داستان معنوی
#ذڪرنجاتبخش!
#یـــاحسیـــن
⫷یڪے از تجّارتهران ڪه از #مریدانحضرتآیت الله شاه آبادی(ره) استاداخلاقامام بود، بعد از مدتے بر اثر #تبلیغاتمسمومعلیهآقا ، مردّد شد ڪه در درس آقا شرڪت ڪند یا نه ⫸
🔻 و چند وقت بعد، خواب دید قیامت شده و در #صحراۍقیامتجمعیتزیادۍ در آتش بودند. طبقهطبقه، مثل پله هاۍ استادیوم ورزشے، آتش بود و همه در این #آتش بسیارعجیب مے سوختند، وقتے ڪه این جمعیت در درون آتش چشمشان به من افتاد صدایم زدند، فلانے به دادمان برس. گفتم: من برایتان چڪار ڪنم؟
⭕گفتند: باید بروے پیش #آقایشاهآبادے، یک ذڪرۍ بگیرۍ و ما را نجات بدهے. گفتم آقاے شاه آبادۍ را ازڪجا پیدا ڪنم؟ گفتند در #آنباغ. دیدم باغ بزرگے است و وارد آن شدم و آقاۍ شاه آبادۍ را دیدم ڪه در یک سالن بزرگ و مرتب نشسته اند.
⬱ وقتے قضیه را برایشان گفتم ایشان فرمودند: " برو به آنها بگو من #ذڪریاعظمازذڪریاحسین » ندارم، من هم آمدم به آن جمعیت گفتم و آن ها یک « #یاحسین» گفتند و همه نجات پیدا ڪردند. " بعد از خواب پریدم و فهمیدم اشتباه ڪردم. وقتے آقاۍ شاه آبادے این مطلب را شنیدند، فرمودند بُعدے ندارد ڪه یا حسین علیه السلام یڪے از اسماء الهے باشد.»
[ برگرفته از ڪتاب آسمانے ، چاپ نهم ، 1388 ، ص 88 .]
✨ سلامتی و تعجیل در ظهور امام زمان صلوات ✨
✨ الّلهُمَّ صَلِّ عَلَے مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ ✨
https://eitaa.com/joinchat/3999924353C4d5bf86db8
🌷 خاطرات شهدا
❣شـهیــدمـحمــدحـسیــنحــدادیــان❣
❣شـهیــدے ڪه دراویــش گـنـابـادے او را در قـلــب تـهـران اربـااربـا ڪردن❣
شهید محمّد حسین حدادیان در تاریخ ۲۳ دی ماه ۱۳۷۴ در تهران به دنیا آمد.
شهید محمّد حسین حدادیان دانشجوی علوم سیاسی بود، او از ۷سالگی عضو بسیج بود و در مسجد فعالیّت میکرد.
شهید محمّد حسین حدادیان، دنیایی نبود و به دنیا تعلّق نداشت. محمّد حسین پیرو خطّ ولی فقیه بود و تمام مستحبّات و واجبات شرعی و دینی را انجام میداد.
در بسیج هم، بسیار فعّال بود و خالصانه به انقلاب و مردم خدمت میکرد و در بسیج بسیار خوب رشد کرد. او در خطّ رهبری بود و غیر از خطّ رهبری هیچ خطّی را قبول نداشت و خدا را شکر که تا لحظهی مرگش نیز با ولی فقیه بود.
🎬قسمت #بهروایــتمــادرشـهیــد
🥀🌹وارد معراجالشهدا شدیم.کنار تابوت محمدحسین زانو زدم.گفتم:مامانجان!!!برام عزیز بودی ولی خدا برام عزیزتره....جوون بودی ، رشید بودی ، فدای سر علیاکبر آقا اباعبدالله!!
زهرا بیخ گوشم برای خودش زمزمه میکرد.
