eitaa logo
مطلع عشق
272 دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
2.2هزار ویدیو
73 فایل
@ad_helma2015 ارتباط با مدیر کانال برنامه کانال : شنبه ، سه شنبه : امام زمان( عج ) و ظهور ومطالب سیاسی یکشنبه ، چهارشنبه : خانواده وازدواج دوشنبه ، پنجشنبه : سواد رسانه داستانهای جذاب هرشب بجز جمعه ها استفاده از مطالب کانال آزاد است (حتی بدون لینک )
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان اول 👇 خواب دیدم مرده ام.!!!در سکوت وبی خبر! ایستاده بودم گوشه ای از زماااان.وقتی می خوابیدم دستهایم از شدت کار زیاد تیر میکشید.....اما الان دیگر خبر از درد نبود! سبک بودم وسرحال.فقط خوشحال نبودم!انگار دوست نداشتم به این زودی بمیرم! آخر من جوان بودم! فقط سی وهفت سال داشتم.سی و هفت سال مگر چقدراست؟!!! من فکر میکردم شاید دست کم تا هفتادسالگی بتوانم نفس بکشم! از خودم میپرسم چرا؟قلبم تیر میکشد ومیگوید:زیرا در زندگانی از خودت راضی نبودی! مادامی که از خودت راضی نبوده باشی و احساس خوشبختی نکنی هفتاد سال که هیچ هفتادهزارسال هم کم است! راه می افتم به سمت اتاقم. افسوس! چقدر دیروز برای مرتب کردنش خودم را به دردسر انداختم! باخودم فکر میکردم قبل از آمدن او باید همه جا مرتب باشد.آخر از بهم ریختگی بدش می آمد! باسروصدا هم میانه ای نداشت!به من چیزی نمیگفت از رفتاراش می فهمیدم.به خاطر همین قبل از ورودش به خانه بچه هارو حسابی خسته میکردم تا به محض ورودش به خانه و خوردن شام به بسترشان بروند! اوهیچ وقت به خاطر این کارم از من تشکر نکرد! نه فقط این کار، بلکه به خاطر تمام خوبیهام! ومن هم مدتها بود دیگر گلایه ای نمی کردم.مرور زمان بهم آموخت که با اونجنگم! تسلیم سرنوشتم باشم.اوانتخاب من بود وباید تا اآخر عمر به پایش میسوختم.حالا او اینجاست.گوشه اتاق کز کرده با چشمان خیس به تخت خالی خیره شده.! به چی فکر میکنه؟ جالب شد! میتوانم صدای ذهنش رو بشنوم:میگوید: پروین خیلی بی وفایی! چرا منو تنها گذاشتی؟ مگه نمی دونستی همه کس وهمه چیز منی!..... حتما اشتباهی شده!!!!!! او واقعا این حرفها رو درباره من میگه؟! اون چیه دستش؟؟ وای نه لباس عرق کرده مو که قبل از خواب درآورده بودم تا بندازم تو ماشین رو بغل کرده!!! چقدر عمیق بو میکشه !بوی عرق لباسم رو!!! عجب حکایتی شد! فریاد زدم:هی اینکارو نکن. من خجالت میکشم.نمیدونم شنید صدامو یا همینطوری اتفاقی گفت:کاش این بو تا همیشه بمونه! دلم برای عطرخوش تنت تنگه! عطر خوش تن؟!!!!!!!!! بوی بدعرقم رو عطرخوش قلمداد میکرد؟!! میگفت کاش بودی دستهاتو کرم میمالیدم.کاش قدرت رو میدونستم! کاش کمتر خودت رو درگیر ما میکردی.یک کمی به فکر خودت بودی.! کاش میدونستی این خونه بی تو ماتمکده میشه.دیگه شبا به امید نگاه کی بیام تو این خراب شده؟!! قلبم پراز شعف شد.چه حس خوبیه این مردن.! به حق حرفهای نشنیده!واقعا این اوبود که راجع به من اینطوری حرف میزد؟ تلفن همراهش زنگ میخورد. مادرش پشت خط منتظر است.افسوس!کاش دیرتر زنگ میزد.این اولین بار بود که داشت ازمن تعریف میکرد! ادامه دارد........... ‌❣ @Mattla_eshgh
