eitaa logo
اشتباه.
375 دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
887 ویدیو
6 فایل
[ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_o2dsbx8&btn=اشتباهات ] - سرطان - فاجعه‌هایی که درون مغزم رخ میده و منِ توهمی فکر می‌کنم واقعی‌ان درصورتی که اصلا وجود ندارن، و اینجا بخش کوچیکی از اون فاجعه‌هاست. اگه کار خیلی واجبی بود: @StupidLiar
مشاهده در ایتا
دانلود
برید از خوشحالی بال دربیارید و سکته کنید که از شرم خلاص میشید و کمتر هستم.
اشتباه.
رخمو
اینبار دبگه واقعا و جدی میرم
12:46 AM - 30 July توی مینی بوسیم، به سمت نجف. طرف وایساده بنزین بزنه. راننده، رحمتی (مسئول کاروان که ما بهش میگیم لعنتی🌹 و زبان عربیشم فوله) رو بیدار کرد و بعد رحمتی، شاهرودی (یه آدم خیلی جالب که بعدا بیشتر ازش خواهید دونست) رو از خواب بیدار کرد تا پول بنزین رو بده. همه خوابن. من نمیتونم بخوابم. بخاطر اینکه اینجا از همون مکان های عمومی‌ایه که اگه بخوابم مضطرب میشم. اگه بخوابم هر دوثانیه یبار بیدار میشم. اگه کنار پنجره یا روی صندلی تکی‌ها بودم راحت میخوابیدم ولی متاسفانه بخت و اقبال باهام یار نیست. هرکی اینطرف خوابیده سرش کج شده وسط اتوبوس و من میییتترررسسم از اینکه بخوابم و اینگونه بشه. چون خیلی مسخره است. امروز رفتیم سامرا، بعد سیدمحمد و آخرشم کاظمین. من سامرا رو همیشه دوست دارم. سیدمحمد رو هم دوست دارم، ولی نه اندازه سامرا. و کاظمین رو از ساعت یک تا چهار صبح ترجیح میدم. عاشق هرسه ام. ده دقیقه از وقتی که این پیام رو شروع کردم گذشته. مینی‌بوس راه افتاده. قبلش توی دوتا ون بودیم، ولی باهاشون دعوامون شد. بخاطر همین ظهر تعویض جا کردیم به مینی بوس. خیلی رو اعصابه که نمیتونم بخوابم. مثل چی خسته ام. کاش میتونستم همه رو قتل عام کنم و بعد با خیال راحت بگیرم کپه مرگم رو بذارم. الان فقط من و راننده بیداریم. رحمتی و شاهرودی هم خوابیدن. این وسط استاد (آقای عبدی که ما بهشون میگیم استاد سر قضایایی. خیلی آدم اهل دل و خوبیه، کیف میده باهاش همه رو مسخره کنی و با دخترشم باهم دوستیم) که بخاطر شاهرودی از خواب بیدار شده بود هم خوابید. فکر نمی‌کنم هیچ کدومتون این پیام رو بخونید ولیخب، دلیل نمیشه ننویسم😔 من نمیدونم این پیام کی به دستتون میرسه، ولی امروز به یادتون بودم. ایشالا فردا اگه خدا بخواد و قسمت بشه بریم نجف، اونجا هم به یادتونم. براتون عکس هم گرفتم، ولی فعلا که حتی نمیدونم این میاد یا نه. پس اونارو ولش. و اینکه ببخشید اگه این پیام اومده و من جواب پیوی هارو ندادم. نمیتونم سین بزنم💔 خلاصه که عاشق ماشق‌تونم. این پیامم خیلی طولانی شد🤣🤣🤣🤣 ولیخب. (حقیقتا از خودم انتظار نداشتم) و بچهاجون هنوزم میگم شبا زود بخوابید. شب بیدار موندن اصلا خوب نیست و بهتون آسیب میزنه. تا فردا، ببنیم چه خواهد پیش آمد🗽
