الــ❀ـــهے!
اگر؏ــــنایت تـــᰔــو،
دستـــــ ما را نگیرد۔۔۔۔
از چهـــــلها چلّـــــہ؎ ما هم
ڪار؎ برنیاید...
علامہ حسن زاده آملے
@Manavi_2
#تمارین_صبر 14
💠آدم حلیم
در زمانِ حادثه
اول بررسی و هضمش میکنه.
بعد؛
دنبال راهی برای حل وجبرانش میگرده!
👈جزع و فزع در مرامش نیست؛
بلکه از حادثه برای اوج گرفتن، استفاده میکنه.
@Manavi_2
داروخانه معنوی
#سکوت_و_جدل ۱۳ استاد شجاعی مراقب باشیــــــد: گاه یک زبانِ افسارگسیخته و تربیت نشده؛ می تواند مسب
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
@ostad_shojae1_1136696825.mp3
زمان:
حجم:
6.6M
#سکوت_و_جدل ۱۴
استاد شجاعی
گاهـــی...
یه حرف،یه سرزنش،یه کلامِ بیجا و...
میتونه تمام دنیا و آخرت خودت و یا یه نفر دیگه رو به آتش بکشه!
مراقب باش
تازبانت رو تربیت نکنی،جهنم در کمینه!
@Manavi_2
💢اُستـــــآد فٰاطمےنیآ :
🍃اِنســـــآن بَدأخـــــلٰاق و غَضبنآک أز ؏ــــبآدتش بهره نمےبَرد۔۔۔.
نَمـــــآزش بآ؏ـــث ؏ـُـــروج او نِمے شَود.!
مُمڪِن أست :
؏ـــــبٰادآت و مُستحـــــبآتے أنجٰام دَهد،
أما بٰا یک غَضـــــب و سُوء خُـــــلق، همہ رٰا أز بین مےبَرد.
📕نڪته ها از گفته ها، ج 3، ص146
#تلنگرانه
@Manavi_2
داروخانه معنوی
💢اُستـــــآد فٰاطمےنیآ : 🍃اِنســـــآن بَدأخـــــلٰاق و غَضبنآک أز ؏ــــبآدتش بهره نمےبَرد۔۔۔.
خدا کمکمون کنه😔
التماس دعا❤️
─┅࿇࿐ྀུ༅𖠇
-شُد شَفــ𖠇ـــآ بَخش تَرین ،
خـــــٰاک جَـھـٰانِ ؛
تُربــ❀ـــت دوستْ۔۔۔۔
-؏َـــــجب أز نُســـــخِہ ،
درمـــᰔــآن أبا؏َـــــبدِالله﴿؏﴾
-؏َـــزیزم حُسیـــᰔـــنْ ┅࿇࿐ྀུ༅𖠇
#امام_حسین ﷺ
#علمدار
#شب_جمعه
@Manavi_2
داروخانه معنوی
⬅️ #یک_جرعه_عشق📃 ⬅️ #قسمت_چهارم ➿ #رمان نماز رو که خوندیم تشکر سر سری ای کردم و رفتم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
. ⬅️ #یک_جرعه_عشق 📃
#قسمت_پنجم
#رمان
نمیتونستم اتفاقی که افتاده رو هضم کنم و همین بر شدت گریه ام😭 اضافه میکرد.
داداشش که پشت سر ما بود سریع اومد و به کمک محمد ماشین و کشوندن کنار گاردریل،ومن همینطور 😧بهت زده نگاهشون میکردم.
چندساعتی طول کشید تا پلیس🚓 بیادو صورت جلسه کنه.
خسته شده بودم و به این فکر میکردم که چرا روز عقد 😢من باید اینطور بشه آخه؟
به گفته داداشش وخودش یه ماشین پیچید جلومون و باعث شد ما منحرف بشیم.
خدایا 🙏🏻شکرت که سالمیم.
تمام کارا رو کرده بودن و ماشین و بکسل کردن و بردن تعمیرگاه و بعد از اون ورم رفتیم خونه،همین که از 🚪در وارد شدیم تا پیشونیه 🤕آقاسید رو دیدن و اینکه دیدن باماشین خودمون نیستیم خیلی😨هل کرده بودن.
آقاسید☺️ لبخندی زدو تمام ماجرا رو تعریف کرد.
بماند که چقد تو سرو صورت خودشون زدن وچقد خداروشکر گفتن.
یه اسپندم دود کردن.⏹
.
▶️دوهفته اس از عقدمون میگذره.
هرچی میریم جلوتر به عروسی مون نزدیک تر میشیم استرسم بیشتر میشه.
تمام کارا رو کردیم.از خونه و جهاز گرفته تا لباس عروسو ماشین و ارایشگاه.
توی اتاقم نشسته بودم و خیره شده بودم به روتختی گل گلیم.
عاشق رنگ و طرحش بودم.
زمینه آبی فیروزه ای و رنگ گل گلیش،خودمم یه لباس بااین طرح و رنگ داشتم.
یاد دانشگاه افتادم باید بعداز عروسی حتما ادامه بدم.
تصویر زهرا تو ذهنم نقش بست.
چقد دلم براش تنگ شده بود.
نمیدونم از چیزی خبر داره یانه اما مطمئنا از دستم خیلی ناراحته.
باید دعوتش کنم.
تصمیم گرفته بودیم که برای عروسی یه کار غیرمنتظره کنیم...
گوشیم 📱زنگ خورد.
محمد بود:
+جانم
_سلام عزیزم☺️
+سلام آقایی خسته نباشی🙈
_ممنونم... زنگ زدم بهت بگم که اون کارم حل شده همه چی آماده است...
باخوشحالی جیغ کشیدم:
+ وااای توروخدا😍 چه عالییی
_اره خیلی خوب شد😊
من فعلا باید برم.
شب میبینمت
+باشه. قربانت یاعلی
_یاعلی⏹
.
▶️_میتونی چشماتو باز کنی😊
آروم چشمامو 🙄باز کردم و با بهت به خودم خیره شدم...
چقد تغییر کرده بودم😁
صدای در اومد.ارایشگر سریع شنلمو انداخت سرم و باشیطنت گفت:اول رونما بگیر از شادوماد😉😊
آقاسید و فیلم بردار وارد شدن.
صدای قدم هاشو 👣که به سمتم میومد رو شنیدم،قلبم تند میزد💗و کف دستم عرق کرده بود،شنلو آروم بالا زد،چشمای آبیش از همیشه آبی تر بودو میدرخشید.
لبخندمهمون لباش بود.😍
آروم و ناگهانی بوسه 😘کوتاهی به پیشونیم زد. و زیر گوشم زمزمه کرد:
_ماه_بانوی_من... .
ادامه دارد
✍نویسنده:ب_ص
@Manavi_2