eitaa logo
داروخانه معنوی
8.9هزار دنبال‌کننده
11.7هزار عکس
6هزار ویدیو
238 فایل
کانال داروخانه معنوی مذهبی ؛ دعا؛ تشرفات و احکام لینک کانال در ایتا eitaa.com/Manavi_2 ارتباط با مدیر 👇 @Ya_zahra_5955 #کپی_حلال تبادل وتبلیغ @Ya_zahra_5955
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اگر واگر بی دلیلی دارید که دکتر از نا امید است واگر از خوردن قرصهای مسکن تکراری شیمیائی خسته شده اید.⇩⇩ 💠با طهارت 《2 》رکعت نماز بخوانید سپس: 《 100》بار ⇩ 🔸《100》بار ⇩ 🔹بعد سوره شریفه را بخوانید تا آیه ✨(سلام قولا من رب رحیم )✨ 🔶وانگشت کوچک دست چپ رو با دست راست بگیرین واز ته انگشت به خارج وبیرون دست بکشد بدین صورت که انگار دارید چیزی از بدن خارج میکنید درحالیکه آیه : سلام قولا من رب رحیم را 《10》 بار تکرار میکنید این عمل رو انجام بدهید. 🔷سپس انگشت بعدی دست چپ(انگشت انگشتر) والی آخر⇩ 🔶همین کار رو با دست راست بکنید با دست چپ انگشت کوچک دست راست رو بگیرید و آیه را 《10》 بار با کشیدن انگشت بخوانید الی آخر⇩ 🔷مجموع قرائت آیه 《100》 بار خواهد شد و بعداز آن میبایست سوره را ادامه بدهید تا آخر ثواب این قرائت را به پیامبر گرامی اسلام هدیه کنید . واز خدا بخواهید هر درد و ناراحتی و عارض وجن وسحروچشم حسود رو از بدن شما خارج و دور کند این دستور رو انجام بدهید واز نتایج آن لذت ببرید. 📌 استاد ابراهیم وهبی @Manavi_2 @Manavi_3 @Manavi_4
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
مرحوم ملا محمد تقي مجلسي (مجلسي پدر،متوفی) داستان تشرفشان به محضر مبارك حضرت ولي عصر (عجل الله فرجه) را نقل مي نمايند. ايشان مي گويند: در اوايل سن بلوغ بسيار به دنبال خودسازي بودم. شبي از شبها بالاي سطح خانه خود بين خواب و بيداري بودم، وجود نازنين بقية الله (عجل الله فرجه) را ديدم در بازار خربزه فروشان اصفهان در جنب «مسجد جامع»، با كمال شوق و شعف خدمت سراسر شرافت آن بزرگوار رسيدم و از مسائلي سؤال نمودم ... بعد عرض نمودم: يابن رسول الله هميشه دستم به شما نمي‌رسد! كتابي به من بدهيد كه بر آن عمل نمايم. فرمودند: برو از «آقا محمد تاجا» كتاب بگير! ✨💫✨ گويا من مي‌شناختم او را. رفتم و كتاب را از او گرفتم، و مشغول به خواندن او بودم و مي‌گريستم. يك دفعه از خواب بيدار شدم. ديدم در بالاي بام خانه خود هستم. كمال حزن و غصه بر من رو نمود. در ذهنم گذشت كه «محمد تاجا» همان «شيخ بهائي» است و «تاج» هم از باب رياست شريعت است. چون صبح شد وضو گرفتم و نماز صبح خواندم. خدمت ايشان رفتم و كيفيت حال را عرض نمودم. فرمودند: انشا الله به آن مطلبي كه قصد داريد خواهيد رسيد. اين تعبير به دلم ننشست. آنگه محلي كه حضرت عليه الصلوه و السلام را در آنجا ديده بودم، از باب شوق، خود را بدانجا رسانيدم، در آنجا «آقا حسن تاجا» را ملاقات نمودم. مرا كه ديد گفت: ملا محمد تقي! بيا برويم در خانه بعضي از كتب كه موقوفه مرحوم آقا قدير هست، به تو