شهدایی
🌟🌱🌟🌱🌟🌱🌟🌱🌟 🌸رمان آموزنده و کمی عاشقانه #ضحی 🌸قسمت ۲۳۹ و ۲۴۰ _...بزرگترین و مستمرترین ورطه چالشی که ا
🌟🌱🌟🌱🌟🌱🌟🌱🌟
🌸رمان آموزنده و کمی عاشقانه #ضحی
🌸قسمت ۲۴۱ و ۲۴۲
_مگه همه این خوشگل کردنا مال این نیست که زیبایی هات به چشم بیاد و تحسین بشی
و این حس زیبایی خواهی و تحسین خواهیت ارضا بشه
خب اگر این یه رقابت اجتماعی باشه تو این رقابت خوشگل ترا برنده میشن که متناسب جامعه هدف متغیره
و همه همیشه توش برنده نیستن
اما تصور کن هر زن
با هر ظاهری که داره همیشه یک مرد رو داشته باشه که زیبایی هاش رو درست ببینه و تحسینش کنه
#همسرش
همسری که برای #همیشه و #مستمر با حفظ احترام خواهانشه و بعد از اینکه کارش تموم شد نمیندازدش دور!
اینجوری بهتر نیست؟
ژانت سرتکون داد:
_چرا خیلی بهتره
ولی همه ی اینا با حجاب حاصل میشه؟
_قطعا هزاران بار بیشتر از بقیه روش ها
هرچی هم همه گیر تر باشه اثر بهتر و بیشتری داره
کتایون زبون روی لب کشید و بالاخره به حرف اومد:
_ولی حجاب خودش حس کنجکاوی رو تحریک میکنه
_قرار هم نیست حجاب انسان ها رو نسبت به هم خنثی و بی تفاوت کنه در این صورت منطق طراحی این مدل چی بود؟
اصلا لازمه این کنجکاویه باشه وگرنه کسی #ازدواج نمیکنه!
حجاب تنش ها رو کم میکنه و تحریک بصری رو کاهش میده اصل نیاز رو که از بین نمیبره!
اما برای اون حس کنجکاوی #تقوا و کنترل نگاه همینجا معنی پیدا میکنه دیگه
تا حد امکان تنش ها با پوشش کاهش داده میشه
ولی از اونجا به بعدش با کنترل نگاه معنا پیدا میکنه
و مکملش همون پاسخ درسته
یعنی ازدواج!
حالا آخر آیه رو ببین
میگه با حجاب به سمت خدا برگردید!
یعنی حجاب توبه اجتماعیه! چرا؟
چون پیشانی تقوا در جامعه ست
بزرگترین تابلوئی که میشه دست گرفت
تصور کن یه بافت جمعیتی رو توی عکس میبینی
اولین چیزی که میتونه تو رو متوجه مسلمان بودن اون شهر بکنه چیه؟ قطعا حجاب
پس حجاب قانونه چون شکل گیری تمدن اسلامی نیازمند پیاده سازی ایده هاییه که همه مثل چرخ دنده های ساعت به هم مرتبطن و هم رو تکمیل میکنن
و اگر هرکدومشون نباشه اون خروجی نهایی که انتظارش رو داریم حاصل نمیشه!
کتایون_ولی ممکنه یه عده موافق رعایتش نباشن!
_قانون برای اکثریت و منطق کلی اجتماع صادر میشه و همه موظف به انجامشن
همه جای دنیا منطق قانون گذاری همینه کار دیگه ای نمیشه کرد
هیچوقت صددرصد جمعیت روی چیزی اجتماع نمیکنن به دموکراسی که دیگه اعتقاد داری؟
در مورد آیه 32 هم فقط بگم،
مهمترین ثمره ازدواج همون قرار گرفتن در شرایط چالش جدیده
چالشی که در ابتدا تو رو با خود واقعیت و درونیات پنهان شده ت مواجه میکنه و در ادامه خدا رو به شکل درست تری به انسان میشناسونه
الان میگم چطوری
ببین گفتم همه ما درونیاتی داریم که اکثرا بدون اینکه بخوایم اصلاحش کنیم پنهانش میکنیم
غافل از اینکه اصلا به دنیا اومدیم تا این درونیات رو بسازیم و رشد بدیم و به نمایش بگذاریم
و گنجه ای نیست که بشه این چیزها رو توش پنهان کرد
و خدا اصرار داره
همه اینها آشکار بشه و دقیقا ما رو توی موقعیت هایی قرار میده که اون درونیات آشکار بشه
یعنی همون فضای چالش یا امتحان
حالا ازدواج یکی از بزرگترین چالش هاییه که درونیات پنهان شده رو آشکار میکنه
تصور کن
تو با کسی از یک خانواده دیگه
با خرده فرنگ متفاوت عادات متفاوت سلایق و ویژگی های شخصیتی متفاوت میخوای شروع کنید با هم زندگی کردن
درسته در ازدواج باید سعی بشه
که شبیه ترین فرد به خودت رو پیدا کنی و همه تفاوت ها رو با چشم باز ببینی و با محاسبه نموداری تفاهم رو اندازه بگیری و توافق هم بکنی
و همه وجوه تاریک طرفین برای هم روشن بشه ولی به هر حال دو تا عین هم نیستید آدمها گاهی حوصله ی خودشون رو هم ندارن!
