزم جزمت برای ساختن یه زندگی خوبه.ما درمورد شما تحقیق کردیم و خدا رو شکر متوجه شدیم خونواده متدینی هستین و با این اوضاع اگه فاطمه راضی باشه من مخالتی ندارم.
چشم همه روی فاطمه خانم چرخید.سرشو بالا آورد و گفت:
*راستش من باید با ایشون صحبت کنم
معمولا دخترا تو این جور مواقع سرشونو پایین میندازن و حرفی نمی زنن؛چه بسا که سرخ و سفید هم بشن ولی از اونجا که این خانم به این راحتی گفت میخوام با آریا حرف بزنم معلومه که خدا درو تخته رو خوب جور کرده.
حالا فکرشو بکن بچه این دوتا سنگ پا قراره چی بشه.
تمام جمع موافقت کردن و آریا و فاطمه برای حرف زدن به طبقه دوم رفتن.بعد از رفتن اونا یسنا که روی مبل کناریم نشسته بود؛بهم نگاه کرد و گفت:
+انگار همه چیز داره خوب پیش میره؛پدر فاطمه خیلی آدم سخت گیریه ولی عجیبه که به این راحتی موافقتشو اعلام کرد.
لبخندی زدمو جوابشو دادم:
–این از خصوصیات آریاست؛زبونش مارو از لونه بیرون میکشه.
بعد از نیم ساعت عروس و دوماد از طبقه دوم برگشتن و اعلام کردن که باید چند جلسه دیگه باهم صحبت کنن.
#دو هفته بعد
–یسنا جان یه لحظه بیا
+اومدم ولی لطفا اینقدر کلمه "جان" رو به اسم من نچسبونین
–چه عیبی داره؟مگه ما نامزد نیستیم؟
+هستیم ولی هنوز که عقد نکردیم
یهو فاطمه و آریا از اون طرف پاساژ اومدن و آریا گفت:
*فرداشب عقدمونه. شما هم هنوز هیچ کاری نکردین؛حتی حلقه نخریدین.زود باشین دیگه.
پشت سرشون راه افتادیم و وارد یه مغازه طلا فروشی شدیم.چند مورد حلقه به یسنا نشون دادن و بالاخره یکیش رو انتخاب کرد که ترکیبی از طلای زرد و سفید بود و سه تا نگین روش داشت.بعد از اون یه حلقه نقره هم برای من گرفتیم و راهی خونه هامون شدیم.
#یسنا
دیشب رو که با کلی استرس به صبح رسوندم ولی امروز روز ولایت امام زمان(عج) ست و الآن همراه فاطمه توی آرایشگاهیم.به این دلیل که عقد هردومون توی حسینیه محله امید ایناست و جشنمون مختلطه آرایش نکردیم و فقط برای پاک سازی به آرایشگاه اومدیم.هردومون لباس ساده،زیبا و باحجابی پوشیدیم که به رنگ صورتی روشنه و دنباله نسبتا بلندی داره.
🌷-----*~*💗*~*-----🌷
#عشق_آسمانی 💗👇
┄┅═✼💗✼═┅┄
@Jameeyemahdavi313
┄┅═✼💗✼═┅┄
#هوالعشق💞
#امیــــــدِ_دایــــے
#پارت82
✍ #زهرا_شعبانے
+اومدم کنار امید باشم
–امید اگه میخواد مرد بشه و بتونه از تو محافظت کنه باید این روزا رو پشت سر بذاره.برو، بودنت هیچ دردی رو درمون نمیکنه؛فقط به نگرانی های من اضافه میشه.
اما این دختر سرتق تر از این حرفا بود:
+زنش شدم که تو سختی و آسونی کنارش باشم
امید گفت:
*میدونم نگرانمی ولی بابا اینجاست؛اتفاقی نمی افته.برو سالن تئاتر، من و تو قول دادیم نمایشنامه رو تا ماه دیگه تموم کنیم
+تو فکر کردی بدون تو دست و دلم به نوشتن میره؟
*یسنا جان،عزیز من برو خواهش میکنم.
با لحن ناراحتی خداحافظی کرد و رفت.
#یسنا
وارد حیاط کلانتری شدم ولی پاهام یاری نمیکردن که از اداره بیرون برم.
