زن نق نقو و قاطر قاتل
مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چیزها شکایت می کرد. تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش، در مزرعه شخم می زد. یک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر را به زیر سایه ای راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد. بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد. ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقب خود لگدی محکم به پشت سر زن زد و او در دم، کشته شد.
روز بعد در مراسم تشییع جنازه، کشیش متوجه چیز عجیبی شد. هر وقت یک زن عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک می شد، مرد گوش می داد و به نشانۀ تصدیق سر خود را بالا و پایین می کرد، اما هنگامی که یک مرد عزادار به او نزدیک می شد، او بعد از یک دقیقه گوش کردن، سر خود را به نشانۀ مخالفت تکان می داد.
پس از مراسم تدفین، کشیش از کشاورز قضیه را پرسید. کشاورز گفت: خوب، این زنان می آمدند چیز خوبی در مورد همسر من می گفتند، که چقدر خوب بود، یا چه قدر خوشگل یا خوش لباس بود، بنابراین من هم تصدیق می کردم.
کشیش پرسید: پس مردها چه می گفتند؟
کشاورز گفت: آنها می خواستند بدانند که آیا قاطرم را حاضرم بفروشم یا نه!؟
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
تعبیر خواب پادشاه: افتادن همه دندان هایش در خواب
پادشاهی خواب دید که همه دندان های او افتاده است. خوابگزار را فراخواند و تعبیر خواب را جویا شد.
خوابگزار گفت: پادشاه به سلامت باد، همه نزدیکان شما پیش از شما می میرند به گونه ای بعد از شما کسی نمی ماند.
پادشاه ناراحت شد و گفت: وقتی همه نزدیکان من بمیرند من با که باشم؟ این چه تعبیری است که می گویی؟
و دستور داد او را صد ضربه شلاق بزنند. سپس پادشاه دستور داد خواب گزار دیگری را نزد او بیاورند. خوابگزار دوم گفت: تعبیر خوابی که پادشاه دیده اند این است که عمر پادشاه درازتر از عمر همه نزدیکان خواهد بود.
پادشاه گفت: تعبیر همان است اما این بیان با آن بیان خیلی فرق می کند.
و دستور داد صد سکه به او بدهند!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
فرانسیس گالتون و تخمین وزن گاو نر و نظریه خرد جمعی(قسمت اول)
در یک روز پاییزی در سال ١٩٠٦ دانشمند انگلیسی، فرانسیس گالتون، خانه خود را در شهر پلیموت به مقصد یک بازار مکاره در خارج شهر ترک کرد. گالتون ٨٥ ساله آثار کهولت را رفته رفته در خود احساس می کرد، اما هنوز از ذهنی خلاق و کنجکاو برخوردار بود، چیزی که در طول عمرش به وی کمک کرده بود به شهرت دست یابد.
دلیل شهرت وی یافته های او در موردِ وراثت بود که موافقان و مخالفان سرسختی داشت. در آن روز خاص گالتون می خواست در مورد احشام مطالعه کند. مقصد گالتون بازار مکاره سالیانه ای بود در غرب انگلستان، جایی که زارعین احشام خود را از گوسفند و اسب و خوک و غیره برای ارزش یابی و قیمت گذاری به آنجا می آوردند.
حضور دانشمندی مانند گالتون در چنان جمعی غیرعادی می نمود. ولی باید توجه داشت که گالتون به دو چیز بسیار علاقه مند بود. یکی اندازه گیری پارامترهای فیزیکی و ذهنی و دیگری مطالعه در خصوص پرورش نسل.
گالتون که در عین حال پسرخاله داروین نیز بود شدیدا اعتقاد داشت که در یک جامعه تنها تعداد اندکی، مشخصه های لازم برای هدایت سالم آن جامعه را در خود دارند و از همین رو مطالعه مربوط به مسائل وراثت و نیز پرورش نسل، مورد توجه وی بود. او بخش بزرگی از عمر خود را صرف اثبات این نظریه کرده بود که اکثریت افراد یک جامعه فاقد ظرفیت لازم برای اداره جامعه هستند.
