مجموعه ویسهای
راهکارهای #آرامش👇👇
از👈👈 #استاد رستمی فر ❤️
برای مشاهده هر قسمت،
لطفا روی گزینه های آبی کلیک کنید
1)راهکارهای آرامش
2)راهکارهای آرامش
3)راهکارهای آرامش
4)راهکارهای آرامش
5)راهکارهای آرامش
6)راهکارهای آرامش
7)راهکارهای آرامش
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
امروز شنبه جزء خوانی قرآن کریم داریم
هدیه به آقا جانمون حضرت مهدی عجل اله برای سلامتی و ظهور و فرجشون ان شاءالله
مهلت خواندن جزء ها تا #پایان_هفته است
هر کس تمایل به شرکت در ختم قرآن را داره وارد لینک زیر بشه و اسم و فامیلش را بنویسه
https://eitaa.com/joinchat/170918372C42e49e2bdb
داروخانه معنوی
🪴راهکارهای #آرامش 🫠 آخرین قسمت(هفتم) 📌حرص #پایان 📜کسانی که شیفته دنیا هستند. #استاد حاجیه خانم رس
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💢توجه توجه💢
🪴الحمدلله والمنه مبحث شیرین و زیبای «راهکارهای آرامش» نیز به پایان رسید.⏱
🗓انشاءالله از امروز مبحث جدید «طلب مغفرت» که توسط استاد حاجیه خانم رستمی فر بیان شده را خدمت شما عزیزان تقدیم می کنیم.
گوارای وجود شما عزیزان.🪴
طلب مغفرت۱_1.mp3
زمان:
حجم:
19.3M
💡#طلب_مغفرت📿
قسمت(اول )
📝عظیم ترین سرمایه
#استاد حاجیه خانم رستمی فر🎤
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
طلب مغفرت۱.mp3
زمان:
حجم:
19.3M
بدون آهنگ
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
#احسن_القصص 🍀سید روح الله خمینی(۶) سال ۱۳۳۹ ه.ق امام خمینی برای تکمیل تحصیلات خود به واسطه حضور آی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
#احسن_القصص 🍀سید روح الله خمینی(۶) سال ۱۳۳۹ ه.ق امام خمینی برای تکمیل تحصیلات خود به واسطه حضور آی
#احسن_القصص
🍀سید روح الله خمینی(٧)
امام تدریس کتب فلسفی را در حالی که بیش از ۲۷ سال نداشتند، آغاز کردند و در کنار درس فلسفه به تدریس اخلاق همت گماردند. عمّال رضاشاه برای تعطیلی این درس فشار میآوردند که با مقاومت امام به نتیجه نرسیدند اما ناچار شدند برنامه درس اخلاق را از مدرسه فیضیه به مدرسه حاج ملاصادق در منطقه دوردست شهر منتقل کردند. در کنار اینها به تدریس دروس فقه و اصول میپرداختند.
تدریس علوم منقول و خارج فقه و اصول را در سال ۱۳۲۵ ه.ش. همزمان با ورود آیتالله بروجردی به قم آغاز کردند.
در تبعید در شهر نجف هم با اصرار طلبهها درس را آغاز و بهمنماه ۱۳۴۸ درس ولایت فقیه را در ۱۳ جلسه ارائه کردند.
ادامه دارد...
#شرح_حال_اولیاء_خدا
#دهه_فجر
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
☔️ #رمان زیبای #فرارازجهنم ☔️ ☔️قسمت ۵۰ ☔️وسوسه . حدود هفت ماه از مسلمان شدنم می گذشت ... صبح عین
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☔️ #رمان زیبای #فرارازجهنم ☔️
☔️قسمت ۵۱
☔️من ترسو نیستم
.
برای لحظاتی واقعا وسوسه شده بودم ... اما_یه_لحظه_به_خودم_اومدم ... حواست کجاست استنلی؟ ...
این یه انتخابه... یه انتخاب_غلط ... نزار وسوسه ات کنه ...
تو مرد سختی ها هستی ... نباید شکست بخوری و به خدا خیانت کنی... .
.
حالا جای ما عوض شده بود ... من سعی می کردم🔥 کین🔥 رو متقاعد کنم که اون کار درست نیست و باید دزدی رو بزاره کنار ...
و بعد از ساعت ها ...
.
.
- باورم نمیشه ... تو اینقدر عوض شدی ... دیگه بعید می دونم بتونی به یه گربه هم لگد بزنی ... تو یه ترسو شدی استنلی ... یه ترسو ...
.
.
- به من نگو ترسو ... اون زمان که تو شب به شب، مادرت برات غذای گرم درست می کرد ... من توی آشغال ها سر یه تیکه همبرگر مونده دعوا می کردم ... اون زمان که پدرت توی کارخونه تا آخر شب، کارگری می کرد تا یه سقف بالای سرتون باشه، من زیر پل و کنار خیابون می خوابیدم ... و هنوز زنده ام ... تو درست رو ول کردی و برای هیجان اومدی سراغ این کار ...من، برای زنده موندن جنگیدم ... .فکر کردی با یه نقشه و بررسی موقعیت ... و پیدا کردن یکی که برات پول شون کنه؛ می تونی از اونجا دزدی کنی ... اون مغازه طلا فروشی بالای شهره ... قیمت ارزون ترین طلاش بالای 500 هزار دلاره ... فکر کردی می خوای سوپر مارکت محله مون رو بزنی که پلیس ده دقیقه بعد بیاد جنازه ها رو ببره؟ ...محاله یکی تون زنده برگردید ... می دونی چرا؟... چون اونهان که حقوق پلیس ها رو میدن ... چک های رنگارنگ اونها به شهردار و فرمانداره که دولت فدرال می چرخه ... پس به هر قیمتی، سیستم ازشون دفاع می کنه ... فکر کردی مثل قاچاق مواده که رئیس پلیس ولستون، خودش مدیریت قاچاق توی دستش باشه و سهم هر کدوم از اون گنده ها برسه ... تازه اونجا هم هر چند وقت یه بار برای میتینگ های تبلیغاتی یه عده رو میدن دم تیغ ... .
احمق نشو کین ... دست گذاشتن روی گنده ها یعنی اعلام جنگ به شهردار و فرماندار ... فکر کردی بی خیالت میشن... حتی اگر بتونی فرار کنی که محاله ... پیدات می کنن و چنان بلایی سرت میارن که دیگه کسی به دست گذاشتن روی اشراف فکر نکنه ... .
.
.
اما فایده نداشت ... اون هیچ کدوم از حرف های من رو قبول نمی کرد ... اون هم انتخاب کرده بود ...
.
وقتی از کافه اومدم بیرون ...
تازه می فهمیدم که خدا هرگز کسی رو رهانمی کنه ...
🌸حنیف واسطه من بود ...
🌸 من واسطه کین ...
مهم انتخاب ما بود ...
.
.
آنچه در آینده خواهید دید ...
و من عاشق شدم ... 🍃حسنا،🍃 دانشجوی پرستاری بود .
ادامه دارد ....
📚 نویسنده_شهید_مدافع_حرم_طاها_ایمانی
#کپی_فقط_با_ذکر_نام_نویسنده
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
☔️ #رمان زیبای #فرارازجهنم ☔️ ☔️قسمت ۵۱ ☔️من ترسو نیستم . برای لحظاتی واقعا وسوسه شده بودم ...
☔️ #رمان زیبای #فرارازجهنم ☔️
☔️قسمت ۵۲
☔️ و من عاشق شدم
اواخر سال 2011 بود ...
من با پشتکار و خستگی ناپذیر، کار می کردم و درس می خوندم ... انگیزه، هدف و انرژی من بیشتر شده بود ...
شادی و آرامش وارد زندگی طوفان زده من شده بود ... شادی و آرامشی که کم کم داشت رنگ دیگری هم به خودش می گرفت ... .
.
چند وقتی می شد که به «باتون روژ» و محله ما اومده بودن ...
دانشگاه، توی رشته پرستاری شرکت کرده بود ... شاید احمقانه به نظر می رسید اما از همون نگاه اول، بدجور درگیرش شدم ...
زیر نظر گرفته بودمش ... واقعا دختر خوب، با اخلاق و مهربانی بود ...
.
.
من رسم مسلمان ها رو نمی دونستم ... برای همین دست به دامن حاجی شدم ... اون هم، همسرش رو جلو فرستاد ...
و بهتر از همه زمانی بود که هر دوشون به انتخاب من احسنت گفتن ...
.
.
حاجی با پدر حسنا صحبت کرد ...
قرار شد یه شب برم خونه شون ... به عنوان مهمان، نه خواستگار ...
پدرش می خواست با من صحبت کنه و بیشتر با هم آشنا بشیم ... و اگر مورد تایید قرار گرفتم؛ با حسنا صحبت می کردن ...
.
.
تمام عزمم رو جزم کردم تا نظرش رو جلب کنم ...
اون روز هیجان زیادی داشتم ...
قلبم آرامش نداشت ...
شوق و ترس با هم ترکیب شده بود ...
دو رکعت✨ نماز ✨خوندم و به خدا توسل کردم ...
برای خودم یه پیراهن جدید خریدم ... عطر زدم ... یه سبد میوه گرفتم ... و رفتم خونه شون ...
ادامه دارد....
📚 نویسنده_شهید_مدافع_حرم_طاها_ایمانی
#کپی_فقط_با_ذکر_نام_نویسنده
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2