🌷 قسمتی از اعمال ماه شعبان 🌷
✅ اوّل: هر روز 《70》مرتبه بگويد: « اَسْتَغْفِرُاللَّهَ وَ اَسْئَلُهُ التَّوْبَةَ »
✅ دوم: هر روز《70》 مرتبه بگويد :
«اَسْتَغْفِرُاللَّهَ الَّذى لا اِلهَ اِلاَّ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحيمُ الْحَىُّ الْقَيّوُمُ وَ اَتُوبُ اِلَيْهِ»
✅ سوم: تصدّق كند در اين ماه اگرچه به نصف دانه خرمايى باشد تا حق تعالى بدن او را برآتش جهنّم حرام گرداند.
✅ چهارم: روزه در این ماه هر مقدار که در توان شخص بود. در روایت است که پیامبر صلیاللهعلیهوآله [جز رمضان] هیچ ماهی را کامل روزه نمیگرفت، مگر ماه شعبان را. روايت شده كه در هر روز پنجشنبه ماه شعبان زينت مى كنند آسمانها را. پس ملائكه عرض مى كنند خداوندا بيامرز روزه داران اين روز را و دعاى ايشان را مستجاب گردان.
✅ پنجم: در تمام اين ماه هزار《1000》 بار بگويد: « لا اِلهَ اِلَّا اللَّهُ وَلانَعْبُدُ اِلاَّ اِيَّاهُ مُخْلِصينَ لَهُ الدّينَ وَ لَوُ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ»
كه ثواب بسيار دارد از جمله آنكه عبادت هزار ساله در نامه عملش بنويسند
✅ ششم: در هر #پنجشنبه اين ماه
#دوركعت_نماز كند.
در هر #ركعت بعد از حمد 《100》 مرتبه #توحيد و
بعد از #سلام 《100》 بار #صلوات بفرستد تا حق تعالى برآورد هرحاجتى كه دارد از امر دين و دنياى خود.
🌺 التماس دعا 🌺
@Manavi_2
@Manavi_3
@Manavi_4
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#کلیپ
آنان که به من بدی کردند ؛مرا هشیار کردند...
آنان که از من انتقاد کردند ؛به من را و رسم زندگی آموختند...
آنان که به من بی اعتنایی کردند ؛به من صبر و تحمل آموختند
آنان که به من خوبی کردند ،به من مهر و وفا و دوستی آموختند
پس خدایا!
به همه ی انانی که باعث تعالی دنیوی و اخروی من شدند
خیر و نیکی دنیا و اخرت عطا بفرما
@Manavi_2
@Manavi_3
@Manavi_4
#خوشی_خانه_در_اول_ماه
#شادی
#خانه
🗨 هر کس خالصانه در اول ماه
آیه 《1》 تا 《3》 سوره #کهف (3آیه اول) را بر ظرفی نوشته در آن قطراتی آب بریزد؛
بر دیوارهای خانه بپاشد در آن خانه جز خوشی نیاید .
✨{{الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَى عَبْدِهِ الْكِتَابَ وَلَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجًا ﴿۱﴾قَيِّمًا لِيُنْذِرَ بَأْسًا شَدِيدًا مِنْ لَدُنْهُ وَيُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْرًا حَسَنًا ﴿۲﴾مَاكِثِينَ فِيهِ أَبَدًا ﴿۳}}✨
📚 خواص آیات قرآن ص 104
امروز سوره #یس و #معوذتین(ناس وفلق) بخوانید و به کف دست راست خود نگاه کنید .
@Manavi_2
@Manavi_3
@Manavi_4
داروخانه معنوی
#احسن_القصص #تشرفات مرحوم حاج آقا محقق چنین بیان فرمود: روزی در ایام سفر به کربلا، به هنگام تشرف ب
#احسن_القصص
#تشرفات
حجةالاسلام و المسلمین الهی فرمود: رفیقی داشتم که قبل از بازسازی مسجد جمکران به همراه تعدادی از دوستانش به آنجا تشرف یافته بود. پس از انجام اعمال، دیروقت شده و به ناچار شب را در یکی از حجرات مسجد بیتوته میکنند. نیمه شب وقتی آن دوست، برای تهجد به سوی مسجد روانه میشود، ناگاه متوجه نوری غیرعادی شده، پس با دستپاچگی بسوی دوستانش شتافته، تا آنان را بر حضور مبارک امام عصر صلوات الله علیه در مسجد بشارت دهد.
✨💫✨
پس آنان را بیدار کرده و همگی به مسجد هجوم میآورند، مسجد را در حالی خاموش مییابند که بوی عطری فضای آن را پر کرده بود. پس تصمیم میگیرند که فرشهای مسجد را ببویند، تا هرجا که منشأ بوی عطر است، بعنوان جایگاه نماز حضرت همانجا به نماز بایستند. با بازرسی فضای عطرآگین مسجد، بوضوح درمییابند که مقابل محراب کوچک_که مقداری تورفتگی داشت_بوی معطر مخصوص حضرت متصاعد است. پس از آن روز آنها خود را مقید ساختند که در همانجا نماز بگذارند.