مطلع عشق
داستان #بیداری #قسمت اول 👇 خواب دیدم مرده ام.!!!در سکوت وبی خبر! ایستاده بودم گوشه ای از زماااا
قسمت دوم 👇 تلفن همراهش زنگ میخورد. مادرش پشت خط منتظر است.افسوس.کاش دیرتر زنگ میزد.این اولین بار بود که او داشت ازمن تعریف میکرد! مادرش دست بردار نبود اینقدر منتظر ماند تا گوشی را برداشت. تا گفت سلام شروع کرد به گریه!!! چه محشری به پا کردند مادرو پسر! پسر از این ور ؛ مادر از آن ور خط گریه میکردند. مادرش طلسم رو شکست.حتما میخواست بگه دنیا به آخر که نرسیده,پاشو بیا اینور برات شام درست کردم.ولی نه! این را نگفت!بجاش گفت:آخ پسر دلم خونه.از دیدن حال وروز تو وبچه ها دلم خونه. چکارتون کنم؟ چطوری آرومتون کنم که هم خدارو خوش بیاد هم زنت ازم راضی باشه؟آخه آنطور که اون شما رو تو پرقو نگه میداشت کی میتونه نگه داره؟ داشتم باااال در میاوردم.مادرشوهر من؟!!! همونی که حتی یک بارهم تو روم نگفت تو زندگی داریت خوبه حالا داشت اینارو به او میگفت!!خوشحالیم کامل ترشد وقتی که دیدم او با حسرت و آه جواب داد:هیچ کس! هیچ کس مادر!! حسابی تنها شدم! مادر ،من مرد خوبی براش نبودم.نکنه ازم راضی نباشه؟شاید باید بیشتر خودمو وقفش میکردم.شاید باید یک کمی بیشتر..... وسط حرفش پریدم: نه!! نه من ازت راضی ام!همیشه عاشقت بودم.الانم هستم. آره دیگه ازش دلگیر نیستم.چقدر همین جملاتش حالمو خوب کرد! چقدر رو پنهان شدن دلخوریهام تاثیر داشت.مادرش گوشی را قطع کرد.طاقت نیاوردم.شاید او عمدا فقط در حضوراو ازمن تعریف میکرد.باید بروم وسروگوشی آب بدهم.با یک نیت اونجا بودم.کنار مادرش!!! ادامه دارد.......... ‌❣ @Mattla_eshgh
مطلع عشق
#بیداری قسمت دوم 👇 تلفن همراهش زنگ میخورد. مادرش پشت خط منتظر است.افسوس.کاش دیرتر زنگ میزد.این
قسمت سوم 👇 مادرشوهرم همینطور بغض کرده کنار تلفن نشسته و از جاش جنب نمیخوره.اینقدر افکارش شلوغ پلوغ و درهم برهمه که به سختی میشنوم.خواهرشوهرم با یک لیوان آب میاد سمتش.او را دوست داشتم. همیشه با من مهربان بود. دست مادرش را گرفت و گفت تو رو خدا اینقدر خودت رو آزار نده.اون خدابیامرز هم راضی نیست خودتو آزار بدی.ببینم منظور از خدابیامرز من بودم؟!!!!هنوز عادت نکردم به این جمله!!! مادرش آه تلخی کشید و رو به دخترش گفت: برادرت حالش بده.حسابی بچه م تنها شده.پروین براش خوب زنی بود.خدا بیامرزه هم مادرش وهم خودش رو.من دوستش داشتم.حالا درسته بعضی وقتا از یه سری کاراش حرص میخوردم ولی زن خوبی بود. پرسیدم از کدوم کارهام؟! افسوس که صدایم را نشنید.