و این یعنی چالشی که تو توش مثل آزمایش خون تمام مرض های روحیت رو و ویژگی های بدت رو میبینی
و #بهترین_فرصته که خودت رو بشناسی و برای اصلاح و رشد تلاش کنی
و با تمرین و تعامل مثبت خود سازی کنی
فرض کن تو قبل از ازدواج
یه حوض راکدی که آب سطحی تمیزی داره ولی کفش چرک کبره بسته
ازدواج اون پاروئیه که میزنن رسوبات ته حوض رو جدا میکنن
بهترین وقت برای تمییز شدنه
البته کلی هم شیرینی داره اما این رو هم داره که اگر متوجهش نباشی خیال میکنی زندگیت مشکل داره و اذیت میشی
باید بپذیری که تمام مناسبات دنیا چالش و امتحانه که با لذت و هیجان واردش بشی و برای رشد تلاش کنی
حالا تصور کن این زوج صاحب فرزند میشن
این فرزند دقیقا به شما رابطه ی بین خدا و بنده رو در اشل کوچیکتر نشون میده
پدر و مادر #نمایندهی_خدا هستن برای تربیت بچه
موجود بی تجربه و خالی از آگاهی که به شدت حرف گوش نکنه
بخاطر نادانیش و احساس هم میکنه داناست
و سر و کله زدن باهاش به شدت سخته ولی در عین حال بسیار هم برای پدر و مادرش دوست داشتنی و مظلومه
دقیقا رابطه #ما_باخدا هم همینطوره!
عسلی های ژانت میدرخشید وقتی گفت:
_چه تعبیر قشنگی
🌱ادامه دارد.....
🌸نویسنده؛ بانو شین-الف
◂⊰⊱⊰⊱▸◂⊰⊱⊰⊱▸◂⊰⊱⊰⊱▸◂⊰⊱⊰⊱▸◂⊰⊱
💥یا رفیــــق مݩ لا رفیــــق له💥
✍رمان جذاب و آموزنده #سرباز
✍قسمت ۳۰
فاطمه نفس عمیقی کشید و با آرامش گفت:
_نمیتونی...من کاری که فکر میکنم درسته، انجام میدم.نتیجه ش دست من نیست.حالا نتیجه سوار شدنش به ماشین من خوب بود ولی اگه تغییری هم تو زندگیش ایجاد نمیشد،من پشیمان نبودم.
-خواهیم دید...
با تمسخر گفت:
-خدات کجاست به دادت برسه؟
-خدای من حواسش به من هست؛ #همیشه و #همه_جا.
-تا کیلومترها هیچ آبادی نیست.از پنجاه کیلومتری اینجا هم کسی رد نمیشه.اینجا هم خدات میتونه کمکت کنه؟
- #حتما میتونه.ولی شاید کمک خدا اون چیزی که تو سر توئه نباشه.
-چی تو سر منه؟
-مثلا اینکه زلزله بیاد،از آسمان سنگ بریزه و از اینجور چیزها.
-خیلی خب،اعتراف میکنم همچین چیزی تو ذهنم بود.ولی اگه اینجوری کمکت نکنه دیگه چجوری میتونه کمکت کنه.
-من نمیدونم چون خدا نیستم.خدا خودش خوب میدونه چکار کنه.من #بندگی میکنم،خدا هم #خدایی میکنه.اگه بمیرم هم مطمئنم مردن کمک خداست بهم..معجزه خدا فقط زلزله و باریدن سنگ از آسمان نیست،نرم کردن قلبیه که مثل سنگ شده.
