با خودش زمزمه میکرد ؛
- دستو میگیرم پا میافته
یچیزی روی خاکها میافته..
این علی دیگه اون علی نمیشه (:
بُکــائین
ما سردرد میگیریم از غمِت.. بمیرم برای زینبِت..
ما نبودیم و ندیدیم و
چنین میسوزیم
زینب اما تمامش را دید..
ما ده روز روضه میگیریم
ذره ذره آب میشویم
زینب از صبح تا عصر
مثل شمعی ذره ذره آب شد
خمیده شد ، پیر شد..
صبح تا ظهر تمومِ یارانش رو کشتن
نماز ظهر رو که خوندن بنی هاشم
به میدان زدند..
اول از همه علی اکبرِ جوونش (:
بعد از قاسم و عباس و انکسار
حدودِ ساعت سه علی اصغرش
رو روی دست گرفت..
و در آخر دمِ غروب کار
حسین تماماست..
11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
الان زینب تو بیابونا
به یادِ دوازده ضربه برادرشِ ..