شانس آوردم که خواهرشوهرم ادامه داد ومن مشتاقانه چشم دوختم به دهان او: اون دیگه رفته مامان.گل بی عیب خداست.شاید اوهم به عمد این کارو نمیکرده!! خدای من!! از کدام کار سخن میگفتند؟؟؟!! مادرشوهرم آهی کشیدوگفت: شاید!!! ولی من از این اخلاقها نداشتم مادر.هیچ وقت مادرو پسر رو به جون هم نمی انداختم! خدای من!!! این تهمته!!! من هیچ وقت چنین کاری نکردم.چطور میتونی چنین تهمتی بهم بزنی زن! این تو بودی که با کارها واون زبون تلخت مخل آسایشم بودی!! مگر پسر تو طرفداری از زن هم بلده؟! اوتمام دنیاش شما بودید....من جایگاهی نداشتم… از اون هفته تا بحال به خاطر کارهای شما قلب درد گرفتم,اما دریغ از یک دلداری ساده از پسرت!!!! حالا طرفداریش بخوره تو سرش!! همینطوری غر میزدم که یک آن با شنیدن کلماتش خشکم زد: آخه دخترجان تو خودت شاهد بودی اگر من اون روز بهش گفتم پسرم رنگ به صورتش نیست,پیرشده منظورم بخاطر قسط ها و بدهیهای برادرت بود که به خاطر ما متحمل شده بود.دلم میخواست اونم بگه اآره نگران نباشید. خدابزرگه.چه میدونم از این حرفها....آخه این چیزی بود که رفت گذاشت کف دست اون پسر؟ که اوهم برگرده به من زنگ بزنه هرچی دلش خواست بارم کنه؟ خودت که دیدی داداشت چیا گفت؟؟ گفت مگه زنم کم براتون خوب بوده که هی بهش تیکه پرونی میکنید؟ گفت دیگه نمیذارم بیاد اونجا اگه تحملشوندارید.هه!!! گفت اون جور که پروین منو رسیدگی میکنه هیچکس نکرده!!منظور از هیچ کس کی بود دخترجان؟؟!! من بخت برگشته بودم دیگه.منی که یک عمر به پاش سوختم به اینجا رسوندمش .تا دست آخر بهم برگرده بگه زنم ازت بهتره !!! باورکردنی نبود!!!! یعنی! یعنی اوواقعا زنگ زده بود اینها رو به مادرش گفته بود؟! به خاطر من؟؟!! پس چرا تو اون لحظه به من گفت به من مربوط نیست؟خودت مشکلاتتو حل کن.تو بدبینی !!!!!....چرا به خودم اینها رونگفت؟ چرا نگفت که من خوب بهش رسیدگی میکنم.اگر میگفت همونجا آروم میشدم و کارم به دعوا وگریه و گلایه نمیکشید.! حالا که مردم میفهمم حق با مادرشوهرم بود. من همیشه گلایه اونها را به همسرم میکردم!چون حس میکردم همسرم آنها را بیشتر از من دوست دارد.خواهرشوهرم هنوز هم طرف من بود: -مادرجان خوب هرعروس دیگری هم باشه همین استنباط رو میکنه. پروین اینقدر خانم بود که در طول این سالها یک دفعه خم به ابرو نیاورد که داداشم بهمون کمک مالی میکرد.خودت بارها شنیدی از داداش که میگفت پروین خودش میگه باید هواتونو داشته باشم. چه چیزها که نمیشنوم!!من اصلا خبر نداشتم که او به مادرو خانواده ش کمک مالی میکنه!!! ادامه دارد............. داستان هرشب بجز جمعه ها ‌❣ @Mattla_eshgh
مطلع عشق
#بیداری قسمت سوم 👇 مادرشوهرم همینطور بغض کرده کنار تلفن نشسته و از جاش جنب نمیخوره.اینقدر افکار