-خیلی خب بابا.از منبر بیا پایین.
به فاطمه نزدیک میشد که افشین گفت:
_چکار میکنی؟..قرارمون یادت رفت؟!
-کدوم قرار؟
-قرار بود اول من انتقام مو بگیرم بعد بسپرمش به تو.
-آها،یادم نبود.خیلی خب اول تو شروع کن.
-تو برو بیرون.
آریا یه کم فکر کرد.بعد سری به نشانه تأیید تکان داد و رفت.
فاطمه گفت:
-فهمیدی فریب خوردی؟
افشین سوالی نگاهش کرد.
-خانواده من فکر میکنن غیب شدن من تقصیر توئه.اگه من بمیرم پلیس میاد سراغ تو.بعد تو میخوای بگی موقع مرگ من کجا بودی؟..اون ازت سواستفاده کرد تا قتل منو بندازه گردن تو.
افشین فقط سکوت کرد.
غرورش بهش اجازه نمیداد اعتراف کنه فریب خورده.فاطمه گفت:
_از مردن نمیترسی؟
-بهش فکر نکردم.
-الان وقت داری،بهش فکر کن.
-یه خواب آروم و راحت..خوبه که.
-خواب آروم و راحت!!!!
-از کجا معلوم بهشت و جهنمی که شما میگین وجود داشته باشه؟ کی دیده؟.. عاقلانه نیست آدم بخاطر احتمال از زندگیش لذت نبره.
-احتمال؟؟!!!...باشه اصلا احتمال..اگه یه شرکتی جایزه صد میلیاردی برای محصولش اعلام کنه،چند نفر اون محصول رو میخرن؟..برنده شدن اون جایزه،احتماله.اما چون صد میلیارد ارزشش رو داره،مردم میخرن...حالا نه صد میلیارد سال که خیلی بیشتر از اون تو بهشت یا جهنم باید بمونیم.صد میلیارد سال ارزش نداره؟..تازه قرار نیست از دنیا لذت نبری.اتفاقا لذت دنیا رو ما میبریم نه شما ها..الان چند وقته نخندیدی؟..یک ساله داری من و خانواده مو اذیت میکنی،ولی کی بیشتر آسیب دیده؟ من و خانواده م؟ یا تو؟
-اینا رو میگی که بذارم بری؟
💥ادامه دارد...
✍دومیـن اثــر از؛
✍بانـــو «مهدی یارمنتظرقائم»
◂⊰⊱⊰⊱▸◂⊰⊱⊰⊱▸◂⊰⊱⊰⊱▸◂⊰⊱⊰⊱▸◂⊰⊱
💥یا رفیــــق مݩ لا رفیــــق له💥
✍رمان جذاب و آموزنده #سرباز
✍قسمت ۳۹
افشین سرشو برگردوند و به فرمان نگاه کرد.با خودش گفت
*حالا که فاطمه منو نمیخواد،خدای فاطمه هم منو نمیخواد،چرا من خودمو سبک کنم.بیخیال همه شون،میرم دنبال زندگی خودم.!
تو فکر بود که دختره گفت:
_اگه جای خوبی سراغ نداری راه بیفت، من میبرمت یه جای توپ.
ماشین روشن کرد و حرکت کرد.
دختر حرف میزد ولی افشین اصلامتوجه نبود چی میگه.گفت:
_یه آهنگ بذار.
افشین متوجه حرفش نشد.
خودش ضبط ماشین روشن کرد.صدای بلند موسیقی تندی تو ماشین پیچید. افشین جا خورد،ترمز کرد و سریع قطعش کرد.
دختر گفت:
_چته؟!! چرا اینجوری میکنی؟!! چی زدی؟!!
افشین یاد اون موقعی که فاطمه مداحی گذاشت و بعدش آهنگ بدی پخش شد، افتاد.
یاد حرف فاطمه که خدا #همیشه و #همهجا حواسش بهش هست.تو دلش گفت
*خدایا میشه حواست به منم باشه؟ من فاطمه رو میخوام،اینو نمیخوام ...
اگه فاطمه رو میخوای باید مثل فاطمه باشی ...
خب چکار کنم؟ ...
حداقل اینو پیاده کن ...
اگه پیاده ش کنم و فاطمه هم نباشه چی؟ ...
