eitaa logo
حکایات مجیک🤌
4.7هزار دنبال‌کننده
24 عکس
21 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
گم شدن زره امام علی(ع) و قضاوت قاضی به عدالت عدالت علی (ع)، مرد مسیحی را مسلمان کرد: در زمان خلافت امام على (علیه السلام) در کوفه، زره آن حضرت گم شد. پس از چندى در نزد یک مرد مسیحى پیدا شد. على (علیه السلام) او را به محضر قاضى برد و اقامه دعوى کرد که این زره از آن من است، نه آن را فروخته ام و نه به کسى بخشیده ام و اکنون آن را در نزد این مرد یافته ام. قاضى به مسیحى گفت: خلیفه ادعاى خود را اظهار کرد، تو چه مى گویى؟ او گفت: این زره مال خود من است و در عین حال گفته مقام خلافت را تکذیب نمى کنم (ممکن است خلیفه اشتباه کرده باشد). قاضى رو کرد به على (علیه السلام) و گفت: تو مدعى هستى و این شخص منکر است، علی هذا بر تو است که شاهد بر مدعاى خود بیاورى. امام على (علیه السلام) فرمود: قاضى راست مى گوید، اکنون مى بایست که من شاهد بیاورم، ولى من شاهد ندارم. قاضى روى این اصل که مدعى شاهد ندارد، به نفع مسیحى حکم کرد و او هم زره را برداشت و روان شد. مرد مسیحى که خود بهتر مى دانست که زره مال کیست، پس از آنکه چند گامى پیمود وجدانش مرتعش شد و برگشت، گفت: این طرز حکومت و رفتار از نوع رفتارهاى بشر عادى نیست، از نوع حکومت انبیاست و اقرار کرد که زره از آن امام على (علیه السلام) است. طولى نکشید او را دیدند مسلمان شده و با شوق و ایمان در زیر پرچم على (علیه السلام) در جنگ نهروان مى جنگد. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
1404/8/15 روزت را به خدا و فرشتگانش می‌سپارم به اوکه گاه وبیگاه دستانش را بر‌ روی قلبت میگذارد تا طلب کنی و هدیه کند اکنون من برایت طلب میکنم شادی وسلامتی را مهربانی و صبحی بخیر و زیبا را @Magic_Tales
5️⃣ باورت میشه وقتی استرس داری، مغزت اطلاعات مثبت رو فیلتر می‌کنه؟ 😰 به همین دلیل آدم تحت فشار، فقط خطرات و مشکلات رو می‌بینه و خوبی‌ها رو نمی‌فهمه. @Magic_Tales
6️⃣ باورت میشه انسان‌ها می‌تونن ذهن همدیگه رو تا حدی بخونن؟ 👁️💬 از طریق زبان بدن، تن صدا و حتی تغییرات ریز در حرکت چشم‌ها، مغزها پیام می‌فرستن و دریافت می‌کنن. @Magic_Tales
سخنان انسان آفرین و زندگی ساز هر کس که نهایت تلاش خود را برای رسیدن به هدفی به کار گیرد، به تمام خواسته هایش می رسد. امام علی(ع) وقتی کارتان تمام شد، دست از تلاش بردارید، نه وقتی که خسته شده اید. ای دل! طریق رندی از محتسب بیاموز؛ مست است و در حق او، کس این گمان ندارد. آرزوهایت را یادداشت کن. خداوند آنها را فراموش نمی کند. اما تو از خاطرت می رود. آنچه امروز داری خواسته دیروز تو بوده است. لبخند ارزانترین و کم خرج ترین راه برای تغییر چهره است. یادمان باشد که، کوچکترین امید دادن به کسی، شاید بزرگترین معجزه ها را ایجاد کند. پس مهربانی را دریغ نکنیم. مردمانی که به رشد کمال رسیده اند، هرگز شکایت نمی کنند. وقتی آنچه را می خواستی بدست نیاوردی افسرده و ناامید نشو. توکل کن، چرا که خداوند در فکر بخشیدن چیزهای بهتری به توست. چه تو زنده باشی چه نباشی، فردا خورشید دوباره طلوع خواهد کرد، پس بمان و از سهم خورشیدت استفاده کن. زندگی یک پژواک است، هر چه می فرستید باز می گردد. هر چیزی در زمان مناسب به سراغ شما خواهد آمد، پس صبور باشید و به فرآیند طراحی شده کائنات اعتماد کنید. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
7️⃣ باورت میشه بعضی ترس‌ها و واکنش‌ها از ژنتیک منتقل می‌شن؟ 🧬😱 یعنی مغز ممکنه بدون تجربه مستقیم، نسبت به چیزهای خطرناک عکس‌العمل نشون بده! @Magic_Tales
8️⃣ باورت میشه مغز شب‌ها وقتی خوابیدی هم فعال‌تر از روز کار می‌کنه؟ 🌌⚡ در زمان خواب عمیق، مغز خاطرات رو مرتب می‌کنه و اطلاعات بی‌اهمیت رو پاک می‌کنه — یه خانه‌تکانی واقعی! @Magic_Tales
