«نـمـٰاز⇉ »رٰا بــــٰــازار؎ نـَكـُنـيـد،
⇠أوّل وَقـت بـہ جٰـا بـيـٰاوريـد۔۔
⇠⇠بٰـا خُضـــــوع وخُشـــــوع!!!
□أگر نَمـــٰــاز رٰا تَحفُـــــظ كــَـــرديد،
↶هَمہ چيزتـــٰــان مـَحـفـوظ مےمــــٰــانَد↷
⇇و تَسبيـــــح ﴿صِدّيـــــقهكُبر؎(سلاماللهعليها)𔘓↑↑ ﴾و
" آيةألكُـــــرسے" دَر ⇠تَعقيـــــب نمــــٰـاز ،
◇◇تَـرک نـَشــــــود...➺
|سیـــّــدعلّےقٰاضےطبٰاطبٰایے|
#سخن_بزرگان
#نماز_اول_وقت
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
خطبه ۱۹۱ فراز ۲ 🎇🎇🎇#خطبه۱۹۱🎇🎇🎇🎇🎇🎇 🌷ره آورد پرهيزكاري اي بندگان خدا! شما را به پرهيزكاري سفارش
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
خطبه ۱۹۱ فراز ۲ 🎇🎇🎇#خطبه۱۹۱🎇🎇🎇🎇🎇🎇 🌷ره آورد پرهيزكاري اي بندگان خدا! شما را به پرهيزكاري سفارش
خطبه ۱۹۱
فراز ۳
🎇🎇🎇#خطبه۱۹۱🎇🎇🎇🎇🎇🎇
⛔️ پرهيز از دنياي حرام
برابر دنيا خويشتن دار و برابر آخرت دلباخته باشيد، آن كس را كه تقوا بلندمرتبت نمود خوار نشماريد، و آن را كه دنيا عزيزش كرد گرامي نداريد، برق درخشنده دنيا شما را خيره نكند، و سخن ستاينده دنيا را نشنويد، به دعوت كننده دنيا پاسخ ندهيد، و از تابش دنيا روشنايي نخواهيد، و فريفته كالاهاي گرانقدر دنيا نگرديد. همانا برق دنياي حرام بي فروغ است، و سخنش دروغ، و اموالش به غارت رفته، و كالاهاي آن در شرف تاراج است. آگاه باشيد! دنياي حرام چونان عشوه گر هرزه اي است كه تسليم نشود، و مركب سركشي است كه فرمان نبرد، دروغگويي خيانتكار، ناسپاس حق نشناس، دشمني حيله گر، پشت كننده اي سرگردان، حالاتش متزلزل، عزتش خواري، جدش بازي و شوخي، و بلندي آن سقوط است، خانه جنگ و غارتگري، تبهكاري و هلاكت، و سرمنزل ناآرامي است، جايگاه ديدار كردنها و جداييهاست، راه هاي آن حيرت زا، گريزگاههايش ناپيدا، و خواستهايش نوميدكننده و زيانبار است، پناهگاههاي دنيا انسان را تسليم مرگ مي كند، و از خانه هاي خود بيرون مي راند، و چاره انديشي ها ناتوان کننده است.
#نهج_البلاغه
💠باهم نهج البلاغه بخوانیم
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
دسترسی آسان به بندهای استغفار هفتادبندی امیرالمومنین (ع) 👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇 🌺صوت و متن بند شصت و یکم «دا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دسترسی آسان به بندهای استغفار هفتادبندی امیرالمومنین (ع)
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
🌺صوت و متن بند شصت و دوم
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
◇اِ؎آخَـــــریـــــن نـــِــگٰارِ،
....دِل آرٰا؎﴿فـــٰــاطمہۜ𑁍⇉﴾
⇠«آقـٰــــا؎مَـــــن𔘓»!
