3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#روبراه_کردن_حال
#تحسین_الحال
#دیگری_را_سر_راه_آوردن
#سامان_دادن_به_پریشان_حالی_افسردگی
#درمان_افسرگی_و_بی_حالی
#درمان_بی_نشاطی
#افسردگی
✍در یک #ورقه_زرد_کاهی ایرانی با قلم نی که گره ندارد و بار اول است استفاده می کنید با زعفران، آیات اول قرآن را بنویسید↡↡
🌹و سپس اسماء الله تعالی که دلالت بر لطف و رحمت دارند مانند
✨اللطیف الکریم الرحیم الجواد الوهاب الودود الرحمن الرؤوف و مانند اینها هر چه هست را بنوسید✨
👈و سپس هفت《7》 بار:
{{ بسم الله الرحمن الرحیم}}
بنویسید.
👈و سپس هفت《7》 بار
{{اذاجاء نصرالله }}
بنویسید↡↡
👈و سپس اسم شخص و مادرش را بنوسید فلان زاده فلانه
🌷بعد بخور مناسبی تبخیر کنید که دود و بخار آن بخور به این ورقه برسد، یعنی ورقه را در معرض بخور قرار دهید،(ترکیب بخور علامه حافظیان خوبه، بخور اسپند و کندر هم خوبه) بعد که بخور تمام شد، ورقه را بپیچانید و در یک جا حرزی پاک و تمیز قرار دهید و از خودتان آویزان کنید
یا به شخص مورد نظر بدهید
❄️موسسه طب معنوی
#ختم_مجرب
@Manavi_2
@Manavi_3
@Manavi_4
11.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🦋حضور اقا امام زمان عج در قبرستان هندوستان...
🌺داستان بسیار زیبا تشریف فرمایی اقا امام زمان عج نزد یک بودایی
#تشرفات
داروخانه معنوی
#احسن_القصص #تشرفات (قسمت دوم): 💥آن شخص عالم و متقی زاهد بیرون رفت بعد از اینکه مدتی گذشت به نزد رف
#توصیه_های_امام_زمان_عج
#تشرفات
🔻توصیه به خواندن زیارت امین الله:
در تشرف مرحوم حاج علی بغدادی به محضر امام زمان (علیه السلام)، او میگوید:
🔹همراه با امام زمان(علیه السلام) داخل حرم مطهر امام کاظم (علیه السلام) و امام جواد (علیه السلام) شدیم و به ضریح مقدس چسبیدیم و بوسیدیم. بعد به من فرمود:
🔹«زیارت بخوان.» گفتم: «سواد ندارم.» فرمود: «برایت زیارت بخوانم؟» عرض کردم: «آری» فرمود: «کدام زیارت را میخواهی؟» گفتم: «هر زیارت که افضل است.»
🔹فرمود: «زیارت امین الله افضل است.» آنگاه مشغول به خواندن زیارت امین الله شدند.
📚نجم الثاقب ، ص455.
@Manavi_2
@Manavi_3
@Manavi_4
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#بسم_رب_العشق ❤️
#رمان
#قسمت_هفتاد_وششم
#جانمــ_مےرود
#فاطمه_امیری
مهیا، بعد از تشکر از شهاب و مریم وارد خانه شد.
در ورودی را باز کرد.
بوی اسپند توی خونه پیچیده بود.
مادرش به استقبالش آمد.
ـــ عزیزم... خدا سالمتی بده مادر!
گونه اش را محکم بوسید.
ـــ مرسی فدات شم! بابایی کجاست؟!
ـــ اینجام بابا جان!
احمد آقا، به طرف دخترش آمد و او را در آغوش گرفت.
ـــ از این دست گچیت باالخره راحت شدی!
ــــ آره بخدا! خوب گفتید.
هر سه روی مبل نشستند.
مهال خانم سینی شربت را آورد.
ـــ مریم هم زحمت کشید، دستش درد نکنه.
مهیا لیوان شربت را برداشت.
ـــ راستی؛ شهاب هم باهامون اومد.
ـــ شهاب؟!
ـــ برادر مریم دیگه...
مهال خانم، چشم غره ای به دخترش رفت.
ـــ مادر، یه آقایی چیزی قبل اسمش بزار... برادرت نامزدته؟! اینطوری میگی؟!
دل و دست مهیا لرزید.
کمی از شربت روی لباسش ریخت.
ــــ چته مادر؟!
ـــ چیزی نیست، نه دستم یه مدته تو گچه... یه دفعه تعادلم رو از دست دادم.
ـــ خب با این دست چیزی نگیر.
ـــ من برم لباسم رو عوض کنم.
ـــ پاشو عزیزم؛ تا من شام رو آماده کنم.
مهیا باشه ای آرام گفت و به طرف اتاقش رفت، در را بست و به در تکیه داد.
ـــ چته دختر؟! تا اسمش میاد هُل میکنی!! خاک تو سر بی جنبه ات کنند!
لباسش را عوض کرد و روی تخت دراز کشید. موبایلش را از کیفش درآورد.
تلگرامش را چڪ کرد.
پیامی از مهران داشت.
با عصبانیت روی اسمش را لمس کرد.
ـــ سالم مهیا! شرمنده نمی دونم تو بیمارستان چی شد!
من فقط می خواستم از دلت در بیارم. تو یک فرصتی بده، جبران کنم. امروز هم که تو بیمارستان با اون پسره بحث
نکردم؛ فقط به خاطر تو بود. دوست نداشتم ناراحتی ای پیش بیاد. پیامم رو خوندی حتما جواب بده منتظرتم...
مهیا پوزخندی زد.
و دکمه بالک را لمس کرد.
ـــ برو به درک. به خاطر من کاری نکرده...
صدایش را بلند کرد.
ـــ آخه بدبخت... من ترس رو تو چشمات دیدم...
به عکس شهید همت، که رو به رویش بود، خیره شد. احساس کرد، عکس به دیونه بازیش می خندد.
خودش هم خنده اش گرفته بود.
بلند خندید و سرش را به بالشت کوبید.
یاد کار شهاب، در بیمارستان افتاد. ذوق زده چشمانش را بست.
احساس می کرد، قلبش تند تند، میزند.
این حمایت و طرفداری شهاب از او، خیلی برایش شیرین بود.
با اینکه از این احساس جدید، می ترسید؛ اما هر چه باشد، به او احساس خوبی می داد.
ــــ مهیا بیا شام...
مهیا، از جایش بلند شد. روبه روی عکس شهید همت ایستاد. احترام نظامی گذاشت.
ـــ چاکرتیم فرمانده!!
بلند خندید و از اتاق خارج شد.
محسن، دستی روی شانه ی شهاب گذاشت.
ــــ چرا داری خودتو اذیت می کنی؟! بسم اهلل بگو...برو جلو...
ـــ نمی تونم محسن...
ـــ یعنی چی؟! یعنی مطمئن نیستی از این تصمیم؟!
ـــ نمیدونم... نمیدونم!
ـــ این که نشد حرف حساب مومن، این چند روز بشین؛ فکرات رو بکن. فرصت خوبیه...
شهاب، فقط سری تکان داد...
@Manavi_2
@Manavi_3
@Manavi_4