چهارم 👇 پس چرا هیچ وقت به من نگفت؟ نکنه فکر میکرد من ناراحت میشوم؟!! معلومه که خوشحال میشدم ولی چرا بهم نگفت؟! چرا این همه سال ازم پنهون کرد؟ خوبیش اینه که وقتی میمیری جواب همه ی سوالها حتی از نوع سخت ترین معادلات ریاضی هم بلدی!! جواب این بود: او میترسید! میترسید که من با او دعوا کنم؛چون بارها گلایه ی مادرش رو کرده بودم و گمان میکرد اگر باخبر شوم قصه ای تازه شروع میشود.ولی او اشتباه فکر میکرد.در تمام این سالها ناراحت بودم که این زن چطور بدون داشتن مرد از پس هزینه ها برمیاید.حتی به خودش گفته بودم که طفلک مادرش!! ولی فقط همین را گفته بودم.واقعا چرا یک کلمه به اونگفتم به اونها رسیدگی کن؟! من زن بدجنسی نبودم. فقط نمیدونم چرا نگفتم!!! خواهرشوهرم دوباره گفت خدا رحمتش کنه مادر.غیبتش رو نکن.دستش از دنیا کوتاست.مادرشوهرم هم یک آه عمیق وتلخ کشید وگفت: آره گذشته ها گذشته.هرچی بود.هرکی بود.افتخارم بود.دوستش داشتم.کاش بود و پسرم شاد بود.او عاشق پروین بود.همیشه اسم پروین می آمد گل از گلش میشکفت..... جدی؟؟!!!پس چطور خودم متوجه نشده بودم.به عقب تر برگشتم چرا فکر میکردم مرد این زندگیم مردی بی عاطفه بود؟! چرا شکفتن نگاه او را مادرش دیده بود و من نه؟!! سینه ام منقبض شد وچشمهایم از بارش اشک خیس! خواهرشوهرم در دلش گفت مادر راست میگوید.پروین خیلی زود قضاوت میکرد. زود هم خبر به گوش داداشم میرسوند.اگر من ازدواج کردم اینکار را نمیکنم! خنده دار است.حالا من برای خواهرشوهرم درس عبرت زندگی زناشوییش در آینده شدم ! مغموم وافسرده به سمت خانه برگشتم.فرزندانم. عزیزدردانه هایم باهم نشسته بودند و درباره ی من حرف میزدند.دخترم به برادر بزرگش گفت:داداش اون عروسک بزرگه رو بهم میدی؟ مامان هیچ وقت به من اجازه نمیداد با اون عروسک بزرگم بازی کنم.میگفت حق ندارم بهش دست بزنم چون خراب میشه.پسرم با دلداری پاسخ داد:این حرف رو نزن .مامان فقط به فکر تمیزی خونه و چیدمانش بود.یادته اون روز بخاطر شکستن گلدونش با من چکار کرد؟من اولش ناراحت شدم.ولی بعد بهش حق دادم.آخر او خیلی کار میکرد.غصه نخور. الان بهت عروسکت رو میدم تا بازی کنی فقط مراقب باش خرابش نکنی.شاید مامان الان ما رو ببینه ناراحت شه. اما من اصلا ناراحت نیستم.چرا ناراحتم،ولی از اینکه دخترم از مرگ من خوشحاله بخاطر بازی با عروسکش، ناراحتم.ببین چطور بالا پایین میپره از خوشحالی؟ ! واقعا چرا؟! چرا اجازه نمیدادم فرزندانم با اسباب بازیهای محبوبشان بازی کنند چقدر پسرم بهتر از من مدیریت خواهرش را بلد بود!بهش گفت فقط نیم ساعت فرصت داره با عروسکش بازی کند و باید مراقبش باشد!! ادامه دارد.......... ‌❣ @Mattla_eshgh