گر میسر نشود بوسه زدن پایش را
هرکجا پای نهد بوسه زنم جایش را
📗نقل از کتاب تشرفیافتگان
🌹اللهم ارنی الطلعة الرشیدة
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گل آرایی ضریح امام حسین توسط خادمان علی بن موسی الرضا در اعیاد شعبانیه السلام علی الحسین (ع)
#بسم_رب_العشق ❤️
#رمان
#قسمت_هشتاد_وششم
#جانمــ_مےرود
#فاطمه_امیری
ــــ وای بابا! باورم نمیشه، یعنی میگید برم مشهد؟!
ـــ آره!
مهیا نمی توانست باور کند. با تعجب به پدر و مادرش که با لبخند نگاهش می کردند، خیره شده بود.
ـــ سرکارم که نمی گذارید؟!
احمد آقا بلند خندید.
ـــ نه پدر جان! این کارت...
برو پول بگیر؛ یه ساعت دیگه هم ثبت نام شروع میشه.
مهیا از جایش بلند شد، دو قدم جلو رفت، ایستاد و به طرف مادر و پدرش چرخید.
ـــ جدی یعنی برم؟!
مهلا خانم اخمی کرد.
ـــ لوس نشو... برو دیگه!
مهیا به اتاقش رفت. زود لباس هایش را عوض کرد. چادرش را سرش کرد. بوت هایش را پا کرد و به طرف پایین رفت.
در را باز که کرد؛ همزمان شهاب از خانه بیرون آمد. مهیا تا می خواست سلام کند، شهاب به او اخمی کرد و سوار
ماشینش شد.
مهیا، با تعجب به ماشین شهاب که از کوچه بیرون رفت؛ خیره شد.
در دوباره باز شد، اما اینبار عطیه بیرون آمد. عطیه با دیدن مهیا، لبخندی زد و به طرفش آمد.
ـــ سلام مهیا خانوم گل! خوبی؟!
ـــ سلام عطیه جون! خوبم، ممنون! تو خوبی؟! اینجا چیکار میکنی؟!
ـــ خوبم شکر. حوصلم سر رفته بود... اومدم پیش شهین خانوم.
ــ شوهرت کجاست پس؟!
ـــ خدا خیرش بده محمد آقا! فرستادش کمپ، داره ترک میکنه.
ـــ خداروشکر...
ــ تو کجا میری؟!
مهیا، با ذوق شروع به تعریف قضیه کرد.
ـــ واقعا خوشا به سعادتت! پس این مریم چی می گفت؟!!
ـــ چی گفت؟!
ـــ کشت ما رو دو ساعت غر میزد، که مهیا نمیاد مشهد... اینقدر غر زد که بنده خدا شهاب، سر درد گرفت. زد
بیرون از خونه...
مهیا لبخندی به رویش زد و بعد از خداحافظی به طرف بانک حرکت کرد. همه راه با خوش فکر می کرد، که اینقدر
صحبت کردن در مورد من اذیت کننده است، که ترجیح میدهد در خونه نماند؟!!
غمگین، پول را از عابر بانک در آورد و به سمت مسجد رفت. کنار مسجد یک پارچه بزرگ، نصب کرده بودند.
"محل ثبت نام اردوی مشهد مقدس"
مهیا از دور سارا و نرجس و مریم را دید. در صف ایستاد.
بعد از چند دقیقه نوبتش رسید، محسن پشت میز نشسته بود.
بدون اینکه سرش را بلند کند؛ پرسید:
ـــ نام ونام خانوادگی؟!
ـــ مهیا رضایی!
محسن سرش را بالا آورد، با دیدن مهیا سر پا ایستاد.
ـــ سلام خانم رضایی! حالتون خوبه؟!
ـــ سلام! خیلی ممنون... شما خوبید؟!
ـــ شکرخدا! شما هم ان شاء الله میاید؟!
ـــ بله اگه خدا بخواد.
محسن لبخندی زد و مریم را صدا زد.
ـــ حاج خانوم، بفرمابید خانم رضایی هم اومدند! دیگه سر ما غر نزنید!!
دخترها با دیدن مهیا، به طرفش آمدند.
ـــ نامرد گفتی نمیام که!!
ـــ قرار نبود بیام... امروز مامانم و بابام سوپرایزم کردند!
مریم او را درآغوش گرفت.
ـــ ازت ناراحت بودم؛ ولی الان میبخشمت.
ـــ برو اونور پرو...
با صدای سرفه های شهاب، از هم جدا شدند.
اخم های نرجس هم، با دیدن شهاب باز شدند.
شهاب، با اخم به مهیا نگاهی انداخت و روبه محسن گفت:
ــــ آمار چقدر شد؟!
محسن یه نگاهی به لیست انداخت.
ـــ الان با خانم رضایی؛ خانم ها میشن ۲5نفر...
شهاب، با تعجب به مریم نگاه کرد.
مریم لبخندی زد.
ـــ اینجوری نگام نکن... اونم میاد.
مریم روبه مهیا ادامه داد:
ــــ امروز اینقدر بالا سرش غر زدم که کلافه شد.
ـــ شهاب دیدی چقدر خوب شد؛ مهیا هم میاد دیگه!
شهاب مهم نیستی زیر لب زمزمه کرد.
دختر ها با تعجب به شهاب و مهیا نگاه کردند.
محسن اخمی به شهاب کرد.
شهاب کلافه دستی در موهایش کشید.
لیست را برداشت.
ـــ من میرم لیست رو بدم به حاج آقا...
و از بقیه دور شد. خودش هم نمی دانست، چرا اینقدر تلخ شده بود...
@Manavi_2
@Manavi_3
@Manavi_4