داروخانه معنوی
#احسن_القصص 🍀میرزا ابوالقاسم بن حسن معروف به میرزای قمی(۱۳) . شهید محمد بهشتی نقل میکرد: روزی از
#احسن_القصص
🍀میرزا ابوالقاسم بن حسن معروف به میرزای قمی(۱۴)
مکاشفه ای است از حاج ملّا علی کنی رازی طهرانی در احوالات فتحعلی شاه قاجار و عظمت شان میرزای قمی
احقر عباد در سنواتی که در کربلای معلی به تحصیل علم اشتغال داشتم گاهی که در مسئله ای تحیر و اشکالی واقع می شد در اوقات خلوت بودن حرم محترم- مثلا دو سه ساعتی به ظهر مانده- مشرف می شدم و در قرب [- نزدیک ] ضریح مطهر می نشستم. پس از دعوات و استمداد از حضرت- سلام اللّه علیه و علی اولاده و اصحابه- تأمل و فکر زیادی در مسأله منظوره می کردم. خداوند متعال به باطن حضرت و آل علیهم السّلام افاضه فیض و دلالت بر رفع اشکال می فرمودند. فحمدا له ثم حمدا.
اتفاقا آن ساعت خیلی حرم محترم خلوت بود و احقر در قرب بالای سر مقدّس نشسته بودم، دیدم فتحعلی شاه [را]. چون در اوقاتی که در مدرسه خان مروی بودم و آن مرحوم به دیدن مرحوم مبرور عمدة العلماء" آخوند ملّا عبد اللّه مدرس" به مدرسه مسطوره تشریف می آوردند مکرر ایشان را دیده و شناخته داشتم؛ لکن هرچه دیده بودم به لباس متعارفی بودند و این دفعه که در حرم محترم دیدم به لباسی ملبس بودند که در قطعات بزرگ، تصویر ایشان را می کشیدند. دیدم که در اطراف دامن های قبای بلند، همه مرواریددوز بود و در هردو بازو بازوبندهای جواهر بر روی قبا بسته بودند و به این هیئت با همان ریش بلند از در کوچکی که از کنار قبر حبیب بن مظاهر به حرم محترم باز می شود وارد حرم شدند و در بالای سر، خود را به ضریح مقدّس چسبانیده با دست ها زیارتی و دعایی خواندند.
ادامه دارد....
#شرح_حال_اولیاء_خدا
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
حکمت ۱۸۸ 💥ضرورت حق گرایی(اخلاقی،اعتقادی) 🎇🎇#حکمت۱۸۸ 🎇🎇🎇 ✨ وَ قَالَ ( عليه السلام ) : مَنْ أَبْدَ
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
حکمت ۱۸۸ 💥ضرورت حق گرایی(اخلاقی،اعتقادی) 🎇🎇#حکمت۱۸۸ 🎇🎇🎇 ✨ وَ قَالَ ( عليه السلام ) : مَنْ أَبْدَ
حکمت ۱۸۹
🌺ارزش صبر و خطر بیتابی(اخلاقی)
🎇🎇#حکمت۱۸۹ 🎇🎇🎇
✨ وَ قَالَ ( عليه السلام ) : مَنْ لَمْ يُنْجِهِ الصَّبْرُ أَهْلَكَهُ الْجَزَعُ
✅و درود خدا بر او فرمود: كسي را كه شكيبايي نجات ندهد، بي تابي او را هلاك خواهد كرد
#نهج_البلاغه
💠باهم نهج البلاغه بخوانیم
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
ا༻⃘⃕࿇﷽༻⃘⃕❀ا
«امـــامسجـّــاد علیهالسلام𔘓»:
روز؎ أمیـــرألـــمؤمنیـــنﷺ بہ طـــرف
⇇«پیـــامبـــرﷺوالہ» مےآمـــد۔۔
و گـــروهـــے أز یـــــــاران هـــم
گـــرداگـــرد ایشـــان بـــودنـــد.
رســول خـــدا ﷺ بـــہ أمیرألمـــــــؤمنیـــنﷺ
نـــگاه کـــرد و فـــرمـــودنـــد:⇩⇩⇩
هـــرکـــس مےخـــواهـــد
⇠بہ جمـــال یـــوســـــــف..،
⇠سخـــاوت ابـــراهیـــم..،
⇠بـــهجـــت سلیمـــــان...
وحکـــمت داوود بنـــگـــرد↷
بـــایـــد بـــہ
╰─┈➤
﴿عـــلّےبـــنأبےطـــالـــبﷺ✿﴾
⇠⇠ نـــگاه کُـــنـــد.⇨
📚 أمـــالےصـــدوق مجـــلس⁹⁴
#امام_علی
#میلاد_امام_علی
#حديث
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
ا༻⃘⃕࿇﷽༻⃘⃕❀ا
#ماه_رجب
⇠عیـــد کـــســـانے أســـت کہ
↡↡↡↡
□ قَـــصـــد اصـــلاح
۔۔۔۔قُـــلـــوب خـــود را دارنـــد.➩
﴿⇇امــــامخـامـنـها؎𑁍⇉﴾
#سخن_بزرگان
#تلنگر
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎂 کیک تولد #امام_جواد علیه السلام
توی حرم امام رضا علیه السلام 😍
قراره این کیک بین زائرانِ آقا توزیع بشه 💐
#میلاد_امام_جواد
#چهارشنبه_های_امام_رضایی
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
🎂 کیک تولد #امام_جواد علیه السلام توی حرم امام رضا علیه السلام 😍 قراره این کیک بین زائرانِ آقا توز
خوشبحال کسانیکه امروز حرم امام رضاﷺ جانمون بودن تولد یکی یکدونه امام رضاﷺ جان و کرامت بی نهایت آقا به زائران
التماس دعا🌹
داروخانه معنوی
📙 #رمان #خالڪوبی_تا_شهـادت قسمت_هفتــم ✍روضه حضرت زینب مجید را زیر و رو میکند. مجید قهوهخانه داش
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
📙 #رمان #خالڪوبی_تا_شهـادت قسمت_هفتــم ✍روضه حضرت زینب مجید را زیر و رو میکند. مجید قهوهخانه داش
📙 #رمان
#خالڪوبی_تا_شهـادت
قسمت_هــشـتم
✍ میگفت میروم آلمان، اما از سوریه سر درآوردمجید تصمیمش را گرفته است؛ اما با هر چیزی شوخی دارد.
حتی با رفتنش.حتی با شهید شدنش.
مجید تمام دنیا را به شوخی گرفته بود.
عطیه درباره رفتن مجید و اتفاقات آن دوران میگوید: «وقتی میفهمیم گردان امام علی رفته است.
ما هم میرویم آنجا و میگوییم راضی نیستیم و مجید را نبرید. آنها هم بهانه میآورند ڪه چون رضایتنامه نداری، تک پسر هستی و خالڪوبی داری تورانمی بریم و بیرونش میڪنند.
بعدازآن گردان دیگری میرود ڪه ما بازهم پیگیری میڪنیم و همین حرفها را میزنیم و آنها هم مجید را بیرون میاندازند.
تا اینڪه مجید رفت گردان فاتحین اسلامشهر و خواست ازآنجا برود.
راستش دیگر آنجا را پیدا نڪردیم (خنده) وقتی هم فهمید ڪه ما مخالفیم.
خالی میبست ڪه میخواهد به آلمان برود بهانه هم میآورد ڪه ڪسبوکار خوب است. ما با آلمان هم مخالف بودیم مادرم به شوخی میگفت مجید همه پناهجوها را میریزند توی دریا ولی ما در فکر و خیال خودمان بودیم.
نگو مجید میخواهد سوریه برود و حتی تمام دورههایش را هم دیده است.
ما روزهای آخر فهمیدیم ڪه تصمیمش جدی است.
مادرم وقتی فهمید پایش میگیرد و بیمارستان بستری میشود.
هر ڪاری ڪردیم ڪه حتی الکی بگو نمیروی.
حاضر نشد بگوید.
به شوخی میگفت: «این مامان خانم فیلم بازی میڪند که من سوریه نروم»
وقتی واڪنشهایمان را دید گفت ڪه نمیرود.
چند روز مانده به رفتن لباسهای نظامیاش را پوشید و گفت: «من ڪه نمیروم ولی شما حداقل یڪ عڪس یادگاری بیندازید ڪه مثلاً مرا از زیر قرآن رد ڪردهاید.
من بگذارم در لاین و تلگرامم الڪی بگویم رفتهام سوریه.
مادر و پدرم اول قبول نمیڪردند.
بعد پدرم قرآن را گرفت و چند عکس انداختیم.
نمیدانستیم همهچیز جدی است.
👈شهید مجید قربانخانی 💐
⏪ ادامہ_دارد...
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2