آن روز او در حالی که در میان غرفه های نمایشگاه مشغول قدم زدن بود به جائی رسید که در آن مسابقه ای ترتیب داده شده بود. یک گاو نر فربه انتخاب شده و در معرض دید عموم قرار گرفته بود. هر کس که تمایل شرکت در مسابقه را داشت باید ٦ پنس می پرداخت و ورقه ای مهر شده را تحویل می گرفت. در آن ورقه باید تخمین خود را از وزن گاو نر می نوشت. نزدیک ترین تخمین به واقعیت برنده مسابقه بود و جوائزی به صاحب آن تعلق می گرفت.
٨٠٠ نفر در مسابقه شرکت کردند تا شانس خود را بیازمایند. افراد از همه تیپ و طبقه ای آمده بودند. از قصاب گرفته که قاعدتا باید بهترین و نزدیک ترین نظر را به واقعیت می داد تا کشاورز و مردم عامی بی تخصص. گالتون این گروه افراد را در مقاله ای که بعدا در مجله علمی طبیعت منتشر کرد به کسانی تشبیه کرد که در مسابقات اسب دوانی، بدون کم ترین دانشی در موردِ اسب ها و مسابقه و تنها بر اساس شنیده هایی از دوستان، روزنامه ها و این طرف و آن طرف بر روی اسبها شرط می بستند.
اما یک چیز برای گالتون جالب بود، این که میانگینِ نظر افراد چیست. او می خواست ثابت کند چگونه تفکر افراد وقتی نظریاتشان با هم جمع شده و معدل گرفته می شود در صورتی که متخصص نباشند از واقعیت به دور است.
او آن مسابقه را به یک تحقیق علمی بدل کرد. پس از این که مسابقه به انتها رسید و جوایز پرداخت شد، ورقه هائی را که افراد بر روی آن نظرات خود را در خصوص وزن گاو نر منعکس کرده بودند از مسئولین مسابقه به عاریت گرفت تا مطالعات آماری خود را بر روی آنان انجام دهد. مجموعا ٧٨٧ نظر داده شده بود. گالتون به غیر از تهیه یک سری منحنی آماری دست به محاسبه میانگینِ نظرات زد. او می خواست دریابد عقل جمعی مردم پلیموت چگونه قضاوت کرده است.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
فرانسیس گالتون و تخمین وزن گاو نر و نظریه خرد جمعی (قسمت دوم و پایانی)
بدون شک تصور او این بود که عدد مزبور فرسنگ ها از عدد واقعی فاصله خواهد داشت چرا که از دید وی افراد خنگ و عقب مانده در آن جمع اکثریت قاطع را تشکیل می دادند. میانگینِ نظرات جمعیت این بود که گاو نر ١١٩٧ پوند وزن دارد و وزن واقعی گاو که در روز مسابقه وزن کشی شد ١١٩٨ پوند بود!
گالتون اشتباه می کرد. تخمینِ جمع بسیار به واقعیت نزدیک بود. گالتون نوشت نتایج نشان می دهد که قضاوتهای جمعی و دموکراتیک از اعتبار بیش تری نسبت به آنچه که من انتظار داشتم برخوردارند. این حداقل چیزی بود که گالتون می توانست گفته باشد.
در خصوص قضاوت خرد جمعی ذکر این مطلب ضروری است که نظر هر فرد دو عنصر را در درون خود دارد، اطلاعات صحیح و غلط. اطلاعات صحیح، از آن رو که صحیح اند، هم جهتند و بر روی یکدیگر انباشته می شوند اما خطاها در جهات مختلف و غیرهمسو عمل می کنند. لذا تمایل به حذف یکدیگر دارند. نتیجه این می شود که پس از جمع نظرات آن چه که می ماند اطلاعات صحیح است.
اقتباس از کتاب تحقیقی خرد جمعی نوشته جیمز سورویس کی [سوروویتزکی (James Surowiecki)]
ایده و نظریه خرد جمعی چیست؟ (The Wisdom of Crowds)
خرد جمعی یا هوش جمعی، برآیند نظرات گروهی از افراد به جای یک فرد متخصص است. براساس نظریه خرد جمعی، پاسخ تجمیعی گروهی بزرگ به یک تخمین کمی، اطلاعات کلی در مورد جهان و استدلال فضایی به طور کلی به خوبی بیانگر پاسخ تک تک اعضای آن گروه است. البته نظریه خرد جمعی نمی گوید که بهترین پاسخ است و صرفا برآیند نظرات جامعه را بیان می کند.