همونجوری که ماتم گرفته بودم به یه دیوار تکیه دادم و تو فکر رفتم.بعد از پنج دقیقه آقا حسین اومد تو حیاط و روی یه نیمکت نشست.به سمتش رفتم و کنارش نشستم؛وقتی منو دید بازم شروع کرد:
+تو چرا هنوز اینجایی؟
حالا دیگه آقا حسین پدر شوهرمه و با بابا احمد فرق نداره و من باید با شیرین زبونی دلشو آروم میکردم:
–آخه چرا امروز اینقدر بداخلاقین بابا حسین؟
بهم با تعجب نگاه کرد چون انتظار نداشت "بابا" صداش بزنم.به زمین خیره شد و گفت:
+ببخش،دست خودم نیست بابت اتفاق امروز ذهنم بهم ریخته.
نمیدونم چرا دوست داشتم واسه آروم کردنش هرکاری از دستم برمیاد بکنم.با یه لبخند دست راستشو گرفتم و گفتم:
–شما الآن باید از همیشه خوشحال تر باشین.چون پسرتون ازدواج کرده و یه دختر خوب گیرش اومده.شاعر نیستم که هستم،خانم دکتر نیستم که دارم میشم،از هر انگشتمم یه هنر میریزه.یعنی با این وجود خوشحال نیستین؟
از جاش بلند شدو سرمو بوسید و با یه نگاه مهربون گفت:
+کی گفته خوشحال نیستم ولی نگران اینم که این ماجرا بیخ پیدا کنه.اگر میخوای بیشتر از این نگران نباشم از اینجا برو.
–ولی من میخوام تا اومدن شاکیش بمونم
چشم غره رفت:
+یسنا برو
با لحن بچگونه ای گفتم:
–بازم که فلفلی شدین
خندید:
+از دست تو،خیلی خب بمون ولی وقتی اون دختره بیتا اومد نمیری طرفش
–قول نمیدم
🌹
+تو...تو زنشی؟
–آره
مثل کسی که یه سطل آب سرد رو سرش ریخته باشن روی صندلی نشست و گفت:
+پس چرا وقتی ازش پرسیدم کسی رو دوست داره گفت نه؟
–امید آدم بدی نیست اون کارم یه اشتباه بود که با همه وجودش سعی کرد جبرانش کنه.بیتا جان ببخشش،اون واقعا قصد اذیت کردن تو رو نداشته.
از جاش بلند شد و گفت:
–من آدم بی شرفی نیستم؛اگه میدونستم تو توی زندگیش هستی دیگه کاری به کارش نداشتم.
🌷-----*~*💗*~*-----🌷
#عشق_آسمانی 💗👇
┄┅═✼💗✼═┅┄
@Jameeyemahdavi313
┄┅═✼💗✼═┅┄
💖یاران مهدی عجل الله 💖
#هوالعشق💞 #امیــــــدِ_دایــــے #پارت86 ✍ #زهرا_شعبانے یه موزیک بی کلام گذاشتم تا فضای ماشین کمی عو
#هوالعشق💞
#امیــــــدِ_دایــــے
#پارت87
✍ #زهرا_شعبانے
#دو_سال_بعد
#یسنا
چمدونم رو جمع کرده بودم و آمادگی کامل داشتم.یه روزی با هزار امید و آرزو وارد این خونه شدم و الآن هم با یه میلیون آرزوی دیگه دارم ترکش میکنم.این خونه پر از خاطره ست برام چون همه روزای خوشم با امید همین جا گذشت.به تک تک دیوارای خونه زل زدم و یکی یکی باهاشون خداحافظی کردم.یهو صدای امید اومد:
+حاضری عزیزم؟
–آره بریم
میخواست چمدون رو بیاره که گفتم:
–کجا تشریف میاری؟ برو مهسا و مهدی رو بیار
+حواس منو ببین؛ داشتم بچه هامو جا میذاشتم
رفت و بچه ها رو آورد و خواست مهدی رو بده بغل من که گفتم:
–پسرت ورِ دلِ خودت، مهسا رو بده به من
+چه فرقی داره؟
–پسرت خیلی ورجه وورجه میکنه.برعکس...مهسا به شکل عجیبی آرومه
+آها چون مهدی خیلی شلوغه،فقط پسر منه
رفتم جلو و با مهربونی گفتم:
–آخه عشقم، تو مردِ منی اگه بین بازوهات حبسش کنی نمیتونه جُم بخوره.حالا هم بریم و تا دیر نشده بچه هارو بذاریم پیش مامان آرام.