قسمت پنجم 👇 تا سر آنها به بازی گرم است میروم به خانه ی مادرم.او فقط گریه میکند...گوشهایم را تیز میکنم.زیر لب برایم دعا میخواند.ته قلبش ازمن دلخوره,چون چندهفته ای میشد که بهش سرنزده بودم.البته دلیل داشتم.خانه تکانی وقتی برای دیدوبازدید نمیگذاشت.درعوض مدام با او تلفنی صحبت میکردم.از درون مادرم خواندم که او هم دوست داشت برای خانه تکانی به کمکش بروم ولی او هربار که خواست از من درخواست کمک کند داشتم از خستگی کارهای روزانه ام حرف میزدم.البته مادرم اینقدر قلب بزرگی داشت که بخاطر این از من دل چرکین نبود و تازه داشت برای خستگیهایم غصه میخورد.ولی من کاملا هوشیارم.وبا خبر از همه ی خطاهایم.حالا که دیگر درحصار جسم زمینی ام نیستم دارم به یک شعور کلی میرسم.وهر چه از عمر مرگم میگذرد این شعور وآگاهی بیشترو بیشتر میشود.دارم بخاطر می آورم تمام زشتی هایم را.تمام کاستیهایم را.چقدر اندوهگینم!!!! کاش کمی فرصت داشتم برای بوسیدن دستهای مادرم.برای بازی کردن با فرزندانم. حق با آنها بود.من در این زندگی برای همه کم گذاشتم.درحالیکه فکر میکردم خیلی کاملم.دوباره برمیگردم نزد همسرم. درطول مسیر از کنار همسایگانم میگذرم.هم آنها که هروقت به منزلم می آمدند میگفتند وای پروین جان.چه سلیقه ای! چه خونه زندگی ای! برق میزنه همه چیز! وای چه دست پختی! آنها داشتند مابین غیبتهای روزانه شون از شوهرم بد میگفتند..وراجع به او پچ پچ میکردند. یکی از آنها گفت:طفلکی پروین رو,شوهرش دق داد.همش پروین ازش مینالید.یادتون میاد پروین چه چیزها از او نمیگفت....دیگری پاسخ میداد: بابا پروین هم دیگه خوشی زیر دلشو زده بود.مرد به اون خوبی از کجا گیر می اورد ؟ آقا.مردم دار.سر به زیر!! اون یکی گفت: اصلا هم اینطور نیست! اگر خوب بود پروین این همه خون دل نمیخورد.همش چسبیده بود در ... مادرش! با اون مادر فتنه ش!! همین آخری پروین رو چنان چزونده بودن که نگو! الانم میرن براش زن میگیرن!! خدارحمتش کنه.ای کاش بجای اینکه اینقدر خودش رو وقف اونها کرده بود, یک کم به فکر خودش بود!!! دلم گرفت!!کاش میتوانستم به جمعشون برگردم و بگویم اینطور نیست.تنها کسی که اصلا به بدیهام فکر نکرد شوهرم بود! تنها کسی که از دوریم واقعا ناراحته شوهرمه.کاش میشد به اونها بگم که فلانی بخاطر من دل مادرش را شکسته! یا اصلا کاش به اونها نمیگفتم که در زندگیم چه میگذره که حالا نقل مجلسهای خاله زنکیشان بشوم. ادامه دارد.............. ‌❣ @Mattla_eshgh
قسمت ششم 👇 همسرم را دیدم.در محل کارش بود.ظاهرا همه چیز مرتب بود.انگار نه انگار که من مردم!با جدیت کار میکرد و عرق می ریخت.صدای پچ پچ افکار همکارانش را میشنیدم!! آه خدای من اونها چه فکرهای زشتی درباره او میکردند.دو سه تن از آنها دنبال خراب کردن موقعیت شغلیش بودند. آنها فهمیده بودند که کارفرما از کار او راضیست و به خاطر همین قصد داشتند تخریبش کنند. همسرم مردقوی ای بود. او چطور این شرایط را تحمل میکرد.خستگی و درماندگی را از نگاهش خواندم. کارفرما بیش از حد توانش از او کار میکشید.