این ایده و نظریه توسط جیمز سوروویتزکی (James Surowiecki) در سال ۲۰۰۴ و در کتاب خرد جمعی (The Wisdom of Crowds) مطرح شد. او به بررسی این موضوع پرداخت که چگونه گروه های بزرگ، تصمیم های برتری در فرهنگ عام، روانشناسی، بیولوژی، اقتصاد رفتاری و سایر زمینه ها داشته اند.
البته جمع و خرد جمعی همیشه باهوش و هوشمند نیست. در حتی در برخی مواقع دقیقاً برعکس واقعیت خواهد بود. برای مثال در سرمایه گذاری سهام و بورس و بورس بازی، به دلیل ایجاد هیجان و وجود بازارهای ملتهب؛ معمولا نظریه خرد جمعی نادرست و دقیقا برعکس واقعیت عمل می کند. البته همچنان نظر جمع، برآیند خرد جمعی است ولی نادرست و غیرواقعی است! در این داستان که در بالا ذکر گردید، نظر جمع بسیار نزدیک به واقعیت بود.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
درسی از راهب هندی: نمک و آب
روزی شاگرد یک راهب (مانک) پیر هندو از او خواست که به او درسی به یاد ماندنی دهد. راهب از شاگردش خواست کیسه نمک را نزد او بیاورد. سپس مشتی از نمک را داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست همه آن آب را بخورد. شاگرد فقط توانست یک جرعه کوچک از آب داخل لیوان را بخورد، آن هم به سختی.
استاد پرسید: مزه اش چطور بود؟
شاگرد پاسخ داد: خیلی شور و تند است، اصلاً نمی شود آن را خورد.
پیر هندو از شاگردش خواست یک مشت از نمک بردارد و او را همراهی کند. رفتند تا رسیدند کنار دریاچه. استاد از او خواست تا نمکها را داخل دریاچه بریزد. سپس یک لیوان آب از دریاچه برداشت و به شاگرد داد و از او خواست آن را بنوشد. شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید. استاد این بارهم از او مزه آب داخل لیوان را پرسید.
شاگرد پاسخ داد: کاملا معمولی بود.
پیر هندو گفت: رنجها و سختی هائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو می شود همچون مشتی نمک است و اما این روح و قدرت پذیرش انسان است که هر چه بزرگتر و وسیع تر می شود، می تواند بار آن همه رنج و اندوه را به راحتی تحمل کند. بنابراین سعی کن یک دریا باشی تا یک لیوان آب.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان ابوعلی سینا و جا انداختن لگن دخترک
در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و استخوان لگن باسنش از جا در می رود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می برد، دختر اجازه نمی دهد کسی دست به لگن بزند. هر چه به دختر می گویند حکیم ها بخاطر شغل و طبابتی که می کنند محرم بیمارانشان هستند، اما دختر زیر بار نمی رود و نمی گذارد کسی دست به باسنش بزند.
به ناچار دختر هر روز ضعیف تر و ناتوان تر می شود تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق می گوید: به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم.
پدر دختر با خوشحالی زیاد قبول می کند و به حکیم می گوید: شرط شما چیست؟
حکیم می گوید: برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم. شرط من این هست که بعد از جا انداختن باسن دخترت، گاو متعلق به خودم شود؟
پدر دختر با جان و دل قبول می کند و با کمک دوستان و آشنایانش چاقترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی می خرد و گاو را به خانه حکیم می برد.
حکیم به پدر دختر می گوید: دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام بیاورید.
پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری می کند. از آن طرف حکیم به شاگردانش دستور می دهد که تا دو روز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند. شاگردان همه تعجب می کنند و می گویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد. حکیم تاکید می کند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود. دو روز می گذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف می شود.
خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم می آورد. حکیم به پدر دختر دستور می دهد دخترش را بر روی گاو سوار کند. همه متعجب می شوند، چاره ای نمی بینند باید حرف حکیم را اطاعت کنند. بنابراین دختر را بر روی گاو سوار می کنند.