↶بــَـــرٰا؎رضـــٰــا؎خُـــــدٰا↷،
╰─┈➤
□□□□...بـــــیــــــٰــــآ...□□□□
اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَج🌤
#منتـظرانه
#امام_زمان
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
#رمان " #رویای_من "بر اساس #داستان_واقعی قسمت_بیست و نهم✍ بخش دوم 🌹گفت: حالا من به تو میگم که سئو
#رمان "
#رویای_من "بر اساس #داستان_واقعی
قسمت_بیست و نهم ✍ بخش سوم
🌹خندید و گفت آهان فهمیدم خودم اونجا رو بلدم…
سر راه باید چند جا پیاده می شدیم و خرید می کردیم من خیلی معذب بودم ولی ایرج بهتر بود. دست و پام رو گم می کردم و نمی تونستم درست تصمیم بگیرم و درست حرف بزنم… ایرج متوجه بود و فکر می کنم احساس گناه می کرد تا یک جا که میوه می خریدیم از من پرسید: انارم بگیرم دون کنیم؟ با سر گفتم باشه… انار ها رو تو کیسه ریخت و داد به میوه فروش و تا اون داشت حساب می کرد اومد کنار منو گفت: ببخش منو که ناراحتت کردم ولی یک روزی باید می گفتم… نباید می گفتم ؟ گفتم: چرا… منم منتظر بودم… با عجله برگشتم تو ماشین و به مینا گفتم: کمکم کن دارم میمیرم از خجالت. دیگه تموم شد. بهم گفت. باور نمی کنم! اولش ناراحت شدم ولی الان خوشحالم دیگه مطمئن شدم و خیالم راحت شد….
ویلا سرد نبود چون حسنعلی بخاری رو روشن کرده بود همه جا هم تمیز و مرتب بود. ایرج اول هیزم گذاشت تو شومینه و اونم روشن کرد و سه تایی با هم شروع به کار کردیم
مینا میوه ها رو شست و چید و من و ایرج تدارک شام رو دیدم و از آخر اتاق رو تزیین کردیم…
ساعت حدود شش بود که تورج هم اومد تقریبا کارامون تموم شده بود و مونده بود که من مرغ ها رو سرخ کنم… تورج به مینا گفت: من شنیدم شما صداتون خیلی خوبه ما عادت داریم هر کس رو میاریم اینجا می زنیمش و پرتابش می کنیم تو استخر. خوب حالا بی تهدید می خونی یا مجبورمون می کنی دست به اعمال خشونت آمیز بزنیم…
ایرج گفت: تورج جان مینا خانم عادت به شوخی های ما ندارن ممکنه بهشون بر بخوره لطفا… تورج جواب داد: نگران نباش داداش رویا هم عادت نداشت دیدی چجوری بهش فهموندیم… تازه مینا خانم، الان حمیرا هم میاد! دعا کن از شما خوشش بیاد اگر نیومد دیگه خونت پای خودته ما دوتا هم کاری ازمون بر نمیاد… ما خندیدم ولی ایرج گفت: تو رو خدا تورج بسه… گفت به خدا قسم می خورم منو ایرج و بابام وایساده بودیم که حمیرا زد و رویا رو انداخت تو استخر و سرش شکست…
مینا با تعجب گفت: راستی یا شوخی می کنید چون رویا گفته خودش افتاده بوده نمی دونستم، نه، حتما شوخی می کنین…
تورج دستش رو زد بهم و گفت: ای وای بند رو آب دادم. آره شوخی کردم مینا خانم. حالا می خونی یا نه؟ اونایی که من گفتم ولش کن… رویا بیا که مینا خانم روش بشه بخونه… مینا گفت: من خجالت نمی کشم راحتم… چون خوندن رو دوست دارم می خونم ولی الان که زوده… تورج گفت: خواهش می کنم الان بخونین چون معلوم نیست بقیه برسن چی پیش میاد ما خانواده ی قابل پیش بینی نیستیم…
مینا رفت و کنار شومینه نشست و منو صدا کرد که پس توام بیا… منم زیر مرغ رو کم کردم و اومدم کنارش نشستم و مینا بدون خجالت شروع کرد ترانه ی مهستی رو با صدای زیباش خوند….