10:28 AM - 30 July مینی‌بوس ساعت دو دیشب رسید نجف. مارو پیاده کرد. جایی که شب قرار بود آقایون بمونن، همون نزدیک بود ولی جایی که برای خانوما بود چهل دقیقه پیاده روی داشت. هردو به حرم نزدیک بودن، ولی از هم دور بودن. بابا برای اینکه خیالش از جای ما راحت باشه، گفت نمیره مردونه. همراه ما تاااا خونه‌ای که قرار بود توش باشیم اومد. اینجا، یه سمت مردونه ام داشت. گفت میره اونجا. داشتیم خداحافظی میکردیم که بابا گفت من میخوام برم حرم، میاید؟ ساعت سه صبح بود. من توی مینی‌بوس نتونسته بودم بخوابم و برای خوابیدن تلاش کرده بودم، سردرد گرفته بودم💔 چشمام هم داشت اذیت می‌کرد. به ریحانه گفتم، ریحانه گفت باشه و بهار (همون دختر استاد که باهم دوستیم) هم گفت منم میام🙏🏻 خلاصه که بلند شدیم پیاده رفتیم سمت حرم. برای نماز نرسیدیم، ولی نمازمون رو توی حرم خوندیم. قرار گذاشتیم ساعت هفت و نیم روبه‌روی باب القبله. بعد از اینکه نماز خوندیم، گفتیم بریم سمت ضریح. با خودمون گفتیم حتما آخرشم نیم ساعتی که اضافه میاد رو استراحت کنیم، بعد بریم سمت باب القبله. باید بهتون بگم اشتباه فکر می‌کردیم 😍😍😍 ما کللل زمانی که توی حرم بودیم رو وایساده بودیم تا به ضریح برسیم. خلاصه که هرکه طاووس خواهد جور هندوستان کشد. تازه، بیست دقیقه ام دیر رسیدیم. الانم توی همون خونه‌ای هستیم که مخصوص خانوما بود، خداوکیلی خیلی خنکه. دمشون گرم. قصد دارم بخوابم ولی هنوز نخوابیدم و هنوز سردردم. پا درد و کمر درد و سوزش چشم هم بهش اضافه شد. هنوز جایی رو پیدا نکردم که نت داشته باشه و نمیدونم این پیام کی بهتون میرسه، ولی به تاریخ ها توجه داشته باشید که ببنید چه خبرهههه (البته میدونم نمیخونید ولی خب). راستی تولد هادی رو پیش امام علی گفتم، ایشالا که یه کادو مخصوص داشته باشه. به یاد همتون هم بودم، جدی. تا جایی که صبح مغزم کار می‌کرد اسم آووردم. گوشیو نبرده بودم بتونم اسم تک‌تکتون رو بگم، ولی امام علی که میدونه... نه؟ ما که راضی، ایشالا شماهم راضی🤝
04:40 PM - 30 July الان که بهتون ویدئو مسیج دادم از حرم امام علی، ساعت چهار و چهل دقیقه است. نمیدونم کی به دستتون میرسه. من توی صف گیتم. خیلی شلوغه، صبح که اومدیم انقدر شلوغ نبود😭 تند تند صدای اینکه دارن اسم کسی رو صدا میزنن میاد. ایرانی های گمشده... اینجا به یادتونم، برای دومین بار. اینبار گوشی آووردم و میتونم خیلی مخصوص دعا کنم. برای تک‌تکون. صبحی ساعت ده و چهل دقیقه گرفتم خوابیدم تا یک و نیم. ریحانه بی معرفت رفت دوباره حرم و منو صدا نزد که باهم بریم. درهرصورت، الان حرمیم. دیگه چی میخوام؟ بیدار که شدم، ناهاری خورم که اگه ریحانه تو خونه همين رو درست می‌کرد کودتا میکردم و نمیخوردم😔 خلاصه که خوب بود. الانم توی حرمم. به یاد همتون. ایشالا همه باهم شهید شیم🕯🕯🕯
07:51 PM - 30 July رفتیم پیش آقایون. سه بار مسیر رو اشتباه رفتیم، یعنی اشتباه بردنمون💔💔💔💔 الان پشت آی رحمتی (آقا با لحن آی) و آی شاهرودی و استاد راه داریم میریم. یسری آدم دیگه هم هستن که مهم نیستن همچی.😔 پام و کمرم بخاطر راه اشتباهی که رفتیم درد میکنه. اشک مصنوعی هم برای چشمم انداختم، بهتر شد. ولی اینجا خیلی کثیفه. 💔 امروز توی مسیر به یه خانوم که مرغ و خروس هاش آزاد کرده بود سلام کردم. گفتم سلام، گفت علیکم السلام. گتفم حالتون چطوره، گفت سلام علیکم. گفتم خسته نباشید، گفت سلام علیکم. خلاصه خیلی پیرزن مهربونی بود.😭 اینجا نخل های زیادی وجود داره و همشون من رو یاد نخل میندازه. و وقتی یاد نخل میوفتم، یاد راهیان، هویزه، آقای غلامی، آقای حبیبی... و صد البته باد اینجا میوفتم. و یاد شماها. همش به یادتونم. همممش. امیدوارم حالتون خوب باشه. براتون دعا میکنم، برام دعا کنید. عشق و محبت نثار شما💞