واو بدون خم آوردن به پیشانی تسلیم شرایط بود.وقت نماز رسید.نشستم کنار سجاده اش.چقدر نماز خواندنش زیبا بود.بعد از مناجات با خدا سراغ من آمد. خوشحال شدم. ذهن وقلبش منو فریاد میزد.حالم را پرسید.بی اختیار گفتم:خوب نیستم. میخواهم از نو شروع کنم....اما اوآه کشید و جواب داد:حتما خوبی.!!! بد, حال وروز منه! کاش بودی.خستگیهام رو با آرامشت از میون می بردی.کاش بودی باهمه ی گلایه هات.با همه ی دلواپسیهات.بی همدمم کردی زن. بلند بلند گریه کردم.اگر فقط یکبار! فقط یکبار اینها را به خودم میگفتی از زندگی راضی بودم.......چرا هروقت که از حضورش لذت میبردم یک مزاحم پیدا میشد؟! همان همکار زیرآب زنش آمد کنارش نشست.دستش رو دراز کرد و گفت.:فلانی میدونم الان وقتش نیست.ولی راجع به اون... وسط حرفش پرید که دستش تنگه.تا آخر ماه قرضش رو پرداخت میکنه.آخر یک عالمه قسط و بدبختیه دیگه داره که باید به همشون رسیدگی کنه......الان که افکار مالی همسرم را خواندم تازه فهمیدم که چرا اینقدر خسته بود.الان اصلا دیگر ناراحت نیستم از آرامشی که برای آمدنش فراهم میکردم.خداروشکر که میان اینهمه خرابکاری یک کار خوب کردم.... آن بی خیر بجای دلداری دادن همسرم انگار که به دنبال همین موقعیت باشد گفت: مشکلات تو که برای من دلیل نمیشود. چندماهه ازم پول گرفتی به هوای آخرماه پس دادنش ،ولی عین خیالت نیست مرد حسابی!منم برای خودم مشکلاتی دارم .مگه فقط توقسط وبدهی داری؟ شرمندگی رو نه از چشمانش بلکه از تک تک سلولهاش میدیدم.سرش پایین بود و باصدای دورگه ای که منشاء ش حفظ آبرو وکنترل ناراحتیش بود پاسخ داد: گرفتارم.من مال مردم خور نیستم.فقط این روزها گرفتارم.باشه حق با توست.منتظرم بهم وام بدن تا خودم رو سبک کنم از زیر بدهیهام. مردک چقدر با او عناد داشت.صدایش را بالاتر برد وگفت :بابا اینهمه وام وبدهی دورو برخودت جمع کردی واسه چی؟خوب کمتر بخور .کمتر بپاش.بعد با تهدید دم گوشش گفت من تا آخر این هفته پولم رو میخوام و بدون تامل رفت. بعد از رفتن آن مرد همسرم به سختی بلند شد و یک ناله ی کوچک زد. بمیرم !کمرش درد زیادی میکند .معلوم است این درد خیلی کهنه ست .پس چرا به من از کمردردش نگفت؟ عه عه عه! !! واقعا این مرد چرا به من هیچ چیزی نمیگفت؟ از او واقعا بخاطر این رفتارش گله مندم. خستگیهای او هم دست کمی از من نداشت.دردهایش هم همینطور.درحالیکه فکر میکردم من از او خسته ترم! قبل ازمرگم از همه بیشتر از او ناراحت بودم ولی حالا که مردم از همه بیشتر دلم برای اومیسوزد! واقعا جای مرا خالی دارد در زندگی!ناهارش را نخورد.چهره اش درهم رفته بود .بخاطر مشکلاتش بود.خوب می فهمیدم.با تمام وجود عمق ناراحتیش را درک میکردم. حتی ذرات معلق در بدنش را که بخاطر فشارو استرس بود را میدیدم. نگران شدم که بلایی سرش بیاید.