تورج و ایرج به هیجان اومده بودن هی ازش خواهش می کردن بازم بخونه… که عمه زنگ زد و گفت تو راه هستن و دارن میان…
ادامه_دارد
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
#رمان " #رویای_من "بر اساس #داستان_واقعی قسمت_بیست و نهم ✍ بخش سوم 🌹خندید و گفت آهان فهمیدم خو
#رمان "
#رویای_من "بر اساس #داستان_واقعی
#قسمت_سی ام ✍ بخش اول
🌹با این حرف اونا رو به تکاپو انداختم تا زودتر همه چیز حاضر بشه. تورج ذغال ها رو درست کرد و ایرج کباب ها رو سیخ کشید. من و مینا هم شام رو آماده کردیم. روی کیک شمع گذاشتیم و قرار بود چراغ ها رو خاموش کنیم ولی چون بچه ها توی حیاط آتش روشن کرده بودن نمیشد زیاد غافلگیرش کنیم…
بالاخره رسیدن… حمیرا خیلی خوشحال شد و برای اولین بار دیدم که بلند خندید. اول از همه من بغلش کردم و گفتم: به خاطر تولدت بهت تبریک میگم. مبارک باشه ، و به خاطر اینکه باعث شدی من توی کنکور موفق بشم ازت ممنونم. من می دونم که این قبولی رو از تو دارم اگر تو با من زبان کار نمی کردی امکان نداشت بتونم موفق بشم. تا آخر عمرم مدیون تو می مونم بازم هزار بار تشکر می کنم دختر عمه ی عزیزم…
اون خودش دوباره اومد و منو بغل کرد و همدیگر رو بوسیدیم من براش چند جلد کتاب خریده بودم و همون جا بهش دادم بقیه هم مجبور شدن قبل از بریدن کیک کادو هاشون رو بدن… تو محیطی خیلی گرم و شاد شام خوردیم و بعد از شام من شمع های روی کیک رو روشن کردم و اونو آوردم. حمیرا چشمهاش رو بست و گفت: می خوام بلند آرزو کنم شاید خدا بشنوه… دلم می خواد هر چی زودتر نگار رو ببینم…
همه احساساتی شدن، ولی تورج زود به دادمون رسید و حرف رو عوض کرد و چاقو رو برداشت و کیک رو برید و برای همه تو زیر دستی گذاشت و گفت می دونی بابا مینا خانم چقدر خوب می خونه؟ حالا مینا خانم زود باش ثابت کن که راست گفتم… عمه هم گفت منم تعریف صداتو خیلی شنیدم برامون بخون که بهترین موقع است. اونم بدون معطلی یک ترانه از حمیرا خوند…
🌹با اینکه همه لذت زیادی بردن ولی با آرزویی که حمیرا کرده بود تحت تاثیر قرار گرفتن و من دیدم حمیرا حالش بده ولی زود خودشو جمع و جور می کنه… علیرضا خان از صدای مینا خوشش اومد و اصرار کرد بازم بخونه و اونم خوند. همه محو صدای بی نظیر مینا شده بودن ولی همین طور که اون می خوند من متوجه ی حمیرا بودم…
گاهی بهم می ریخت و احساس می کردم ، شکل موقعی شده که حالش بد بود تخم چشمش می لرزه و دوباره درست میشه… نگران شدم… یواشکی به عمه گفتم به حمیرا نگاه کنید مثل اینکه حالش خوب نیست ولی اون گفت نه چیزی نیست گاهی اینطوری میشه مهم نیست…
شب خیلی خوبی بود و علیرضا خان خیلی از مینا خوشش اومد و بهش اصرار می کرد بیشتر بیاد خونه ی ما…
موقع رفتن شد، علیرضا خان گفت: تورج تو با ما بیا من می رسونمت ایرج و رویا هم مینا خانم رو برسونن.
وقتی مینا رو گذاشتیم، ایرج که روش به من باز شده بود دوباره سر حرف رو باز کرد و گفت: می دونی تو برای من مقدسی نمی خواستم با یک حرف احمقانه خاطر تو رو آزرده کنم ولی امروز که تو رو تو دانشگاه دیدم راستش ترسیدم. ترسیدم تو رو از دست بدم، دیدم اونجا پر از جوون ها ی …. چه می دونم … راستش حسودیم شد … خواهش می کنم اگر جسارتی کردم منو ببخش…. یادته روز اولی که اومدی خونه ی ما، یک دفعه وارد آشپزخونه شدی… مثل یک تابلوی نقاشی بودی مجذوب شدم وقتی تورج اون نقاشی رو کشید دیدم این همون احساسیه که اون روز من نسبت به تو داشتم. دلم می خواست اون نقاشی مال من می شد اگر خجالت نمی کشیدم همون شب اونو ازت می گرفتم… ولی حالا که باهات آشنا شدم بیشتر از هر چیزی روحیه ی لطیف و مهربون تو دوست دارم… باور کن تا حالا نه کسی رو این طوری دوست داشتم و نخواهم داشت…
در حالیکه نمی تونستم نفس بکشم گفتم: منم همینطور…
پرسید: از دستم که ناراحت نشدی؟ گفتم نه، برای چی؟ یک روز باید این اتفاق میفتاد. من منتظرت بودم…
ادامه_دارد
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2