تو یه قدم بردار که به خدا و فاطمه نشان بدی واقعا میخوایش ..
با اخم به دختره گفت:
_برو پایین.
دختره با تعجب گفت:
_دیوانه ای؟!!
-آره،برو تا تو هم دیوانه نشدی.
دختر پیاده شد و رفت.
با خودش گفت:
*اینو ردش کردی رفت.ولی فاطمه از کجا میفهمه که تو بخاطرش این کارو کردی؟ اشتباه کردی.
بی هدف رانندگی میکرد.
صدای اذان اومد.سمت صدا رفت.به مسجدی رسید.
تو ماشین نشسته بود،
و به آدمهایی که به مسجد میرفتن،نگاه میکرد.یکی به شیشه ماشینش میزد. شیشه رو پایین داد.
-سلام افشین جان
حاج آقا موسوی بود. با تعجب گفت:
_سلام..شما؟!!..اینجا؟!!
حاج آقا با همون لبخند همیشگی گفت:
_من باید این سوال رو بپرسم.گفته بودم که تو مسجد نزدیک مؤسسه نماز میخونم.مگه نیومدی اینجا منو ببینی؟!
افشین خیلی تعجب کرد.
-نه..یعنی..من از اینجاها رد میشدم، صدای اذان شنیدم اومدم.
-خب چه بهتر..بعد نماز باهم حرف میزنیم.وقت داری دیگه؟
با مکث گفت:
_آره..باشه.
باهم داخل مسجد رفتن.
نماز خواندن بلد نبود.حاج آقا رفت جلو که نماز رو شروع کنه.افشین هم یه گوشه نشست و به بقیه نگاه میکرد.
یاد نماز خواندن فاطمه افتاد..
یاد سوالهایی که هنوز جواب هاشو پیدا نکرده بود.
متوجه گذر زمان نبود.
حاج آقا کنارش نشست و آروم گفت:
_افشین جان حالت خوبه؟
افشین با مکث نگاهش کرد..
💥ادامه دارد...
✍دومیـن اثــر از؛
✍بانـــو «مهدی یارمنتظرقائم»
🕊🌷🌷🕊🇮🇷🕊🌷🌷🕊
☘رمان جذاب #اسطوره_ام_باش_مادر
☘جلد چهارم؛ از روزی که رفتی
✍قسمت ۵۹ و ۶۰
_....این چند سال تمام سعی خودم رو کردم اما این خواستگارهای شما دلم رو لرزونده! میترسم از دستتون بدم.به من فکر کنید. به من اجازه بدید یکی از خواستگارهای شما باشم. من تمام سعی
خودم رو برای خوشبختی شما میکنم. چیزی برای تضمین ندارم اما قول میدم در شأن شما بشم!
زینب سادات گفت:
_بابا ارمیا تضمینتون کرده. شما ضامن معتبر دارید!
زینب سادات، احسان
هاج و واج مانده را تنها گذاشت و کنار زن
عمویش نشست.
رها با لبخند پرسید:
_چی شد؟ داماد کجاست؟
احسان با سری پایین افتاده وارد شد و کنار صدرا نشست.
صدرا دستی به شانه احسان زد:
_پکری؟ جواب رد شنیدی؟
احسان نگاه گیج و مبهوتش را به صدرا دوخت و لب زد:
_فکر کنم جواب مثبت گرفتم!
زینب سادات سرش را با شرم پایین انداخت و لبه چادرش را روی صورتش گرفت تا سرخی آن را بپوشاند. همه متعجب نگاهشان میکردند.
سیدمحمد گفت:
_به این سرعت؟
بعد اخم کرد و به زینب سادات نگاه کرد:
_یعنی چی؟
احسان بلند شد و به سمت زینب سادات رفت. سه قدم تا زینب سادات فاصله داشت که مقابلش روی زمین زانو زد و نگاهش روی او میخکوب شد:
_آقا ارمیا چی گفت؟ چی گفت که گفتید ضامن من شد؟
اشک از چشم رها افتاد. سایه که دخترکش را در آغوش خوابانده بود، مات شد و سیدمحمد و صدرا سر جایشان میخکوب شدند.
زهرا خانم اشک چشمانش را زدود و گفت:
_برامون بگو چی شده عزیزم.
💭زینب سادات به یاد آورد:
از سرکار تازه آمده بود. خسته بود.بعد از تعویض لباس، روی تخت دراز کشید که خوابش برد.