+نه اول باید بریم پیش عمو احمد واسه خداحافظی
–بابا خونه نیست دیشب ادارشون بوده ولی گفت خودشو میرسونه خونه باباحسین اینا تا خداحافظی کنه.
امروز قراره بابت یه جشن بریم لندن،چون بعد از ازدواج کارمون رو توسعه دادیم و تمام شعرامون رو به صورت مشترک گفتیم.توی خیلی از مراسما با همدیگه اجرای مشترک داشتیم و حالا دیگه به زن و شوهر شاعر معروف شدیم.امسال واسه مشاعره بیت رهبری هم دعوتمون کردن و این موضوع قند رو تو دل هردومون آب کرد و الآن هم قراره یه اجرای دونفره تو حسینیه ایرانیای مقیم لندن داشته باشیم.ولی به علاوه اینا خدا دو تا فرشته دوقلو رو بهمون هدیه داد که چهار ماهشونه، ولی خب من خیلی با پسرمون کنار نمیام و بیشتر امید نگهش میداره.
سوار ماشین شدیم و من عقب نشستم که حواسم به بچه ها باشه.امید ماشینو روشن کرد تا به سمت خونه مامان اینا حرکت کنیم و مهدی و مهسا رو پیش اونا بذاریم.
بعد از ده دقیقه رانندگی تو ترافیک گیر کردیم.امید داشت با گوشیش ور میرفت و منم با بچه ها بازی میکردم.سکوت حکم فرما بود تا اینکه من گفتم:
–ترافیکم چیز خوبیه ها
امید نفسشو بیرون داد:
+کجاش خوبه،آدم حوصله اش سر میره
–اونجاش خوبه که تو وقت میکنی بگی دوستم داری
به سمتم برگشت و گفت:
+وا یعنی تو نمیدونی دوست دارم
–چرا قبلنا خیلی میگفتی ولی از وقتی بچه ها به دنیا اومدن دیگه نمیگی
+من هرکاری میکنم بخاطر اینه که تو خوشحال باشی.
با حالت ناراحتی گفتم:
–خیلی خب زبونی هم بگو تا بدونم
کمربند ایمنیش رو باز کرد و خودشو به سمتم کشید و پیشونیمو بوسید.هولش دادمو گفتم:
–چیکار میکنی دیوونه، زشته جلو مردم
+تو این آلودگی هوا که از تو ماشین چیزی مشخص نیست.بعدشم خواستم بدونی من مرد عملم و بخاطر این که فکر نکنی مغرورم بهت میگم؛تو بهترین هدیه ای هستی که خدا بهم داده و تا ابد عاشقانه دوستت دارم.
لبخندی زدم و بعد از سبک شدن ترافیک حرکت کردیم.تمام مدت باهم گفتیم و خندیدیم تا اینکه بالاخره رسیدیم خونه مامان اینا.
#امید
زنگ درو زدیم و وارد شدیم.طبق معمول مهدی بغل من بود و مهسا بغل یسنا.
آرام بانو و بابا و عمو احمد به استقبالمون اومدن و سلام علیک کردیم.رو به عمو احمد گفتم:
–چرا زحمت کشیدین عمو،ما دو سه روزه برمیگشتیم
+زحمت چیه وظیفه ست ولی من هرکاری کردم تو به من بگی بابا موفق نشدم
سرمو پایین انداختم و گفتم:
–تورو خدا این موضوع رو بی احترامی تلقی نکنین.خدا دوتا پدر خوب نصیب من کرد؛ترجیح میدم به عموهام اضافه بشه تا باباهام
مامان خواست موضوع رو عوض کنه؛به همین خاطر رو به یسنا گفت:
*این مهسا خانمو بده به من ببینم
من گفتم:
–نه مامان بیا مهدی رو بگیر؛خیلی خسته ام کرده
*مهدی رو بده به بابات که نمیتونه از بین بازوهاش فرار کنه نه به من.
خندیدم و گفتم:
–مادر و دختری خوب به هم شبیه هستینا.قبل اومدن یسنا هم همینو گفت؛آخه پسر من چه گناهی کرده؟
*پسرتم مثل بچگی های خودت خیلی شیطونه.