حکیم سپس دستور می دهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند؟ همه دستورات مو به مو اجرا می شود، حال حکیم به شاگردانش دستور می دهد برای گاو کاه و علف بیاورند. گاو با حرص و ولع شروع می کند به خوردن علف ها، لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر می شود، حکیم به شاگردانش دستور می دهد که برای گاو آب بیاورند. شاگردان برای گاو آب می ریزند، گاو هر لحظه متورم و متورم می شود و پاهای دختر هر لحطه تنگ و کشیده تر می شود دختر از درد جیغ می کشد.
حکیم کمی نمک به آب اضاف می کند گاو با عطش بسیار آب می نوشد. حالا شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن دختر شنیده می شود. جمعیت فریاد شادی سر می دهند. دختر از درد غش می کند و بیهوش می شود. حکیم دستور می دهد پاهای دختر را باز کنند و او را بر روی تخت بخوابانند. یک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری می شود و گاو بزرگ متعلق به حکیم می شود. نام آن حکیم ابوعلی سینا بود.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان کلوخ زدن بهلول و سه اشتباه استاد دانشمند
روزى بهلول از مجلس درس یکی از دانشمندان و عالم دین عصر خود گذر مى کرد. او را مشغول تدریس دید و شنید که او مى گفت: حضرت صادق علیه السلام مطالبى می گوید که من آنها را نمى پسندم. اول آنکه شیطان در آتش جهنم معذب خواهد شد در صورتی که شیطان از آتش خلق شده و چگونه ممکن است به واسطه آتش عذاب شود. دوم آنکه خدا را نمى توان دید و حال اینکه خداوند موجود است و چیزی که هستى و وجود دارد، چگونه ممکن است دیده نشود. سوم آنکه فاعل و به جا آورنده اعمال خود بنى آدمند در صورتی که اعمال بندگان به موجب شواهد از جانب خداست نه از ناحیه بندگان.
بهلول همین که این کلمات را شنید کلوخى برداشت و به سوى آن دانشمند پرت کرده و گریخت. اتفاقا کلوخ بر پیشانى او برخو.رد کرد و پیشانیش را کوفته و آزرده نمود. شاگردانش از پی بهلول رفتند و او را گرفته پیش خلیفه وقت (هارون) بردند.
بهلول پرسید: از طرف من به شما چه ستمى شده است؟
او گفت: کلوخى که پرت کردى سرم را آزرده است.
بهلول پرسید: آیا می توانى آن درد را نشان بدهى؟
جواب داد: مگر درد را مى توان نشان داد؟
بهلول گفت: اگر به حقیقت دردى در سر تو موجود است چرا از نشان دادن آن عاجزى و آیا تو خود نمى گفتى هر چه هستى دارد قابل دیدن است و از نظر دیگر مگر تو از خاک آفریده نشده اى و عقیده ندارى که هیچ چیز به هم جنس خود عذاب نمى شود و آزرده نمى گردد؟ آن کلوخ هم از خاک بود پس بنا به عقیده تو من تو را نیازرده ام! از اینها گذشته مگر تو در مسجد نمی گفتى هر چه از بندگان صادر شود در حقیقت فاعل خداوند است و بنده را تقصیر نیست پس این کلوخ هم از طرف خداوند بر سر تو وارد شده و مرا تقصیرى نیست.
آن دانشمند فهمید که بهلول با یک کلوخ سه غلط و اشتباه او را فاش کرد. در این هنگام هارون الرشید خندید و او را مرخص نمود.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان سگ نگهبان باغ که مخفیانه از صاحبش مواظبت می کرد
سالها پیش مدتی را در جایی بیابان گونه به سر بردم. عزیزی چهار دیواری خود را در آن بیابان در اختیار من قرار داد؛ یک محوطه بزرگ با یک سرپناه و یک سگ. سگ پیر و قوی هیکلی که برای بودن در آن محیط خلوت و ناامن دوست مناسبی به نظر می رسید. ما مدتی با هم بودیم و من بخشی از غذای خود را با او سهیم می شدم و او مرا از دزدان شب محافظت می کرد.