🦋 بنا نبود که آفت به باغ ما بزنند
🦋پسر بزرگ نکردم که دست و پا بزند
دلم ریش شد.چقدر زهرا برای آیندهی محمدحسین دل بسته بود.خواهر نداشت.لحظه شماری میکرد ، محمدحسین ازدواج کنه که به همسرش بگه ، آبجی
دست کشیدم روی صورتش نوازشش کردم.دستم خونی شد.جای تیرها روی دستم موندهبود.دست راستم رو بلند کردم به امام حسین(ع) گفتم: (آقاجان!!!همیشه دست خالی صداتون میکردم ولی امروز با خون محمدحسین میگم: #یاحسین)
حس مادرانهام گفت: ببین بچهات چطوریه؟؟؟اومدم پرچم روی بدن رو کنار بزنم .😭
به گزارش گروه رسانه های خبرگزاری تسنیم، تا سوریه رفته و با تروریستهای داعش جنگیده بود، اما اینجا در تهران، امالقرای جهان اسلام شهید شد؛ به دست کسانی که مدعی صلح و دوستی بودند، اما با مأموران تأمین امنیت کشور همان رفتاری را کردند که داعش با مردم سوریه و عراق میکرد. رفته بود سوریه جنگیده بود تا نیاز نباشد اینجا در تهران مقابل تروریستها بایستند، اما رد خشونت جایی وسط همین پایتخت امن غرب آسیا سربرآورد؛ تهران خیابان پاسداران، گلستان هفتم، مقابل منزل نورعلی تابنده، قطب دراویش گنابادی. مریدان تابنده آمده بودند تا بکشند و بسوزانند. در این مسیر مجهز به انواع سلاح سرد بودند و سلاحهای گرمشان هم برای استفاده آماده بود که مأموران امنیت دیگر مهلتشان ندادند. با وجود انواع سلاحی که در دست داشتند، همچون تروریستهای تکفیری ماشین را هم به عنوان یک ابزار ترور و خشونت به خدمت گرفتند. اتوبوسی را به دل مأموران ناجا زدند و سه نفر را شهید کردند و بعد با یک سمند به سوی حافظان امنیت شهر حمله کردند. محمدحسین زمین خورد، ماشین از رویش رد شد و ثانیههایی بعد باز به عقب برگشت و برای بار دوم تن زخمیاش را زیر گرفت.... صبح شهادت بانوی دو عالم بود؛ ایستادگی محمدحسین حدادیان مقابل توحش عریان دراویش گنابادی در پاسداران تهران اقتدای عملیاش به سیره حضرت زهرا(س) بود و جان دادنش هیئت روضه شب شهادت بانو. پیکر او زخمی و خونآلود کنار مزار شهیدان مدافع حرم در امامزاده علیاکبر چیذر آرام گرفت تا نمادی باشد بر آنکه این سرزمین با خون همه شهدا ایستاده است؛ از دمشق تا تهران.
🌻سلامتی و تعجیل در ظهور امام زمان صلوات🌻
🌻الّلهُمَّ صَلِّ عَلَے مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ🌻
https://eitaa.com/joinchat/3999924353C4d5bf86db8
داستان معنوی
#ذڪرنجاتبخش!
#یـــاحسیـــن
⫷یڪے از تجّارتهران ڪه از #مریدانحضرتآیت الله شاه آبادی(ره) استاداخلاقامام بود، بعد از مدتے بر اثر #تبلیغاتمسمومعلیهآقا ، مردّد شد ڪه در درس آقا شرڪت ڪند یا نه ⫸
🔻 و چند وقت بعد، خواب دید قیامت شده و در #صحراۍقیامتجمعیتزیادۍ در آتش بودند. طبقهطبقه، مثل پله هاۍ استادیوم ورزشے، آتش بود و همه در این #آتش بسیارعجیب مے سوختند، وقتے ڪه این جمعیت در درون آتش چشمشان به من افتاد صدایم زدند، فلانے به دادمان برس. گفتم: من برایتان چڪار ڪنم؟
⭕گفتند: باید بروے پیش #آقایشاهآبادے، یک ذڪرۍ بگیرۍ و ما را نجات بدهے. گفتم آقاے شاه آبادۍ را ازڪجا پیدا ڪنم؟ گفتند در #آنباغ. دیدم باغ بزرگے است و وارد آن شدم و آقاۍ شاه آبادۍ را دیدم ڪه در یک سالن بزرگ و مرتب نشسته اند.
⬱ وقتے قضیه را برایشان گفتم ایشان فرمودند: " برو به آنها بگو من #ذڪریاعظمازذڪریاحسین » ندارم، من هم آمدم به آن جمعیت گفتم و آن ها یک « #یاحسین» گفتند و همه نجات پیدا ڪردند. " بعد از خواب پریدم و فهمیدم اشتباه ڪردم. وقتے آقاۍ شاه آبادے این مطلب را شنیدند، فرمودند بُعدے ندارد ڪه یا حسین علیه السلام یڪے از اسماء الهے باشد.»
[ برگرفته از ڪتاب آسمانے ، چاپ نهم ، 1388 ، ص 88 .]
✨ سلامتی و تعجیل در ظهور امام زمان صلوات ✨
✨ الّلهُمَّ صَلِّ عَلَے مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ ✨
https://eitaa.com/joinchat/3999924353C4d5bf86db8
#کتاب_دختر_شینا🌹🕊
#خاطرات : بانو قدم خیر محمدی کنعانی🌹🍃
#همسر سردار شهید حاج ستار ابراهیمی هریژ🌷🕊
#نویسنده :بانو بهناز ضرابی..