بدهم! مرا به خانه اش برد. ✨💫✨ گفت: هر كتابي كه مي‌خواهي بردار! دست زدم و كتابي برداشتم. نظر نمودم ديدم كتابي است كه حضرت «حجة الله» روحي فداه ديشب به من مرحمت فرموده بودند. ديدم كه صحيفه سجاديه است. مشغول شدم به گريه و برخاستم. گفت: كتب ديگر را هم بردار! گفتم: همين كتاب كفايت مي‌كند. پس شروع نمودم در تصحيح و مقابله و تعليم مردم. و چنان شد كه از بركت كتاب مذكور، غالب اهل اصفهان، «مستجاب الدعوه» شدند!! 📗روضه المتقين في شرح من لا يحضره الفقيه  ج١۴ ص ۴١٩ 🌹اللهم ارنی الطلعة الرشیدة @Manavi_2 @Manavi_3 @Manavi_4
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همیشه دلخوری ها را... نگرانی ها را.... به موقع بگویید.... حرف های خود را به یکدیگر با "کلام" مطرح کنید؛ نه با " رفتار"؛ که از کلام همان برداشت می شود که شما می گویید؛ ولی، از رفتارتان هزاران برداشت.... قدر بدانید" داشتن ها " را مهربان بودن مهمترین قسمت انسان بودن است. ‌ @Manavi_2 @Manavi_3 @Manavi_4
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🏝هزار سال همین بوده و همین بودیم؛ گذشت نیمه شعبان و باز رفت از یاد... مولای من ... چه بگویم از غربتت؟ تو کجای آرزوهای ما هستی؟ تو چقدر تنهایی.... تو هر روز برای ما دعا می‌کنی.... هر شب برای آرزوهای ما آمین می‌گویی... هر صبح دل نگران ما بیدار می‌شوی ...و غریب، تنها، طرید... در گوشه زندان غیبت، اسیری... آه...چه بگویم پدر؟ چه بگویم از فرزندانی که به برکت تو نفس می‌کشند، با نفس‌های تو نان می‌خورند و به عطر تو زنده‌اند.... اما تو را از یاد برده‌اند... ...افسوس...🏝
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
❤️ شانزدهم همسایه ها، به پارکینگ آمده بودند و به مهران و بقیه که دستبند به دست به طرف ماشین پلیس می رفتند، نگاه می کردند. یکی از نیروهای پلیس به سمت شهاب آمد و احترام نظامی گذاشت. ــ قربان کار ما تموم شد! ــ خسته نباشید! کسی ازشون بازجویی نکنه، خودم صبح میام. سروان با هیچ وثیقه ای هم آزاد نشند... ــ بله قربان! تلفنش زنگ خورد. مریم بود. ــ جانم؟! ــ شهاب کجایی؟! ــ چی شده؟! ــ مهیا بیدار شده حالش خوب نیست... همش گریه میکنه و سراغ تورو میگیره... ــ اومدم! تماس را قطع کرد. ــ محسن بریم خونه... سوار ماشین شدند. شهاب نگاهی به اسلحه خودش انداخت، آن را برداشت. خدا را شکر کرد، که همراه خوش نبرده بود. چون هیچ اطمینانی نبود که مهران را امشب نمیکشت. چشمانش را بست و به صندلی تکیه داد. احساس می کرد، الان کمی آرام تر شده... اما، دلش هوای مهیا را کرده بود. با حرف های مریم نگران شده بود. فقط می خواست هر چه سریعتر به خانه برسد و مهیا را آرام کند. با ایستادن ماشین؛ به طرف محسن برگشت. ــ ممنونم که اومدی اگه نبودی، مطمئنم یه کاری دست خودم و اونا میدادم. ــ در دیوانه بودن توشکی نیست اخوی... لبخندی زد و ادامه داد. ــ برو کنا زنت؛ الان خیلی بهت احتیاج