تا روزی که آن سگ بیمار شد. به دلیل نامعلومی بدن او زخم بزرگی برداشت و هر روز عود کرد تا کرم برداشت. دامپزشک، درمان او را بی اثر دانست و گفت که نگه داری او بسیار خطرناک است و باید کشته شود. صاحب سگ نتوانست این کار را بکند. از من خواست که او را از ملک بیرون کنم تا خود در بیابان بمیرد. من او را بیرون کردم. ابتدا مقاومت می کرد ولی وقتی دید مصر هستم رفت و هیچ نشانی از خود باقی نگذاشت.
هرگز او را ندیدم. تا اینکه روزی برگشت. از سوراخی مخفی وارد شده بود که راه اختصاصی او بود. بدون آن زخم وحشتناک. او زنده مانده بود و برخلاف همه قواعد علمی هیچ اثری از آن زخم باقی نمانده بود. نمی دانم چه کار کرده بود و یا غذا از کجا تهیه کرده بود. اما فهمیده بود که چرا باید آنجا را ترک می کرده و اکنون که دیگر بیمار و خطرناک نبود بازگشته بود.
در آن نزدیکی چهار دیواری دیگری بود که نگهبانی داشت و چند روز بعد از بازگشت سگ، آن نگهبان را ملاقات کردم و او چیزی به من گفت که تا عمق وجودم را لرزاند. او گفت که سگ در آن اوقاتی که به بیرون رانده شده بود هر شب می آمده پشت در و تا صبح نگهبانی می داده و صبح پیش از اینکه کسی متوجه حضورش بشود از آنجا می رفته. هرشب!
من نتوانستم از سکوت آن بیابان چیزی بیاموزم اما عشق و قدرشناسی آن سگ و بیکرانگی قلبش، مرا در خود خرد کرد و فرو ریخت. او همیشه از اساتید من خواهد بود.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
مهم ترین عضو بدن از نگاه مادر
مادرم همیشه از من می پرسید: مهمترین عضو بدنت چیست؟ طی سال های متمادی، با توجه به دیدگاه و شناختی که از دنیای پیرامونم کسب می کردم، پاسخی را حدس می زدم و با خودم فکر می کردم که باید پاسخ صحیح باشد. وقتی کوچکتر بودم، با خودم فکر کردم که صدا و اصوات برای ما انسان ها بسیار اهمیت دارند، بنابراین در پاسخ سوال مادرم می گفتم: مادر، گوش هایم.
او گفت: نه، خیلی از مردم ناشنوا هستند. اما تو در این مورد باز هم فکر کن، چون من باز هم از تو سوال خواهم کرد.
چندین سال سپری شد تا او بار دیگر سوالش را تکرار کند. من که بارها در این مورد فکر کرده بودم، به نظر خودم، پاسخ صحیح را در ذهن داشتم. برای همین، در پاسخش گفتم: مادر، قدرت بینایی برای هر انسانی بسیار اهمیت دارد. پس فکر می کنم چشم ها مهمترین عضو بدن هستند.
او نگاهی به من انداخت و گفت: تو خیلی چیزها یاد گرفته ای، اما پاسخ صحیح این نیست، چرا که خیلی از آدم ها نابینا هستند.
من که مات و مبهوت مانده بودم، برای یافتن پاسخ صحیح به تکاپو افتادم. چند سال دیگر هم سپری شد. مادرم بارها و بارها این سوال را تکرار کرد و هر بار پس از شنیدن جوابم می گفت: نه، این نیست. اما تو با گذشت هر سال عاقل تر می شوی، پسرم.
سال قبل پدر بزرگم از دنیا رفت. همه غمگین و دل شکسته شدند. همه در غم از دست رفتنش گریستند، حتی پدرم گریه می کرد. من آن روز به خصوص را به یاد می آورم که برای دومین بار در زندگی ام، گریه پدرم را دیدم. وقتی نوبت آخرین وداع با پدر بزرگ رسید، مادرم نگاهی به من انداخت و پرسید: عزیزم، آیا تا به حال دریافته ای که مهمترین عضو بدن چیست؟
از طرح سوالی، آن هم در چنان لحظاتی، بهت زده شدم. همیشه با خودم فکر می کردم که این، یک بازی بین ما است. او سردرگمی را در چهره ام تشخیص داد و گفت: این سوال خیلی مهم است. پاسخ آن به تو نشان می دهد که آیا یک زندگی واقعی داشته ای یا نه. برای هر عضوی که قبلاً در پاسخ من گفتی، جواب دادم که غلط است و برایشان یک نمونه هم به عنوان دلیل آوردم. اما امروز، روزی است که لازم است این درس زندگی را بیاموزی.
او نگاهی به من انداخت که تنها از عهده یک مادر بر می آید. من نیز به چشمان پر از اشکش چشم دوخته بودم. او گفت: عزیزم، مهمترین عضو بدنت، شانه هایت هستند.
پرسیدم: به خاطر اینکه سرم را نگه می دارند؟
جواب داد: نه، از این جهت که تو می توانی سر یک دوست یا یک عزیز را، در حالی که او گریه می کند، روی آن نگه داری. عزیزم، گاهی اوقات در زندگی همه ما انسان ها، لحظاتی فرا می رسد که به شانه ای برای گریستن نیاز پیدا می کنیم. من دعا می کنم که تو به حد کافی عشق و دوستانی داشته باشی، که در وقت لازم، سرت را روی شانه هایشان بگذاری و گریه کنی.
از آن به بعد، دانستم که مهمترین عضو بدن انسان، یک عضو خودخواه نیست. بلکه عضو دلسوزی برای خالی شدن دردهای دیگران بر روی خودش است. مردم گفته هایت را فراموش خواهند کرد، مردم اعمالت را فراموش خواهند کرد، اما آنها هرگز احساسی را که به واسطه تو به آن دست یافته اند، از یاد نخواهند برد، خوب یا بد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
خیاط دروغگو و کوزه عسل
این کوزه پر از زهر است!
روزی روزگاری در زمان های قدیم مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت. یک روز می خواست دنبال کاری از مغازه بیرون برود. به شاگردش گفت: این کوزه پر از زهر است. مواظب باش به آن دست نزنی و من و خودت را در دردسر نیندازی.
شاگرد که می دانست استادش دروغ می گوید، حرفی نزد و استادش رفت. شاگرد هم پیراهن یک مشتری را برداشت و به دکان نانوایی رفت و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه گرفت و بعد به دکان برگشت و تمام عسل را با نان خورد و کف دکان دراز کشید.
خیاط ساعتی نگذشته بود که بازگشت و با حیرت از شاگردش پرسید: چرا خوابیده ای؟
شاگرد ناله کنان پاسخ داد: تو که رفتی من سرگرم کار بودم. دزدی آمد و یکی از پیراهن ها را دزدید و رفت. وقتی من متوجه شدم از ترس شما زهر توی کوزه را خوردم و دراز کشیدم تا بمیرم و از کتک خوردن و تنبیه آسوده شوم.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
چند دانه برنج اضافی روی میز در چین
سال ها قبل جهت عقد قرارداد تجاری به چین رفتم. میزبان مرا به یکی از رستوران های خوب در شهر پکن برد و غذای چینی برای من آوردند که با برنج درست شده بود. هنگام خوردن غذا مقداری از آن روی میز ریخت. وقتی که خدمتکار آمد میز را مرتب کند، دید مقدار کمی برنج را من سهواً روی میز ریخته ام.
خیلی مودبانه گفت: من این برنج ها را با اجازه ی شما بر می دارم.
وقتی علت را سوال کردم، گفت: کشور من بیش از یک میلیارد جمعیت دارد و اگر در هر روز هر کدام از ما فقط 10 عدد دانه ی برنج را اسراف کنیم، حجم زیادی دور ریز می شود. ما در این کشور اجازه اسراف نداریم و از این گناه، کسی نمی گذرد.
---------------
پی نوشت: بر اساس گزارش ها، هدر رفت سالیانه مواد غذایی در ایران حدود ٣٥ میلیون تن است که معادل غذای ١٨ میلیون نفر می شود. این موضوع در حالی رخ می دهد که در حدود ٩ میلیون ایرانی در دهک های اول و دوم هستند و درآمدشان کفاف تغذیه مناسب را نمی دهد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales