هدایت شده از بَچِّههِیئَتي
از اینکه شب هشتم محرم تموم شد و هنوز زندهم بدم میاد،
از اینکه شنیدم رکاب رو گم کردی و قلبم واینستاد بدم میاد.
من بلد نیستم مثل عراقی ها
بیام جلو ضریحت وایسم و داد بزنم.
نهایتا تو هیئت زانوهامو بغل میگیرم و با بغض بهت میگم؛
به زندگیِ به هم ریختهی ام البنین، زندگی مارو جمع کن ابالفضل:)
امشب شبِ تاسوعاست و هر حاجتی میخواید بگیرید. شبِ باب الحوائج عباس بن علی ست و دستِ خالی نمی مونید...
شبِ عاشورا و روزِ عاشورا دیگه روزِ حاجتِ مادی و حتا معنوی نیست!
مثلِ این می مونه که عزیزی رو از دست بدید و در حالِ عزاداری هستی و چند دقیقه بعد رفیق تون بیاد بگه فلان قدر تومن دستی داری بهم بدی؟ فلان جا ضامنم میشی؟ فلان مشکلم به دستِ تو حل میشه، ردیفش میکنی؟
چقدر دور از ادبه اگه این کار رو در حق تون کنن؟ چقدر ناپسنده؟ میگی عجب رفیقِ بی معرفتی هستی! جایِ اینکه همدردی کنی به فکرِ خودتی؟
حالا حسین بن علی که کریمه بابا!
عاشورا هم ازش بخوان کار رو راه میندازه که هیچ بلکه بیشتر هم عنایت میکنه...
ولی عزیز!
تو رفیقِ حسین هستی!
ازت انتظارِ معرفتِ بیشتری میره...
شب و روزِ عاشورا بگو حسین جان! من یک سال هر وقت لنگ شدم اومدم سراغت و کَشکولم رو پر کردی ولی امشب و امروز هیچی نمیخوام! فقط اومدم گریه کنم و به سینه بزنم و به سر و صورتم در عزایِ تو لطمه بزنم و از خدا میخوام که من رو در غمت عاشورا دق مرگ کنه و برات بمیرم!