من رگهای متورم شده از خشم وناراحتیش را میدیدم.و قلب تپنده اش را.دلم طاقت نیاورد.تا حدی که می توانستم نزدیکش رفتم. سعی کردم او را در آغوش بگیرم.میخواستم هرطوری که بود آرامش کنم.کارسختی نبود.اورا محکم در آغوش گرفتم. نفسهایش را میشمردم.عطر تنش در کل وجودم پیچید.اشک ریختم من کنارتم,نگران نباش... ناگهان از میان گریه هایم چشمهایش را دیدم که با تعجب به من خیره شده!! ادامه دارد.......... ‌❣ @Mattla_eshgh
مطلع عشق
#بیداری قسمت ششم 👇 همسرم را دیدم.در محل کارش بود.ظاهرا همه چیز مرتب بود.انگار نه انگار که من مر
قسمت آخر 👇 ناگهان از میان گریه هایم چشمهایش را دیدم که با تعجب به من خیره شده!! با تردید ازم پرسید:حالت خوبه؟؟ بالشم خیس بود.اینجا کجاست؟! اینجا که رختخوابم است.خدایا من زنده ام!!! قلبم انگار داشت از جا کنده میشد.او بلند شد برایم یک لیوان آب آورد .خودش لیوان را جلوی دهانم گرفت.اجازه دادم خودش محتوی لیوان را به دهانم بریزد.چه حس خوبی داشتم. از نزدیک به اجزای صورتش نگاه کردم.به تمام خطوطش,خودش فهمید .سرش را پایین انداخت.پرسید:خواب میدیدی؟ نگاهم را ازصورتش برنداشتم.جواب دادم:آره, یک خواب بد.. گفت خداروشکر کن.همش خواب بود.نگاهم ثابت بود: -آره خدارو شکر فقط خواب بود. زیر سنگینی نگاهم تاب نیاورد. خواست از جا بلند بشود که دستش را گرفتم وگفتم :دوستت دارم...حسابی جاخورد.پوزخندی زد وگفت چی شده؟ نکنه خواب دیدی مردم؟ اشکهام روانه شد.نجوا کردم:نه خواب دیدم خودم مردم. خنده رو لبهایش ماسید.ابروهایش درهم کشیده شد و باصدای خیلی آرام وحزین گفت:خدانکند! گفتم بلندتر بگو...نگفت. صورتش رو بالا گرفتم و از میان اشکهایم نگاهش کردم.گفتم از من، از زنت خجالت میکشی؟ با پوزخندی سرش را پایین انداخت.گفتم منتظرم.گفت:که چه؟ -که بشنوم! گفت از مرگ حرفی نزن.من جلوتر از تو باید بروم.دستم را جلوی دهانش گذاشتم.چشمان او هم خیس شد.او را در آغوش کشیدم. درست مثل کودکی که مادرش را یافته.صدای نفسهایش درست مثل خوابم بود.باصدای رسا گفتم:دوستت دارم. او حلقه ی دستانش رامحکم تر کرد و پاسخ داد:من هم همینطور. ... در ذهنم مرور کردم:من هم همینطور!! واقعا لذتبخش وشیرین بود. کنار هم دراز کشیدیم.درست مثل روزهای اول! او دستانش را دور حلقه ی موهایم انداخت و با آنها بازی میکرد.ومن با سرانگشت دستانم خطوط صورتش را نوازش میکردم.پرسیدم ازمن راضی هستی؟ چشمانش را با مهربانی بست وباز کرد.پرسید تو چی؟ گفتم آره.فقط ازت گلایه ای دارم.نگاهش همه پرسش شد .گفتم دلم میخواد باهام حرف برنی.درباره ی همه چیز.همه ی مشکلاتت. گفت:که چی بشه؟ گفتم که با گفتنش از بارش کمتر بشه. بازهم پوزخند تلخ!! گفتم چرا نمیپرسی در خواب چه دیدم؟ گفت:خوابی که در آن حرف از نبودنت باشه رو نمیخوام بشنوم. قند دردلم آب شد.گفتم باشه.