بُکــائین
ما سردرد میگیریم از غمِت.. بمیرم برای زینبِت..
ما نبودیم و ندیدیم و
چنین میسوزیم
زینب اما تمامش را دید..
ما ده روز روضه میگیریم
ذره ذره آب میشویم
زینب از صبح تا عصر
مثل شمعی ذره ذره آب شد
خمیده شد ، پیر شد..
صبح تا ظهر تمومِ یارانش رو کشتن
نماز ظهر رو که خوندن بنی هاشم
به میدان زدند..
اول از همه علی اکبرِ جوونش (:
بعد از قاسم و عباس و انکسار
حدودِ ساعت سه علی اصغرش
رو روی دست گرفت..
و در آخر دمِ غروب کار
حسین تماماست..
11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
الان زینب تو بیابونا
به یادِ دوازده ضربه برادرشِ ..
آقا سر به سجده
صدایِ گریهشون بلند شد؛
غلام اومد گفت آقا بس نیست اینهمه
گریه و زاری؟
آقا فرمودند غلام! یعقوب برای یوسفش
به خدا شکایت برد در حالی که غمِ او
ناچیز بود!
تو میگویی من گریه نکنم؟ (:
بُکــائین
آقا سر به سجده صدایِ گریهشون بلند شد؛ غلام اومد گفت آقا بس نیست اینهمه گریه و زاری؟ آقا فرمودند غ
و بعد از پدر
سجاده شد
مأمنِ تو (: