eitaa logo
شهدایی
365 دنبال‌کننده
7.6هزار عکس
4هزار ویدیو
36 فایل
شهداشرمنده ایم... شرمنده ی پلاکت مدیون اشک فرزندبی پناهت🥀 کپی:آزاد https://harfeto.timefriend.net/17173449728532 نظراتتون انتقاداتون ... رو بگید
مشاهده در ایتا
دانلود
:) کارت عروسی که برایش می آمد می خندید و می گفت:باز هم شبی با شهدا.. با اهنگ و شلوغ بازی های عروسی میانه ای نداشت. بیرون تالار خودش را به خانواده عروس و داماد نشان می داد و می رفت گلزار شهدا... همه فکر و ذکرش پیش شهدا بود. میرفتیم روستا برای سمنو پزان وسط تفریح و گشت و گذار مثل کسی که گم شده ای دارد می پرسید:حاج آقا سید این دور و بر شهید نیست بریم پیشش؟ هر موقع سراغش را می گرفتم جواب های مشابه می شنیدم؛ آقا محسن کجاست؟رفته نماز جمعه.. آقا محسن کجاست؟ رفته گلزار شهدا.. محسن کجاست؟ رفته سر مزار شهید کاظمی.. •شهید محسن حججی• شهدایی [@Martyrs16]
🌷| خاطره‌ای جـانسـوز از جراحت‌هاۍ جانبازۍ داداش علــــے💔↑... - میگن‌زهرپاره‌هاۍ‌جگرآقــا‌رو‌کنده‌بود🥀..! شهدایی [@Martyrs16]
📝 دیرم بود🏃🏻‍♂ خواستم برم شلوار بخرم👖 گفت: منم میام باهم بریم🌸 شلواری که انتخاب کرده بودم گرون بود💶و من فقط ۵۰ تومن داشتم،☹️ بدون اینکه بگم و با اینکه می‌دونستم اونم زیاد پول نداره😢 کارتش رو درآورد و مابقی‌اش رو کشید.🤩 خیلی از این کارا می‌کرد هرجور ‌می‌تونست کار بچه ها رو راه می‌انداخت.....😍🍡💙 | شهدایی *الّلهُــمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــــ الْفَــرَج* [@Martyrs16]
رفیق‌شهید : رفتہ‌بودیم‌راهیان‌نور موقع‌ای‌کہ‌رسیدیم‌خوزستان، بابڪ‌هرگز‌باکفش‌راه‌نمیرفت پیاده‌تویہ‌اون‌گرما🌤 میگفت :وجب‌بہ‌وجب‌این‌خاڪ‌ رو‌شهیدان‌قدم‌زدن .. زندگےکردندراه‌رفتند ... =)
خون‌شهیدانمون‌دراین‌سرزمین‌ریختہ‌شده
وماحق‌نداریم‌بدون‌وضووباکفش‌دراین
سرزمین‌گام‌برداریم
."🙂🖐🏼 هرگز‌بابڪ‌دراین‌سرزمین‌بدون‌وضو‌راه‌ نرفت‌وباکفش‌راه‌نرفت‌ ... ✨🕊 ‹♥️🖇› ‹♥️🖇› اللهم‌عجل‌لولیڪ‌الفرج🌤
انقدر باصفا و خوش مجلس بود... تا خسته میشدیم می رفتیم پیشش خستگی مون دربره. قبل از این که باهاش بیشتر رفیق بشم، تو یکی از اردو های مشهد با بچه ها تیم شدیم... قرار بستیم که شب اردو رو بهم بریزیم... خیلی ها خواب بودن... بلند شدم و سر و صدا کردم... علی آقا اومد با صدای گرفته سرم داد زد که حق الناسه... از ترس رفتم یه حال دراز کشیدم خودمو به خواب زدم... یه دفعه یه دستی اومد بازوم رو گرفت روم رو برگردوندم دیدم علی آقا بود!!!... گفت بیا، با خودم... گفتم کارم تمومه... اخراج شدم!!! رفتم پیشش گفت گشنت نیست؟ میای بریم حرم؟ گفتم شما بگی میام... خلاصه اینقدر تو راه حرم غذا و خوردنی مهمون کرد که از دلم در آورد... می گفت خوشم میاد تو هم مثل من خوش خوراکی..... : آقای بیگلری شهدایی [@Martyrs16]
📝| 🍃✨🍃✨🍃✨🍃 🌱دغدغه این رو داشت که این جوون👱🏻‍♂️ها و بچه هایی که تو خیابون هستن، این بچه ها رو آشنا کنه و مانوس کنه با امام رضا💫 علیه السلام. و می دوید دنبال این... پول💸خرج می کرد، از وقتش⏰ می‌زد، از زندگی‌ش می‌گذاشت، نفس می زد، چقدر زحمت می کشید بخاطر همین... وقتی بچه ها با علی می گشتند و می رفتند حرم♥️و می آمدند، واقعا تاثیر می گرفتند. حتی خود بنده وقتی با علی می گشتم، می رفتیم حرم، می گفت بریم جلو ضریح زیارت عاشورا بخونیم. دیگه السلام علیک... شروع می شد، گریه علی هم شروع می شد... 🥺 🌿واقعا سفر دلچسبی😍😋 بود و بچه ها دوست داشتند کنار علی آقا باشند... 🍃✨🍃✨🍃✨🍃 💐 🌸 شهدایی [@Martyrs16]
9.76M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹🇮🇷🌹🇮🇷🌹🇮🇷🌹 🇮🇷 انتخابات! سال ٩٢ تو ایام انتخابات ریاست جمهوری باعلی آقا تو ستاد یکی از کاندیداها فعالیت داشتیم، یه وقتایی میشد وقت ناهار یا شام مجبور بودیم بمونیم و اونجا هم برامون غذا میاوردن؛ همه شروع میکردیم به خوردن ولی علی‌آقا ازون غذا نمیخورد! گشنه هم بود؛ وقتی دلیلش رو پرسیدیم گفت اخه معلوم نیست مالش و پول تهیه غذا از کجاست! ته دلم خالی شد! واسم عجیب بود این همه اهمیت روی این مسائل... ولی بعد ها که شهید شد نتیجه‌اش رو خوووب متوجه شدم! شهدایی [@Martyrs16]
🌱 به ظاهر به کمک مادر،وضو گرفت. از مادر رنجیده اش خواست او را در آغوش بگیرد، مادر و پسر لحظاتی به هم فقط نگاه کردند و تمام... سه روز از بیست و یکمین بهار عمرش بر این سیاره ی رنج نگذشته بود که از قفس تن رهید و روح بلندش اوج گرفت و به ملکوت اعلی پیوست... همان دم بود که ملائک به استقبالش شتافتند؛ نشان آخر با احترام و تشریفات بر سینه اش قرار گرفت و آن بزرگترین و درخشان ترینِ نشان ها بود: نشانِ "شهید غیرت". دفتر عمر دنیایی اش بسته شد؛ دفتر عمر ابدی اش گشوده... آخرین نشان که بر سینه اش جا گرفت به او کرامت بخشیدند: حالا هر روز از گوشه ای از این دنیا خبری می رسد... جوانی دیگر به گفته خودش با عنایت شهید امر به معروف و نهی از منکر "علی خلیلی" به راه حق بازگشت... شهدایی [@Martyrs16]
📜| 🍃| شب قبل از شهادت محمدرضا احساس کردم مهر محمدرضا از دلم جدا شده است آن موقع نیمه‌شب از خواب بیدار شدم. حالت غریبی داشتم، آن شب برادر شهیدم در خواب به من گفت خواهر نگران نباش محمدرضا پیش من است.  صبح که از خواب بیدار شدم حالم منقلب بود. به بچه‌ها و همسرم گفتم شما بروید بهشت زهرا(س) من خانه را مرتب کنم. احساس می‌کردم مهمان داریم.عصر بود که همسرم، مهدیه دخترم و محسن پسر کوچکم از بهشت زهرا(س)آمدند. صدای زنگ در بلند شد. به همسرم گفتم حاجی قوی باش خبر شهادت محمدرضا را آورده‌اند. وقتی حاجی به اتاق بازگشت به من گفت فاطمه محمدرضا زخمی شده است.  من می‌دانستم محمدرضا به آرزویش رسیده است.... شهدایی [@Martyrs16]
شهدایی
📜| #خاطره 🍃| #خبر_شهادت شب قبل از شهادت محمدرضا احساس کردم مهر محمدرضا از دلم جدا شده است آن موقع ن
📜| 🍃| مادر شهید روایت می‌کند: «یک چیزی که برایم عجیب بود، این بود که ایمان خودش بود که باور داشت که شهید می‌شود، و در راه ایمانش هم از همه چیزهایی که علاقه داشت گذشت. محمدرضا به موتورش علاقه خاصی داشت،روزی که می‌رفت، به من گفت که دو روز دیگر دوستم می‌آید و موتور را میبرد، موتورم را به او بخشیدم. به‌موهایش‌هم‌خیلی‌علاقه داشت،وقتی میخواست برود موهایش را از ته زد و کچل کرد. وقتی بعد از شهادتش وسایلش را جمع‌کردیم، بیشتر از یک‌ساک کوچک نبود، حتی لباس و کفش نویی را که قبل از رفتنش برایش خریده بودم هم بخشیده بود.» خیلی راحت از اموال شخصی‌اش گذشت؛ فکر می‌‎کنم باید به یک درجه از ایمان و عرفان رسیده باشد، که راحت از تمایلات و خواسته هایش بتواند بگذرد...» شهدایی [@Martyrs16]
🏷| 🖋 شروع رفاقتم با آرمان، در اردوی اختبار بود. داشتیم با دوستانی که تازه می‌خواستند طلبه شوند، در خیابان راه می‌رفتیم که دیدیم یک نفر دارد به مقدسات اهل‌سنت توهین می‌کند. آرمان سریع جلوی او را گرفت و گفت: حضرت آقا فرمودن که این کار درست نیست. - با خودم گفتم با این‌که آن‌جا فردی از اهل‌سنت نیست و از طرفی ممکن است دعوا بشود، آرمان عجب شجاعتی دارد که این حرف‌ها را می‌زند. نمی‌دانستم که حاضر است جان بدهد ، امّا از عشقش به ولایت لحظه‌ای کوتاه نیاید. 💔
7.69M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیلی این کلیپ زیباست:))💔 حتما ببینید... کم کم فهمیدیم کلا آرمان روحیاتش مثل بقیه پسرا نیست! ♡|→•[@Martyrs16