پس بیا تا زنده ایم قدر لحظاتمون رو بدونیم.از من دور نشو.گاهی برام بگو.گفت از چی؟؟؟ گفتم از این حرفها!! خندید!! این بار نه به تلخی,اسمش را نمیدانم.ولی خنده ی زیبایی بود.پیشانی ام را بوسید و گفت:باید صبح زود بیداربشم.شب بخیر.واین در لغت نامه ی زبان او یعنی قبول!!!!! امروز خیلی کارها داشتم. کارهایی متفاوت با دیروز! ابتدا زنگ زدم به مادرم که امروز میروم برای خانه تکانی به کمکش.بعد به مادرشوهرم زنگ زدم و گفتم حق با شماست.رنگ وروی پسرتون پریده.برایش وقت دکتر گرفتم.نگران نباشید.من سعی میکنم مراقبش باشم واو حیرت زده وخوشحال از واکنشم گفت بر منکرش لعنت! تو زن نمونه ای هستی! امروز کار خونه تعطیله.به سراغ دخترم رفتم و گفتم میتونه با عروسکها ی ممنوعه بازی کنه به شرطی که درسهایش را خوب بخونه.و باپسرم درباره ی همکلاسیها و معلمین دبیرستانش صحبت کردیم.او درباره ی آینده ی کاریش حرف زد وگفت که دلش میخواهد چکاره شود.ومن برایش دعا کردم که فقط موفق باشد و سعی کند قدر پول توجیبی اش را بداند و حیف ومیلش نکند.تصمیم گرفتم سراغ همسایگانم را نگیرم واگر آمدند دیگر هیچ گله ای از زندگانیم نکنم.امروز تصمیم گرفتم کمی قناعت کنم باید مراقب بدهکاریهای همسرم باشم.او یک کارگر ساده است.باید حواسم به او باشد. همسرم امروز چندبار تماس گرفته وبا مهربانی باهم حرف زدیم. تصمیم گرفتم کمکش کنم تا یادبگیرد بامن راحت باشد تا یاد بگیرد به من اعتماد کند و از رازهایش باخبر شوم.امروز انگار اولین روز تولدم است ..پر از حس زندگیم.پراز حس شادمانی! سرم را بالا میگیرم ورو به خدا میگویم:بخاطر تمام این فرصت ها شکر!!! پاااااااایااااااان ‌❣ @Mattla_eshgh
مطلع عشق
رمان زایو : رمانی خیالی اما گویای واقعیت زمانه ما #نقد_کتاب #زایو  #مصطفی_رضایی_کلورزی #انتشارات_ک
رمان زایو بقیه رمان را بخوانید، اما در چشم اندازی که این رمان مقابل چشمان خواننده قرار می‌دهد، و و حرکت آزادگان جهان جلوه گر است. پیام اصلی داستان: در هر زمانی حق پیروز است البته به شرطی که یاران حق در راهی که شروع کرده اند به خرج بدهند و به آن امید دارند. پیام های فرعی اش، خباثت دشمنان انسانیت است، اگرچه ظاهرا را فراهم کرده اند اما این رفاه برای بستن دهان آن هاست تا آسایش شان مانع بزرگ بیداری دل ها و فکرشان و حرکت شان شود. و دیگر اینکه اگر اهل حق با هم شوند می توانند تمام بدی ها را از بین ببرند و پیروز می شوند هر چند که در سختی قرار بگیرند، ایران پرچمدار اسلامی و نجات دهنده ی بشریت است زیر سایه ی خداوند متعال و با تکیه بر البته اگر جوانانش همچنان بیدار بمانند، دل از آسایش و رفاه ببرند و تن به سختی مبارزه با استکبار در سراسر جهان بدهند. بهر حال این رمان گام بلندی در رویکرد نگاه به آینده ی روشن است و قطعا نابود شدنی است. ‌❣ @Mattla_eshgh