🌷-----*~*💗*~*-----🌷
#عشق_آسمانی 💗👇
┄┅═✼💗✼═┅┄
@Jameeyemahdavi313
┄┅═✼💗✼═┅┄
💖یاران مهدی عجل الله 💖
#هوالعشق💞 #امیــــــدِ_دایــــے #پارت90 ✍ #زهرا_شعبانے آقای صولتی رو به یسنا گفت: +شما هم باید همس
#هوالعشق💞
#امیــــــدِ_دایــــے
#پارت91
✍ #زهرا_شعبانے
#یسنا
بعد از جشن به هتل برگشتیم تا استراحت کنیم. واسه اینکه ساعت ۲ شب پرواز داشتیم.سفر کوتاه اما پرباری بود چون تونستیم به عنوان شاعر وظیفه مون که شاد کردنِ شنونده هست رو درست انجام بدیم.
بالاخره ساعت ۱۲ شب به فرودگاه رفتیم تا برگردیم ایران...
بعد از کلی خستگی ۹ صبح هواپیما نشست و رفتیم تا ماشینمون رو از پارکینگ فرودگاه امام(ره) برداریم.
با اینکه فقط دو روز از کشور دور بودیم؛ هم دلم برای ایران تنگ شده بود و هم برای دوقلوهام.
چون ترافیکی نبود سریع به خونه پدری امید رسیدیم و زنگ در رو زدیم و مامان درو باز کرد.همین که وارد خونه شدیم پریدم و بغلش کردم.وارد آغوشی شده بودم که این دو سال مرکز آرامش من بود...
همین که خودمو از بغلش بیرون کشیدم دیدم امیدم داره با بابا حسین خوش و بش میکنه به طرف بابا رفتمو باهاش دست دادم و اون گفت:
+به قول قدیمیا رفتی خارجه رنگ و روت باز شده یسنا خانم
خندیدم و گفتم:
–کوتاه بود ولی خوش گذشت؛راستی بچه هام کوشن؟؟؟
مامان جلو اومد و گفت:
*تو اتاق خوابیدن
چادرمو درآوردم و وارد اتاق سابق امید شدم.هر دوتاشون رو تخت عین فرشته ها خوابیده بودن.
پیشونی مهدی رو بوسیدمو پشت دستمو رو گونه ی تپل مهسا کشیدم.
چشمای هردوشون بسته بود ولی با تصور عسلی های خوشگلشون که به امید رفته بود؛همه حسای قشنگ زندگی تو وجودم سرازیر شد.
امید وارد اتاق شد و منو بالا سر بچه ها دید.خندید و گفت:
+برگردیم خونه تا استراحت کنی؟
–نه وجودم با دیدن این دوتا وروجک پر از انرژی شد و نیازی به استراحت ندارم...ولی میخوام یه کار دیگه کنم
+چه کاری؟
–میخوام مهریه مو ازت بگیرم
از تعجب شاخ درآورد:
+چی؟؟؟!!!
–مهریه مو میخوام
+از کجا بیارم ۳۱۳ سکه رو بهت بدم؟
–۳۱۳ تا رو بهم میدی ولی نه از نوع سکه اش
پاک گیج شده بود:
+چی داری میگی خانم دکتر؟
خندیدم:
–باید به جای مهریه ام ۳۱۳ تا بادکنک بگیری؛بادشون کنیم و بدیم به هر بچه ای که دیدیم.البته من یه سری کارت با مقوا درست کردم که مطلبی رو واسه آشنایی بچه ها با امام زمان(عج) توش نوشتم و باید به بادکنکا وصلشون کنیم.من فکر میکنم انجام این کارای فرهنگی برای ولادت حضرت خیلی بهتر از پخش آش و شله زرده.
🌹
+ببین چه اوضاعی واسمون درست کردی؛من تو عمرم اینقدر بادکنک باد نکرده بودم.
–میخواستی ۱۴ تا مهرم کنی اونوقت دو سوته اینا باد میشدن
خندید و گفت:
+فدای سر اماممون...هر کاریم که واسش بکنیم کمه.
🌷-----*~*💗*~*-----🌷
#عشق_آسمانی 💗👇
┄┅═✼💗✼═┅┄
@Jameeyemahdavi313
┄┅═✼💗✼═┅┄