بابامهدی و مامان آیه بودند که با لبخند نگاهش میکردند. دستش را گرفتند و قدم زدند. میان پدر و مادر بودن، حس خوبی به او میداد.حسی فراتر از تمام حسهای خوبی که تجربه کرده بود.
کنار چشمه ای نشستند. آیه دست در آب برد و سیدمهدی با لبخندی که چهره اش را زینت داده بود به آنها نگاه میکرد. بعد نگاه از آنها گرفت و جایی پشت سرشان را نگاه کرد. گویی به استقبال کسی میرود، از جا بلند شد. زینب سادات به پشت سرش نگاه کرد و ارمیا را دید که سیدمهدی را در آغوش گرفت. آنقدر صمیمانه لبخند میزدند که زینب سادات هم لبخند زد. آیه دستش را گرفت و به سمت مردها رفتند. ارمیا با آن چهره آرام و دوست داشتنی اش، به آنها مینگریست.
به زینب سادات گفت:
_خیلی بزرگ و خانم شدی.
زینب سادات خندید. سیدمهدی دخترش را در آغوش گرفت و گفت:
_ضمانتش میکنی؟
ارمیا گفت:
_همونجور که تو من رو ضمانت کردی.
سیدمهدی گفت:
_سه تا شرط دارم.
ارمیا گفت:
_همش قبول.
آیه گفت:
_شرط ها رو نمیخواید بدونید؟
ارمیا با همان لبخند گفت:
_همین سه شرط رو برای من هم گذاشته بود.
سیدمهدی لبخند زد:
_تو بهترین انتخاب بودی برای امانتی های من.
ارمیا گفت:
_الان هم من تضمین میکنم که امانتدار خوبی برای امانتی تو و من هستش.
آیه گفت:
_ایلیا چی؟
ارمیا گفت:
_حواسم بهش هست
سیدمهدی به صورت زینب سادات نگاه کرد و گفت:
_خوشبختی این نیست که بدون مشکل زندگی کنید! خوشبختی اینِ که با همه مشکلات همدیگر رو تنها نذارید و خدارو فراموش نکنید. ایمان داشته باش که دنیا فقط برای امتحان کردن شماست و آرامش بعد از این دنیا، در انتظار شماست.
دست زینب سادات را به دستان منتظر ارمیا داد. زینب سادات هم قدم با ارمیا شد.
ارمیا گفت:
_دوست داشتن، نعمت بزرگی هست که خدا به ما داده. درهای قلبت رو باز کن. من تضمینش میکنم. بهش بگو سه شرط سیدمهدی، سه شرط من هم هست. #ایمان، #اخلاق، #محبت! تو باعث شدی من خوشبختترین بشم و زندگی خوبی داشته باشم. حالا نوبت من شده که جبران کنم! ما #همیشه کنارت هستیم.
زینب سادات گفت:
_به کی بگم بابا؟ درباره کی حرف میزنی؟
ارمیا زینب سادات را چرخاند، تا پشت سرش را ببیند و در همان حال گفت:
_همونی که امشب میاد.
و زینب سادات نگاهش به احسانی افتاد که مقابل سنگ قبری نشسته و اشک میریزد.
تنها صورت احسان از اشک خیس نبود. همه اشک میریختند.زینب سادات به سید محمد نگاه کرد و ادامه داد:
_اختیار من، دست عمومحمد هستش. هر چی عمو بگه.
سید محمد بلند شد و دست برادرزاده اش را گرفت و بلند کرد. پیشانیاش را بوسید و او را در آغوش کشید.همه ساکت بودند. این لحظه برای این عمو و برادرزاده بود.
سیدمحمد از روی چادر، سر زینبش را بوسید و گفت:
_یادگار برادرم! همه
دارایی من! زینبم! من چی بگم عمو جان؟ منی که به سیدمحمد و ارمیا ایمان دارم! ایمان دارم که بهترین ها رو برای دردونه ام میخواهند!
زینب سادات با گریه گفت:
_کاش بابا بود! کاش بابا مهدی بود! کاش بابا ارمیا بود! عمو تنهام نذار! من مادر ندارم! پدر ندارم! عمو پدری کن برام!
زینب سادات آرام حرف میزد. اما....
☘ادامه دارد.....
✍نویسنده؛ سَنیه منصوری
☘
🌷🌷🕊🌷🇮🇷🌷🕊🌷🌷