داره. شهاب، سری تکان داد و از ماشین پیاده شد. آیفون را زد. مریم سریع در را باز کرد. مثل اینکه منتظر آمدنشان بود. وارد خانه شد. مریم دم در ورودی ایستاده بود. شهاب با نگرانی به طرفش رفت. ــ مهیا کجاست؟! ــ خوابید! ــ حالش چطوره؟! ــ اصلا خوب نیست! خیلی سراغتو گرفت دید نیستی کلی گریه کرد. معلوم بود از چیزی ترسیده... مجبور شدم بهش یه آرامبخش بدم. شهاب به سمت اتاق رفت. مریم، به سمت محسن رفت. ــ محسن، تو هم نمی خوای چیزی بگی؟! محسن دستان مریم را، در دست گرفت و فشرد. ــ شهاب اگه خواست، خودش برات تعریف میکنه! الان اگه لطف کنی به من یه لیوان آب بدی ممنون میشم! ــ چشم! ــ چشمت بی بلا خانم! شهاب، به مهیا که خوابیده بود؛ نگاهی انداخت. کنارش روی تخت نشست. نگاهی به اخم های مهیا، انداخت. حدس می زد، دارد کابوس می بیند. آرام تکانش داد. ــ مهیا! خانومی! بیدار شو داری خواب میبینی... ــ مهیا جان! عزیزم! مهیا با ترس چشمانش را باز کرد و سریع سر جایش نشست. ــ آروم باش عزیزم! خواب دیدی... شهاب لیوان آبی که کنار تخت بود را، برداشت و به دست مهیا داد. ــ یکم آب بخور... مهیا، کمی آب خورد و لیوان را سرجایش برگرداند. ــ چرا رفتی؟! اصلل کجا رفتی؟! شهاب صورت رنگ پریده ی مهیا را نوازش کرد. ــ عزیزم! یه کاری داشتم. زود رفتم انجام دادم برگشتم... مهیا، هیچ یک از حرف های شهاب رانشنید و فقط خیره، به دست خونیش بود. ــ این چیه شهاب؟! شهاب خودش را لعنت کرد، که چرا دستانش را نشسته... ــ چیزی نیست عزیزم! و دستانش را جلو برد تا دستان مهیا را در دست بگیرد، ولی مهیا دستانش را عقب کشید. ــ شهاب، کجا بودی؟! چرا دستات خونیند؟! شهاب، حرفی نزد. مهیا با بغض گفت: ــ رفتی سراغش؟! رفتی سراغ مهران؟!... حرف بزن شهاب چرا رفتی؟!! مهیا، اشک هایش را با عصبانیت پاک کرد. ــ چرا تنهام گذاشتی؟! چرا رفتی سراغ اون؟! اگه بلایی سرت می آورد...! شهاب، مهیا را در آغوش کشید. ــ آروم باش عزیزم... ــ چطور آروم باشم؟! اگه بلایی سرت می آورد!! شهاب، بوسه ای روی سرش کاشت. ــ از من انتظار نداشته باش؛ کسی رو که با ناموسم، زنم، زندگیم! اینکار رو بکنه، به حال خودش بگذارم... تو، اللن برای من باارزشترین اتفاق، و مهم ترین کس توی زندگیم هستی... نمیتونم ببینم، حتی بغض کنی، چه برسه که کسی اشکت رو دربیاره و اینقدر بترسوندت... پیراهن شهاب از اشک های مهیا، نمناک شده بود. مهیا احساس می کرد، یک تکیه گاه قوی شهاب برای اینکه حال وهوای مهیا را عوض کند با خنده گفت: ــ بعدشم شوهرت رو دست کم گرفتی؟! ها؟! پاسدار و سرگرد مملکت رو، خیلی دست کم گرفتی!! مهیا وسط گریه هایش لبخندی زد: ــ آفرین بخند... دلم پوسید خانم! شهاب اشک های مهیا را پاک کرد. در زده شد. ــ بفرما! مریم، وارد اتاق شد. با دیدن لبخند روی لب مهیا و شهاب، خودش هم لبخندی زد. ــ شرمنده! ولی خاله مهلل، چند بار زنگ زده. اینبار دیگه نمیدونم چه بهونه ایی بیارم. شهاب دستش را دراز کرد. ادامه دارد...