#فصل_اول (۲)...🌹🍃
🕊🌷بسم رب الشهدا و الصدیقین🌷🕊
گاهی که با مادرم به سرچشمه می رفتیم تا آب بیارویم یا مادرم لباس ها را بشوید زن ها سر به سرم می گذاشتند و می گفتند: قدم تو به کی شوهر می کنی؟ می گفتم: به حاج آقایم.
می گفتند: حاج آقا که پدرت است. می گفتم: نه حاج آقا شوهرم است. هر چه بخواهم، برایم می خرد. بچه بودم و معنی این حرف ها را نمی فهمیدم. زن ها می خندیدند و در گوشی به چیزهایی به هم می گفتند. و به لباس های داخل تشک چنگ می زدند. تا پدرم برود و برگردد. روزهایم برایم یک سال طول می کشید. مادرم از صبح تا شب کار داشت. از بی کاری حوصله ام سر می رفت. بهانه می گرفتم و می گفتم: به من کار بده. خسته شدم. مادرم هما طور که به کارهایش می رسید، می گفت: تو بخور و بخواب. به وقتش آن قدر کار کنی که خسته شوی. حاج آقا سپرده، نگذارم دست به سیاه و سفید بزنی.
دلم نمی خواست بخورم و بخوابم؛ اما انگار کار دیگری نداشتم. خواهرهایم به صدا در آمده بودند. می گفتند: مامان! چقدر قدم را عزیز و گرامی کرده ای. چقدر پی دل او بالا می روی. چرا ما که بچه بودیم، با ما این طور رفتار نمی کردید؟!
با تمام توجه ای که پدر و مادرم به من داشتند، نتوانستم آن ها را راضی کنم تا به مدرسه بروم. پدرم می گفت: مدرسه به درد دخترها نمی خورد. معلم مدرسه مرد جوانی بود. کلاس ها هم مختلط بودند. مادرم می گفت: « همین مانده که بروی مدرسه، کنار پسرها بنشینی و مرد نامحرم به تو درس بدهد.»
اما من عاشق مدرسه بودم. می دانستم پدر طاقت گریه مرا ندارد. به همین خاطر، صبح تا شب گریه می کردم و به التماس می گفتم: حاج آقا تو را به خدا بگذار بروم مدرسه.
پدرم طاقت دیدن گریه مرا نداشت می گفت: باشد. تو گریه نکن من فردا می فرستم با مادرت به مدرسه بروی. من هم همیشه فکر می کردم پدرم راست می گوید. آن شب را با شوق و ذوق به رختخواب می رفتم تا صبح خوابم نمی برد اما همین که صبح می شد و از مادرم می خواستم مرا به مدرسه ببرد، پدرم می آمد و با هزار دوز و کلک سرم را شیره می مالید و باز وعده و وعید می داد که امروز کار داریم اما فردا حتما می رویم مدرسه. آخرش هم آرزو به دلم ماند و به مدرسه نرفتم.
نه ساله شده بودم مادرم نماز خواندن را یادم داد. ماه رمضان آن سال روزه گرفتم، روزهای اول برایم خیلی سخت بود، اما روزه گرفتن را دوست داشتم. با چه ذوق و شوقی سحرها بیدار می شدم، سحری می خوردم و روزه می گرفتم. بعد از ماه رمضان، پدرم دستم را گرفت و مرا به برد به مغازه پسر عمویش که بقالی داشت بعد از سلام و احوال پرسی گفت: آمده ام برای دخترم جایزه بخرم. آخر، قدم امسال نه ساله شده و تمام روزه هایش را گرفته است.
پسر عموی پدرم یک چادر سفید که گل های ریز و قشنگ صورتی داشت از لا به لای پارچه های ته مغازه بیرون آورد و داد به پدرم. پدرم چادر را باز کرد و آن را روی سرم انداخت. چادر درست اندازه ام بود. انگار آن را برای من دوخته بودند. از خوشحالی می خواستم پرواز کنم. پدرم خندید و گفت: قدم جان از امروز باید جلوی نامحرم چادر سرت کنی، باشد بابا جان.
آن روز وقتی به خانه رفتم، معنی محرم و نامحرم را از مادرم پرسیدم. همین که کسی به خانه مان می آمد می دویدم و از مادرم می پرسیدم: این آقا محرم است یا نامحرم؟
بعضی وقت ها مادرم از دستم کلافه می شد. به خاطر همین، هر مردی به خانه مان می آمد می دویدم و چادرم را سر می کردم دیگر محرم و نامحرم برایم معنی نداشت. حتی جلوی برادرهایم هم چادر سر می کردم.
#یازهرا...🌹🍃
🍃🌹اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌹🍃
#ادامه_دارد.
#السلام_علیک_یا_اباعبدالله_الحسین...🌹🏴
_••🏴🌹 #یاحسین...🌹🏴••_
#اَلسلامُ_علی_قَلب_الزِینَبِ_الصَبور..🥀