راهبی که با تفسیر امام علی (ع) از صدای ناقوس کلیسا مسلمان شد حارث بن عبداللّه همدانی (یا حارث اعور) از یاران خاص امیرالمومنین علیه السلام، نقل می کند که در سفری که به همراه آن حضرت به حیره داشتیم به کلیسایی رسیدیم که در آن، دیرانی (متولی کلیسا) مشغول ناقوس زدن بود. حضرت از من پرسیدند: آیا می دانی این ناقوس چه می گوید؟ من گفتم: خدا و رسول و پسرعموی او داناترند. حضرت فرمودند: ناقوس، دنیا و مصیبت های دنیا را مثل می زند و می گوید: لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حَقّاً حَقّاً صِدْقاً صِدْقاً إِنَّ الدُّنْیَا قَدْ غَرَّتْنَا وَ شَغَلَتْنَا وَ اسْتَهْوَتْنَا وَ اسْتَغْوَتْنَا یَا ابْنَ الدُّنْیَا مَهْلًا مَهْلًا یَا ابْنَ الدُّنْیَا دَقّاً دَقّاً یَا ابْنَ الدُّنْیَا جَمْعاً جَمْعاً تَفْنَى الدُّنْیَا قَرْناً قَرْناً مَا مِنْ یَوْمٍ یَمْضِی عَنَّا إِلَّا أَوْهَى مِنَّا رُکْناً قَدْ ضَیَّعْنَا دَاراً تَبْقَى وَ اسْتَوْطَنَّا دَاراً تَفْنَى لَسْنَا نَدْرِی مَا فَرَّطْنَا فِیهَا إِلَّا لَوْ قَدْ مِتْنَا لا اله الا الله حقِ حق است و صدقِ صدق است. به راستى دنیا ما را فریب داد، سرگرم کرد، دل ما را ربود، ما را گمراه کرد. اى فرزند دنیا آرام آرام، اى فرزند دنیا بکوب بکوب، اى فرزند دنیا جمع کن جمع کن. دنیا قرن به قرن فانى می شود. هر روزى که از عمر ما می گذرد رکنی از ماست که ضایع می گردد. خانه باقی (آخرت) را از بین بردیم و خانه فانى (دنیا) را وطن گرفتیم. نمی دانیم در این دنیا چقدر کوتاهی کردیم تا زمانی که بمیریم. پرسیدم: یا امیر المؤمنین آیا مسیحیان خود این معنا را می دانند؟ حضرت علیه السلام فرمودند: اگر می دانستند مسیح را در برابر خدا پرستش نمی کردند. حارث می گوید: فردای آن روز نزد دیرانى رفتم و گفتم تو را به حق مسیح قَسَمَت می دهم آن گونه که ناقوس را دیروز می نواختى بنواز. او نواخت و من کلمه به کلمه جملات حضرت را خواندم تا به انتها. او گفت: به حق پیغمبرتان قسمت می دهم بگو چه کسی این جملات را به تو یاد داده است؟ گفتم: مردی که دیروز با من بود. پرسید: میان او و پیغمبرتان خویشاوندی است؟ گفتم: پسر عم او است. گفت: به حق پیغمبرتان قسمت می دهم بگو آیا آنچه گفته از پیغمبرتان شنیده است؟ گفتم: آرى. تا این را شنید مسلمان شد و گفت: به خدا من در تورات خواندم که در پایان انبیاء، پیغمبرى می آید که آنچه ناقوس می گوید تفسیر می کند. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
🇯🇵 ژاپن: باورت می‌شه توی ژاپن، دانش‌آموزا خودشون باید بعد از کلاس‌ها، مدرسه رو تمیز کنن؟ اونم بدون هیچ سرایدار یا کمک‌نظافتچی! @Magic_Tales
🇰🇷 کره جنوبی: می‌دونستی در کره جنوبی، دانش‌آموزا میانگین روزی ۱۲ ساعت درس می‌خونن و خیلی‌ها حتی تا نیمه‌شب تو کلاسای خصوصی می‌مونن؟! @Magic_Tales
حکایت دزد امانتدار مردی سحرگاه از خانه بیرون رفت تا به حمام برود. در راه یکی از دوستانش را دید و از او خواست که همراهی اش کند. دوستش گفت: تا در حمام تو را همراهی می کنم. اما به حمام نمی آیم که کار دارم. تا نزدیک حمام آمد. چون به سر دوراهی رسید، بی آنکه مرد را خبر دهد بازگشت و به راه دیگر رفت. از قضا مردی طرار از پس این مرد می رفت تا به دزدی بپردازد. مرد به پشت سرش نگاهی کرد و دزد را دید. چون هوا هنوز تاریک بود، گمان کرد که او همان دوستش است. 100 دینار زر به او داد و گفت: ای برادر این امانتی را نگه دار تا از حمام برگردم. طرار پول را گرفت و منتظر ماند تا او از گرمابه بیرون آمد. هوا دیگر روشن شده بود. مرد جامه پوشید و راه افتاد تا برود. طرار او را صدا زد و گفت: بیا این پولت را بگیر که امروز مرا از کسب و کارم انداختی. مرد گفت: این پول چیست و تو که هستی؟ گفت: من دزدم. تو این پول را به من داده ای. گفت: اگر تو دزدی پس چرا پولم را نبردی؟ دزد گفت: اگر قرار بود که پولت را بدزدم، حتی هزار دینار هم بود؛ سرسوزن درنگ نمی کردم و آن را پس نمی دادم. ولی تو آن را به امانت نزد من گذاشتی؛ خلاف جوانمردی بود که در امانت خیانت کنم. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales