داستان نخ سخنران دست بچه بازیگوش
در روزگار قدیم، جوان سخندانی که سخنرانی نمی دانست و نمی توانست منویات خود را به اندازه دانایی اش ارائه کند، مشکلش را با مرد سخنران دانای مجربی مطرح کرد و از او مدد طلبید!
اندیشمند مورد نظر پس از سعی زیاد و ناامیدی از توجیه فکری او، تصمیم گرفت که او را بجای توجیه فکری، توجیه عملی کند. فلذا یک نخ نازک به دست خود بست و سر دیگر نخ را به آن جوان تازه کار داد تا در صورت بروز اشتباه، مرد مجرب نخ را کشیده و جوان را برای اصلاح و غلط گیری حرف های اشتباهش هشدار دهد!
حالا جوان سخنران با اعتماد به نفس بالا، سخن خویش را با بسم الله الرحمن الرحیم آغاز کرد، و بلافاصله همان اول کار متوجه کشیده شدن نخ شد و لذا تصمیم گرفت که سخنش را تصحیح کند و با مکث کوتاهی گفت: بسم الله الرحمن!
اما بازهم نخ کشیده شد! و او باز هم به گمان اینکه اشتباه کرده! دوباره به اصلاح حرفش پرداخت و گفت:بسم الله الرحیم!
ولی باز هم نخ کشیده شد و او مجدداً به تصحیح حرفش اقدام کرد و گفت: الرحمن الرحیم!
لیکن باز هم نخ کشیده شد و ایشان با حیرت به محلی که فرد دانای مجرب نشسته بود نظر کرد که حیرت و تعجب خود را به وی انتقال دهد، ناگهان متوجه شد که آن مرد دانا نیست و ظاهراً برای قضای حاجت و یا انجام ضرورتی به بیرون رفته و نخ را رها کرده و نخ در دست پسرک بازیگوشی افتاده که خود را با آن مشغول کرده است!
سخنران جوان مجلس با دیدن این صحنه فریاد زد: آی مردم، وقتی نخ دست بچه ها بیافتد، ناگفته پیداست که سخنران از بسم الله الرحمن الرحیم خود هم می افتد، چه رسد به یک سخنرانی کامل و طولانی!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
سوال آزمون استخدامی: پزشک ، پیرزن و همسر رویاها
یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود: شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می گذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند، یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است. یک خانم یا آقا که در رویا هایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما می توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید.
پیش از اینکه ادامه حکایت را بخوانید شما نیز کمی فکر کنید! قاعدتاً این آزمون نمی تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد: پیرزن در حال مرگ است ،شما باید ابتدا او را نجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد. شما باید پزشک را سوار کنید، زیرا قبلاً جان شما را نجات داده است و این فرصتی است که می توانید جبران کنید. اما شاید هم بتوانید بعداً جبران کنید. شما باید شخص مورد علاقه تان را سوار کنید ،زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید.
از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند، شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او راهکار جالبی نوشته بود: سوئیچ ماشین را به پزشک می دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس می مانیم.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
افسانه پادشاهی که به دنبال نجس ترین چیزها بود
گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست؟ برای همین کار، وزیرش را مامور می کند که برود و این نجس ترین را پیدا کند و در صورتی که آن را پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.
وزیر عازم سفر می شود و پس از یک سال پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه می رسد که با توجه به حرف ها و صحبت های مردم باید پاسخ، همین مدفوع آدمیزاد، اشرف مخلوقات باشد. عازم دیار خود می شود.
در نزدیکی های دروازه شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سؤال کنم، شاید جواب تازه ای داشت. بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد. وزیر نشنیده شرط را می پذیرد. چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری.
وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است. تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش. خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را انجام می دهد.
سپس چوپان به او می گوید: کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
آرایشگری که به وجود خدا اعتقاد نداشت
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردند. وقتی به موضوع خدا رسید آرایشگر گفت: من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده و ظاهرش هم کثیف و به هم ریخته بود. مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: میدونی چیه؟ به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند!
آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم. همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر گفت: نه بابا! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
مشتری تاکید کرد: دقیقا نکته همین است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان قدرت بخشش یک بانوی خردمند به یک مسافر
بانوى خردمندى در کوهستان سفر مى کرد که سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا کرد. روز بعد به مسافرى رسید که گرسنه بود. بانوى خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در کیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست که آن سنگ را به او بدهد. زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.
مسافر بسیار شادمان شد و از این که شانس به او روى کرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست که جواهر به قدرى با ارزش است که تا آخر عمر مى تواند راحت زندگى کند.
ولى چند روز بعد، مطلبی به ذهن مرد مسافر رسید و او در جستجوی بانوی خردمند راه افتاد تا هرچه زودتر، او را بیابد. بالاخره هنگامى که او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:
- خیلى فکر کردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید که چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن عظمتی را به من بده که به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى.
-----------
پی نوشت:
ما با آنچه بدست می آوریم زندگی می کنیم و با آنچه می بخشیم یک زندگی می سازیم. متن زیر از کتاب قلب بخشنده، اثر ام.جی. ریان را بخوانید:
هر زمان که دل مان را به سوی موجود دیگری بگشاییم، وفور نعمتی را که در اثر سخاوت عایدمان می شود تجربه خواهیم کرد. درک پاداشی که کسب می کنیم می تواند به ما انگیزه دهد تا نعمت های مان را با دیگران سهیم شویم و آن ها را صادقانه به همه دنیا عرضه کنیم. همچنان که عظمت بخشش را کشف می کنیم، سخاوت را به عنوان ارتقا دهنده طبیعی که در وجود همه ما هست و همچنین گنجینه نامحدودی که می تواند برای مان شادی نامحدود به بار آورد، تجربه خواهیم کرد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
وقتی مجنون نمازگزاری را ندید و از مقابل او عبور کرد
مجنون هنگام راه رفتن کسی را به جز لیلی نمی دید. روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه او شود از بین او و مهرش عبور کرد.
مرد نمازش را قطع کرد و داد زد: هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی؟
مجنون به خود آمد و گفت: من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدم. تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه دیدی که من بین تو و خدایت فاصله انداختم؟
-----------------
پی نوشت:
داستان لیلی و مجنون، قصه دلدادگی دو جوان از دو قبیله عرب است. در قصه لیلی و مجنون کش و قوس های بسیاری اتفاق می افتد و اتفاقات عجیب و غریبی پیش می آید؛ تا بدان حد که مجنون از جامعه می بُرد و به کوه و بیابان پناه می برد. اندرز دیگران هم در او هیچ تاثیری ندارد. مجنون در آن سرگردانی ها، گاه با آسمان و گاه با جانوران خطاب می کند و سخن می گوید و همین زمینه ساز پدید آمدن داستان هایی می شود.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
موفقیت کسانی که تسلیم شدند و نشدند
ﺩﺭ یک سمینار رموز موفقیت، سخنران از حضار ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺁﯾﺎ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﺭﺍﯾﺖ ﻫﺮﮔﺰ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪﻧﺪ؟
حضار ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩﻧﺪ: ﻧﻪ! ﻧﺸﺪﻧﺪ.
سخنران: ﺗﻮﻣﺎﺱ ﺍﺩﯾﺴﻮﻥ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪ؟
حضار: ﻧﻪ! ﻧﺸﺪ.
سخنران: ﮔﺮﺍﻫﺎﻡ ﺑﻞ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪ؟
حضار: ﻧﻪ! ﻧﺸﺪ.
سخنران: ماری کوری ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪ؟
حضار: ﻧﻪ! ﻧﺸﺪ.
سخنران: جمز وات ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪ؟
حضار: ﻧﻪ! ﻧﺸﺪ.
سخنران ﺑﺮﺍﯼ ششمین ﺑﺎﺭ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﻣﺎﺭﮎ ﺭﺍﺳﻞ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪ؟
ﻣﺪﺗﯽ ﺳﮑﻮﺕ ﺩﺭ ﮐﻼﺱ ﺣﺎﮐﻢ ﺷﺪ.
ﺳﭙﺲ یکی از حاضران ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﻣﺎﺭﮎ ﺭﺍﺳﻞ ﺩﯾﮕﺮ ﮐﯿﺴﺖ؟ ﻣﺎ ﺗﺎ ﺍلاﻥ ﺍﺳﻢ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪﻩ ﺍﯾﻢ!
سخنران ﮔﻔﺖ: ﺣﻖ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﮐﻪ ﺍﺳﻤﺶ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪﻩ ﺍﯾﺪ، ﭼﻮﻥ ﺍﻭ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪ!
پی نوشت: برادران رایت مخترع هواپیما، توماس ادیسون مخترع لامپ، گراهام بل مخترع تلفن، جمز وات مخترع ماشین بخار و ماری کوری کاشف رادیم (رادیوم) و پولونیم. (=پلونیوم، با پلوتونیم اشتباه نشود)
----------------
پی نوشت: توضیح تصویر: موفقیت همیشه آن طور که به نظر می رسد نیست!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
تفاوت پدر و پسر: این چیه؟... کلاغ
مردی 80 ساله با پسر تحصیل کرده 45 ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند. ناگهان کلاغی کنار پنجره شان نشست. پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟
پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقیقه دوباره پرسید: این چیه؟
پسر گفت: بابا من که همین الان بهتون گفتم، کلاغه.
بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟
عصبانیت در پسرش موج می زد و با همان حالت گفت: کلاغه، کلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند. در آن صفحه این طور نوشته شده بود: امروز پسر کوچکم 3 سال دارد و روی مبل نشسته است. هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست، پسرم 23 بار نامش را از من پرسید و من 23 بار به او گفتم که نامش کلاغ است. هر بار او را عاشقانه بغل می کردم و به او جواب می دادم و جالب اینکه اصلاً عصبانی نمی شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می کردم.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان درویش و زاهد و دخترک کنار رودخانه
زاهد و درویشی که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می کردند، سر راه خود دختری را دیدند در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد. وقتی آن دو نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آن ها تقاضای کمک کرد. درویش بی درنگ دخترک را برداشت و از رودخانه گذراند.
دخترک رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند. در همین هنگام زاهد که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت: دوست عزیز! ما نباید به جنس لطیف نزدیک شویم. تماس با جنس لطیف برخلاف عقاید و مقررات مکتب ماست. در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی.
درویش با خونسردی و با حالتی بی تفاوت جواب داد: من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به آن چسبیده ای و رهایش نمی کنی.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان لاک پشت کوچولو و آوردن نمک
یک روز خانواده لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیک نیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن! در نهایت خانواده لاک پشت، خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب برای پیک نیک ترک کردند. در سال دوم سفرشان بالاخره جای مناسب رو پیدا کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، سبد پیک نیک رو باز کردند و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!
پیک نیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد. لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید اما به هر حال تو خانواده اون سریعترین لاک پشت بود. او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.
سه سال گذشت و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال، شش سال و سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده. او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.
در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید و گفت: دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم!
بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملاً) هیچ کاری انجام نمیدیم.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales