نگاره های آتشِ بدنه سرخ آهنینش، در این غروب درخشش بیشتری داشت. اما به جای آن، چشم های آبی همیشه درخشانش، که حالا دیگر داده ها را برسی نمیکردند، کم نور تر بودند. بر روی سکو سنگی نشسته. خمیده بود، همچون درخت پیری که بار سنگینی به دوش کشیدن بود، حتی با وجود نشسته بودنش" باز هم قدی به اندازه دو متر داشت.
دخترک آرام به طرفش قدم برداشت. حسگرهای ربات جنگجو فعال شدند. سرش را به سمت دخترک چرخاند.
صدای خنده آرامش به گوش رسید:«شعله کوچک.. بلاخره برگشتی؟»
دخترک با لبخندی گرم گفت:«دلتنگم بودی نگهبان آتش؟»
دخترک کنار ربات بر روی سکو نشست، پاهایش را آویزان کرد.
ربات با احتیاط کمی جا به جا شد. صدای حرکت مفصل های آهنینش برای دخترک همچون نغمه ای آشنا بود.
سکوت بر فضا حاکم شد. دخترک با انگشتانش بازی میکرد و ربات مردد به او نگاه میکرد.
صدای آرام ربات به گوش رسید:«اما من فکر میکنم تو دلتنگ من نبودی...»
دخترک سریع گردنش را خم کرد تا چهره ربات را ببیند:«اونطور که فکر میکنی نیست آذرپاد! من فقط..»
ربات با لحنی آرام حرفش را قطع کرد:«آستر، یادته کی با هم آشنا شدیم»
دخترک خنده ای شیرین نثار چهره ربات کرد:«مگه میشه یادم بره؟ شیش سال پیش بود»
حسگرهای صوتی ربات، طنین خندهی دخترک را دریافت کردند. الگوهای آشنای صوتی یکییکی شناسایی شدند؛ گویی هر فرکانس، بخشی از آشفتگی پردازندههایش را آرام میکرد. نور لرزان چشمانش ثابت شد و نگاه آبیاش آرام روی آسترا ماند.
صدایش آهسته تر شد:«و چند ساله هم دیگه رو ندیدیم؟»
دخترک سرش را پایین انداخت و آرام زمزمه کرد:«چهار سال..»
ربات اسمش را صدا زد:«آستر..»
دخترک سرش را بلند کرد، به چهره ربات خیره شد چشمهای آبی ربات آرام میدرخشیدند:«چرا رفتی؟»
دخترک لبش را گزید، خودش هم جوابی نداشت
ربات با صدایی غمگین تر ادامه داد:«بعد از اون دو سالی که کنارم بودی..چهار سال هیچ دادهای از حضورت ثبت نشد.»
نگاه ربات برای لحظهای پایین افتاد:«من فقط نمیفهمم چرا؟..»
دخترک آرام لب زد:«آذرپاد...»
اما گویا احساسات ربات را به چالش کشیده بودند:«من رهبر شدم. ارتقا پیدا کردم. مسئولیتهای بیشتری گرفتم...»
صدای مفصلهایش هنگام جابهجا شدن، آرام در فضا پیچید:«اما یک سؤال همیشه در حافظهام باقی موند..»
دخترک ساکت به او نگاه کرد. ربات آرام تر گفت« «چرا منو خلق کردی؟»
نسیمی ملایم از کنارشان گذشت.
ربات نمیخواست کوتاه بیاید:«چرا منو اینطوری ساختی؟»
چشمهای آبیاش کمی کمنور شدند.
انگار صدایش رنگ غم گرفته بود:«چرا به من توانایی جنگیدن دادی، اما اجازه ندادی بیتفاوت باشم؟ چرا هر بار که کسی به کمک نیاز داره، اول اون رو محاسبه میکنم، نه خودم رو؟»
دخترک چیزی نگفت. ربات سرش را کمی پایین آورد:«تو منو به عنوان یه ربات جنگجو طراحی کردی، آستر.»
صدایش آرام تر شد: «پس چرا درون منو طوری ساختی که از جنگ متنفر باشم.»
دخترک به چهرهی آهنین او نگاه کرد.
ربات ادامه داد:«تو منو فقط برای پیروزی نساختی... برای هم مراقبت ساختی، این دوتا تناقض دارن!»
بالاخره ربات آرام گرفت و منتظر پاسخ ماند.
دخترک ایستاد تا بلکه ذره ای قدش بلندتر شود، دستش را روی بدنهی سرخ او گذاشت:«من تو رو از روی یه فرمانده یا یه جنگجو نساختم، آذرپاد.»
نگاهش آرام بود:«تو رو از اون بخشی از وجودم ساختم که هیچوقت نتونست درد بقیه رو نادیده بگیره.»
برای لحظهای سکوت کرد، سپس آهسته ادامه داد:«از بخشی که همیشه حاضر بود خودش آسیب ببینه... اما نذاره کس دیگهای آسیب ببینه.»
چشمهای آبی ربات بیحرکت به او خیره ماندند.
دخترک لبخند تلخی زد:«شاید خودم همیشه نتونستم اون آدمی باشم که دلم میخواست.»
انگشتانش آرام روی بدنهی آهنین او کشیده شدند:«برای همین... تو رو ساختم.»
به چشمان ربات خیره شد:«تو اون بخشی از وجود منی که هیچوقت نخواستم از بین بره، آذرپاد.»
.
#قصهشب #سناریو
در سپیدهدم خاموش بندر، جایی که موجها آخرین رقص دلتنگی را به ساحل میآورند و آن را به خاکریزهای منتظر او میسپارد، دو روح سرگردان، چون قایقهای رها شده در گوشه ای از دریا، در مقابل هم ایستادهاند. اسکله متروک، شاهد این دیدار ناگهانی است؛ جایی که سکوت، بلندترین صدا را دارد و نگاهها، هزاران حرف را در خود آشکار کردهاند.
-
این تصویر، دعوتی به پذیرش تمامیت وجودمان است. در سکوت طلوع، نگاه این دو روح متضاد، به ما یادآوری میکند که نباید خود را تنها در روشنایی یا تاریکی خلاصه کنیم. باید سایهها و نورهای درونمان را در آغوش بگیریم، خوبیها و بدیهایمان را با هم دوست بداریم و در یک کالبد واحد، ادغام کنیم. این همان تعادل زیبایی است که در طلوع هر روز، که هم امید میآفریند و هم اندوه گذشته را درون خود جای میدهد.
#قصهشب #تصویرنویسی
#واپسینکتمان پارت ۱
-
در آن روز، پس از قرنها، باد چهرهٔ بشریت را نوازش کرد.
نفس عمیقی کشید و آرام لب زد:«بوی خوبی دارد»
چشمهایش را بست. قطرههای باران مهمان صورتش شدند. با امید دیدن آسمان گریان، چشمهایش را باز کرد؛ اما تنها چیزی که دید، قطرههای آبی بودند که از ترک های سقف گلی میچکیدند.
بالشت کاهی را روی صورتش گذاشت و فریاد زد:« آقا و خانم آبی!»
"خانوادهٔ آبی" درست بالای خانهٔ آرین زندگی میکردند. آبتین، پسر کوچکشان، علاقهٔ عجیبی به آببازی داشت؛ البته آببازی از نظر او یعنی خالی کردن سطلهای آب روی کف خانه.
صدای خانم آبی از بین درز های سقف رسید:«ای وای! بیدار شدی آرین؟ گریه آبتین که بیدارت نکرده پسرم؟»
آرین کمی آن طرف تر، از میان شکاف سقف گلی، چشم خانم آبی را دید. آهی کشید و لبخند زد:«نه خانم آبی،مثل همیشه سطل آب!»
صدای خنده آرام خانم آبی آمد، اما با صدای افتادن گلدانی خنده اش قطع شد؛ صدایش آرام کلافه به نظر میرسید:« باز آبتین خراب کاری کرد»
صدای مهربانش باز به گوش رسید:«امروز توی مدرسه موفق باشی آرین.»
آرین از تخت پایین آمد و ایستاد. کمی صدایش را بالا برد:«و همچنین شما با آبتین کوچولو!»
آرین به بدنش کشوقوسی داد و کیف مدرسهاش را برداشت.
وقتی به وسط سالن رسید، نگاهی به اتاق مادرش و آشپزخانه انداخت و متوجه غیبت او شد.م
حتماً سرِ کار رفته بود.
به سمت میز سنگی وسط آشپزخانه رفت و کیفش را روی صندلی سنگی و کوتاه گذاشت. نگاهی به ظرف کره انداخت که مقداری از آن مصرف شده بود؛ نانهایی که مادرش با حوصله برایش برش زده بود؛ و در آخر، کوزه نیمهپر شیر و لیوان سفالی کنار آن.
اما مهمتر از همه، یادداشتی بود که مادرش روی تکه کاغذ زرد رنگ برایش نوشته بود:
« کلهقرمزی مامان! امروز دیرتر میام. صبحانهات رو کامل بخور. تکههای نانی رو که توی پستو گذاشتم، برای مدرسه ببر. دوستت دارم. مامان.»
آرین لبخند زد.
مادرش میدانست آرین از لقب دوران کودکیاش خوشش نمیآمد؛ آرین هم میدانست مادرش امروز، مثل خیلی از روزهای دیگر، کمتر صبحانه خورده بود تا سهم بیشتری برای او بماند.
-
#قصهشب
انتخاب غیرممکن
سی ثانیه.
شهر دیگر شهری نبود که بتوان در آن خانهای، خیابانی یا خاطرهای را از هم تشخیص داد. آب از میان ساختمانها گذشته بود و هرچه را بر سر راهش مانده بود، میبلعید؛ ماشینها، تابلوها، تکههای دیوار و آدمهایی که برای بقا به چیزی چنگ زده بودند.
مرد با یک دست، میلهای خمشده را گرفته بود.
دست دیگرش را به سوی زن دراز کرده بود.
زن روی سقف کجشدهی ماشینی ایستاده بود که هر لحظه بیشتر در آب فرو میرفت.
بیست ثانیه.
انگشتهایشان هنوز به هم نرسیده بود.
موج دیگری از میان خیابان گذشت و ماشین را تکان داد. زن زانو زد، اما دوباره خودش را بالا کشید.
مرد فریاد زد:
ـ دستت رو بده!
زن دستش را بالا آورد. این بار به مرد رسید.
پانزده ثانیه.
مرد انگشتانش را دور مچ او بست.
فلز زیر دستش صدا داد. نگاهش پایین افتاد.
میدانست. این میله حتی وزن یک نفر را هم تحمل نمیکرد، چه برسد به دو نفر.
اگر زن را بالا میکشید، وزن هر دویشان روی آن میافتاد.
اگر رهایش میکرد، وزن یک نفر کم میشد.
ده ثانیه.
زن به چشمهایش نگاه کرد. هیچکدام چیزی نگفتند.
مرد یک بار دیگر به میله و بعد به دست زن نگاه کرد.
پنج ثانیه.
میله دوباره نالید. مرد دندانهایش را روی هم فشرد و زن را کشید.
یک وجب. بعد یک وجب دیگر.
آب تا سینهی مرد بالا آمده بود.
سه ثانیه.
زن خودش را به لبهی پشتبام رساند.
مرد آخرین توانش را به دستهایش داد.
دو ثانیه.
زن روی سطح امن افتاد.
یک ثانیه.
مرد میله را رها کرد.
آنقدر آرام که انگار چیزی را که دیگر به کارش نمیآمد، زمین میگذاشت.
زن برگشت:
ـ صبر کن!
اما دیگر دستی آنجا نبود.
فقط آب بود و میلهای خالی که آرام در موجها تاب میخورد.
سی ثانیه تمام شد.
آن روز، سونامی از روی شهر گذشت؛اما نه از روی انسانیت.
.
-آستر(اسرا)
#قصهشب #چالشستویا
#واپسینکتمان پارت۲
-
نگاهش به صندلی سوم میز افتاد. لبخندش ناگهان محو شد.
پدرش زمانی گفته بود برای پیشرفت به شهرکی بهتر و پیشرفتهتر میرود. گفته بود این تغییر، زندگی خانوادهشان را بهتر میکند.
اما بعد از آن آرین فهمید، بعضی آدمها وقتی از «پیشرفت» حرف میزنند، منظورشان فقط زندگی خودشان است.
پدر آرین نه تنها محل زندگیاش را عوض کرده بود؛ همسر و فرزندش را هم پشت سر گذاشته بود.
آرین به قاب عکس روی طاقچه خیره شد. تصویر خانوادهای که دیگر مثل گذشته کنار هم نبودند. موهای قرمزش، همان رنگی بود که از پدرش به ارث برده بود و چشمهای زمردیاش یادگار مادرش برای او است. ککومکهای روی پوست سفیدش هنوز همانطور که در کودکی داشت، چهرهاش را متفاوت میکرد.
روی صندلی نشست و صبحانه خورد. بعد از آن دفتر و کتابش را برداشت، آن ها را در کیفش گذاشت و نگاهی به خانه کرد و بعد از آن خارج شد.
وقتی در را بست، بوی نم دیوارهای شهرک دوباره مشامش را پر کرد. چراغهای سقف دوباره روشن شده بودند؛ یعنی چرخهٔ کمنوری تمام شده بود.
آرین متوجه نور سردی که روی کوچه افتاده بود شد، با تعجب به ساعت مچی ساده اش نگاه کرد و زیر لب گفت:«چقدر زود چراغها روشن شدن.»
آرین به کوچه تنگ محله شان چشم دوخت. زمین زیر پایش از سنگ فرش بود اما از درز هایش میتوانست جوانه های سبز امید سر برآورده را ببیند.
خانه های دو طبقه و فرسوده که از خشت و سنگ ساخته بودند؛ در فاصله های کمی در کنار هم، محله های شهرک را تشکیل داده بودند.
مثل همیشه سمفونی این محله متشکل از صدای چکه کردن آب از لوله های پوسیده سقف شهرک، صدای گفتگوی مردم و صدای جیغ و خنده های کودکان بود.
اما برای آرین صدای شیطنت های آبتین هم شامل این سمفونی می شد.
آرین به انتهای کوچه ای که حالا با نور سرد و مهتابی چراغ ها تزیین شده بود نگاه کرد و با قدم های سریع راهش رو به مرکز شهر پیش گرفت.
#قصهشب
#واپسینکتمان پارت۳
-
هر چه به مرکز شهر نزدیک تر می شد، صدا ها زنده تر می شدند. حالا دیگر بوی نم دیوارهای جای خود را بوی نان و شیرینی داده بود. صدای حرکت چرخ های چرخ دستی ها مرکز شهر را پر کرده بود.
در وسط آن میدان مرکزی، مجسمه ای از پادشاه اول در حال تاجگذاری دخترش بود. مجسمه ای که هر روز مردم به آن ادای احترام می کردند.
زنی جلوی مجسمه ایستاد، دست هایش را به هم چسباند و خم شد.
آرین که همه حرکات زن را دید، متاسف سری تکان داد و به سمت ایستگاه قطار حرکت کرد.
وقتی به ایستگاه قطار رسید آقای راه دار، نگهبان آن ایستگاه را دید؛ طبق عادت برای او دستی تکان داد، آقای راهدار لبخندی آرام زد و سری تکان داد و باز مشغول راهنمایی مسافران شد.
از لبخندش پیدا بود که میدانست آرین قرار است کمی بعد، بهخاطر تأخیرش تنبیه شود.
آرین خودش را به نیمکت های انتظار روبه روی ریل قطار رساند
هومان را دید که غرق کتابش بود. رنگ سرد چراغ ها روی پوست تیره اش می لغزید و چهره اش را جدی تر نشان داده بود. موهای شلوغ و قهوهای رنگش پیشانی اش را پوشانده بود. پای چوبی اش را کمی جلو تر کشیده بود و زانو اش را اندکی خم کرده. ژاکت زرد رنگ گشاد و کمی کهنه برادر بزرگش را تا چانه بالا کشید و بعد سعی کرد لبه شلوارک آبی رنگش را پایین تر بکشد، اما شلوارک دوباره بالای زانو اش جمع شد.
در آن شلوغی ایستگاه، وقتی کسی از جلوی پایش رد می شد، محتاطانه پای چوبی اش را عقب می کشید.
#قصهشب
#واپسینکتمان پارت۴
-
آرین نزدیک تر شد و با فاصله دو تا صندلی کنارش نشست. هومان آنقدر مشغول کتاب خواندن بود، که. متوجه حضور آرین نشد.
آرین صدایش را صاف کرد:«اهوم»
از میان جریان همهمه شلوغی ایستگاه قطار، هومان متوجه صدای آرین شد. سرش را بلند کرد و با چشم دنبالش گشت. وقتی سرش را به سمت راست چرخاند، آرین را دید و اخم جای آن آرامش را گرفت.
آرین بلند شد و کنارش نشست، لبخند دندان نمایی زد گفت:«صبح بخیر فرفری»
هومان چهره اش نرم تر شد اما با همان جدیت ادامه داد:«به ساعتت نگاه کردی یا باز هم باتریش تموم شده؟.
-بیخیال هومان.. خودت دیدی امروز چقدر زودتر چراغ ها رو روشن کردن.
هومان لبخند آرامی زد:«بهانه خوبی نبود کک مکی»
آرین معترضانه لب زد:«هومان!»
صدای سوت قطار رسید. هومان از صندلی اش بلند شد و قهقه ای از سر داد. آرین به تبعیت از او بلند شد و به داخل واگن قطار پرید.
وقتی واگن ها پر شدند. مسئول قطار از سوار شدن همه اطمینان پیدا کرد و بعد دقایقی قطار حرکت کرد. آرین و هومان کنار یکدیگر نشستند.
آرین زانو هایش را بغل کرده بود، سرش را به سمت هومان چرخاند:«برای سال نو چیا خریدید؟»
هومان لبخندی زد:« مثل هر سال، هیچی!»
آرین خندید:«پس هیچ کدوم تنها نیستیم»
-اما باز هم جشن نو بهاران رو دوست دارم.
-آره موافقم، برام مهم نیست نتونم غذای خوب یا لباس خوبی بگیرم.
-همین که این بار هم خانواده هامون برای تدارکات جشن یه مقدار پول جمع کردن کافیه؛ مهم اینه که کنار هم خوشحال باشیم.
-به هر حال هر چی هم نباشه این آیین ها و عادت ها جز معدود نقاط مشترک ما با انسان های سطحه.
نورهای سفید تونل یکییکی از کنارشان عبور میکردند و آرین برای لحظهای به دنیایی فکر کرد که فقط در کتابها دیده بود.
#قصهشب
#واپسینکتمان پارت ۵
آرین برای لحظهای به چیزهایی فکر کرد که فقط در کتابها دیده بود؛ آسمان، باران، درختها و سطحی که هیچوقت قدم روی آن نگذاشته بود.
آرام زیر لب گفت:«اجدادمون...»
هومان که کنارش نشسته بود، سرش را برگرداند. «چی؟»
آرین نگاهش را از کف واگن نگرفت. «اجدادمون...واقعاً روی سطح زندگی میکردن؟ یعنی واقعاً آسمون رو میدیدن؟ بارون رو؟ یا حتی...»
هومان ناگهان دستش را بالا آورد و آرام جلوی حرف زدنش را گرفت. نگاهی به اطراف انداخت و ترسیده، لب زد:«هیس.»
آرین با تعجب نگاهش کرد. هومان نزدیک شد و خیلی آرام گفت:«این چیزا رو توی محیط عمومی نگو، احمق!»
آرین آهسته پرسید:«چرا؟ مگه چی گفتم؟»
هومان چند لحظه سکوت کرد و باز اطراف رو نگاه کرد. بعد زیر لب گفت: «هر چیز رو هر جایی نباید گفت.»
آرین کمی به هومان خیره ماند:« تو واقعاً یه ترسویی!»
هومان نگاهش رو به نوشته های کتاب شیمی اش انداخت:«نه فقط بی فکر نیستم.»
-ترجیح میدم بی فکر باشم تا یه ترسویی که حتی از حرف زدن هم می ترسه!
هومان به آرین نزدیک شد و نیشگونش گرفت، صدایش از بین دندان های کلید شدهاش بیرون می آمد:«آرین اینقدر بلند این چرتوپرت ها رو بلند نگو، نکنه می خوای برای مامانت دردسر بشه!»
و بعد دستش را از روی آرین برداشت، کتاب را ورق زد و مشغول شد.
آرین مکثی کرد، نفسش را با صدا بیرون داد، از هومان رو برگرداند و به دستهایش خیره ماند.
میدانست حق با هومان است. فکر کردن به سطح خودش جرم بود، چه برسد به حرف زدن دربارهاش. هر چند وقت یکبار هم خبر دستگیری یا اعدام اعضای فرقههای مخالف حکومت پخش میشد؛ گروههایی که دربارهٔ سطح و تاریخی متفاوت از روایت پادشاهی حرف میزدند.
صدای سوت قطار رشته افکار آرین را پاره کرد. آرین از جایش بلند شد و هومان کمک کرد بلند شود.
صدای مسئول قطار به گوش رسید:«مسافرین محترم! به ایستگاه اول، شهرک مرکزی جنوبی رسیده ایم. از شما تقاضا دارم...»
هومان یک قدم برداشت و به سمت آرین برگشت:«چرا اینقدر با دقت بهش گوش می دی! دیرمون شده ککمکی.»
درهای قطار باز شد و آرین همراه هومان از واگن پایین آمد. ایستگاه شهرک مرکزی جنوبی، با وجود شلوغی، از شهرک محل زندگیشان تمیزتر بود. ستونهای بتنی قطور، سقف کوتاه ایستگاه را نگه داشته بودند و لامپهای مهتابی بزرگ و پرنور، نور سردی روی سکو پاشیده بودند. دیوارها ترکهایی قدیمی داشتند که با ورقهای فلزی پوشانده شده بود؛ نشانهای از تعمیراتی که پارسال انجام شده بود.
مردم بیوقفه از کنارشان عبور میکردند. بیشترشان لباسهای تمیز و گرم پوشیده بودند و کیف یا جعبهای در دست داشتند. صدای قدمها، پارس سگهای اهلی و اعلام حرکت قطارها، فضای ایستگاه را پر کرده بود.
آرین از پلهها بالا رفت. بیرون از ایستگاه، خیابانها عریضتر از شهرک خودشان بود و ساختمانها منظمتر کنار هم قرار گرفته بودند. مغازههای بیشتری دیده میشد و رفتوآمد مردم از همیشه بیشتر بود. اینجا قلب رفتوآمد شهرهای زیرزمینی بود؛ آرین و هومان از میان جمعیت عبور کردند و وارد خیابان اصلی شدند. آن دو خودشان را میان دستههایی از دانشآموزانی که از دیگر خط های قطار به راه افتاده بودند؛ جای دادند.
هرچه از ایستگاه دورتر میشدند، ازدحام کمتر میشد، اما رفتوآمد مردم همچنان از شهرک خودشان بیشتر بود. آرین نگاهی به دو طرف خیابان انداخت. مغازههای کوچک یکی پس از دیگری ردیف شده بودند؛ نانوایی، تعمیرگاه ابزار، فروشگاه لوازم خانگی و چند غرفهٔ خوراکی که از همین اول صبح مشتری داشتند. لبخند کمرنگی زد:«هر بار میام اینجا، حس میکنم یه جای تازهست.»
هومان بدون اینکه نگاهش را از مسیر بردارد، جدی گفت:«چون هفتهای فقط پنج بار میایم اینجا.»
آرین قهقه ی مصنوعی زد:«هههه، خیلی بامزهای!»
هومان ریز خندید و بعد چند قدم در سکوت راه رفتند.
آرین دوباره اطراف را نگاه کرد:« با اینکه از شهرک خودمون بزرگتره... نمیدونم، انگار بازم یه چیزی کم داره»
هومان این بار نگاه کوتاهی به او انداخت:« تو همیشه دنبال همون "یه چیز" میگردی.»
آرین شانه بالا انداخت:«نه، فقط کنجکاوی می کنم.»
هومان نگاهی کوتاه به آربن انداخت:«در واقع، فضولی که معمولاً آخرش به دردسر ختم میشه.»
آرین با شیطنت لبخند زد:«هنوز که چیزی نشده.»
هومان نفس آرامی کشید:«این دقیقاً همون چیزی که همیشه قبل از دردسر میگی.»
⚝𝘔𝘪𝘥𝘯𝘪𝘨𝘩𝘵•𝘚𝘵𝘢𝘳.
#واپسینکتمان پارت ۵ آرین برای لحظهای به چیزهایی فکر کرد که فقط در کتابها دیده بود؛ آسمان، باران،
آرین هنوز نمیدونه همین سؤالهای ساده، میتونن چه ستون هایی رو بلرزونن!
#واپسینکتمان پارت ۶
آرین خواست جواب بدهد، اما صدای زنگ ساعت بزرگ میدان، که آغاز ساعت کاری را اعلام میکرد، میان حرفشان پیچید. هر دو بیاختیار قدمهایشان را تندتر کردند و در میان دانشآموزانی که به سمت مدرسه میرفتند، به راهشان ادامه دادند.
چند دقیقه بعد، ساختمان مدرسه از میان رفتوآمد مردم پیدا شد. بنایی بزرگ و با نمای آجر های تیره که هر صبح، دانشآموزان شهرکهای مختلف را در خود جمع میکرد.
جلوی ورودی ساختمان، چند اتوبوس تازه مسافرانشان را یاده کرده بودند. گروهی از دانشآموزان با عجله از پلهها بالا میرفتند و بعضی هم ایستاده بودند و با هم صحبت میکردند.
-هومان! آرین!.
آرین سرش را برگرداند.
نیلا از میان جمعیت به سمتشان میآمد. موهای قهوهای تیرهاش که تا روی بازوهایش میرسید، با هر قدم کمی تکان میخورد و چند تار مو از کنار صورتش بخشی از صورتش را پوشانده بود. چشمهای آبیتیرهاش، برخلاف خجالتی بودنش، همیشه پر از انرژی و مهربانی به نظر میرسیدند، گونه های سفیدش حالا بخاطر دویدن سرخ شده بودند.
کت و دامن سبز روشنش، با طرحهای کوچک شکوفههای صورتی روی دامن و لباس زیر کت، بیشتر از آنکه نشاندهندهٔ ثروت باشد، شبیه انتخاب کسی بود که دوست دارد اطرافش را شادتر کند. ساپورت صورتی کمرنگ و کفشهای همرنگش با لباسش، هماهنگ شده بودند و تصویر بهار را نمایان میکردند.
وقتی به آنها رسید، کمی نفسش را مرتب کرد و با لبخند گفت:« سـ... سلام!»
آرین لبخند زد:«سلام، امروز دیر نکردی.»
نیلا خندید:«امـ... امروز اتوبوس زودتر رسید.»
هومان نگاهی به ساعتش انداخت:«سه دقیقه تا شروع کلاس.»
نیلا با خنده گفت:«یـ..یه روز ساعتت رو گم کنی، فـ... فکر کنم خودت هم گم بشی.»
آرین خندید:«اصلا اون روز نمی بینیش.»
هومان لبخند آرامی زد.
در همان لحظه، خودرویی تیرهرنگ مقابل ورودی مدرسه توقف کرد. چند نفر ناخودآگاه نگاهشان را به سمت آن برگرداندند در خودرو باز شد و آلما پیاده شد..
آرین برای لحظهای نگاهش کرد. موهای کوتاه عسلیرنگش تا روی گردنش میرسید و دو رشتهٔ بلندتر از کنار صورتش پایین افتاده بود. چتریهایش کمی روی پیشانیاش سایه انداخته بودند و چشمهای کهرباییاش با همان نگاه مطمئن همیشگی، اطراف را بررسی میکردند.
پوست گندمیاش زیر نور سرد چراغهای ورودی کمی گرمتر به نظر میرسید. برخلاف بیشتر دانشآموزانی که با عجله از کنار هم رد میشدند، آرام راه میرفت؛ شانههایش صاف بود و انگار مطمئن بود جایی برای خود دارد.
کت کوتاه صورتی روشنش را مرتب کرد و بند کیفش را روی شانهاش جا انداخت. کفشهای ساقبلندش با هر قدم صدای آرامی روی زمین ایجاد میکرد.
آرین زیر لب گفت:«مثل اینکه خانم اشرافی هم تشریف آوردن.»
آلما که از کنارشان رد میشد، بدون اینکه قدمش را کند کند، گفت:«حداقل لازم نیست هر روز برای رسیدن به مدرسه دنبال قطار بدوم.»
آرین پوزخند زد:«نه، فقط کافیه راننده برسونت.»
آلما ایستاد و این بار مستقیم به او نگاه کرد:«حسودیت تموم شد؟»
قبل از اینکه آرین چیزی بگوید، نیلا بینشان قرار گرفت«بـ... بیاید، اگه همینجا شروع کنید، تا زنگ آخر تموم نمیشه »
هومان هم آرام گفت:«و ما هم دیر میرسیم سر کلاس.»
آلما نگاهش را از آرین گرفت و شانهای بالا انداخت:«من مشکلی ندارم.»
آرین لبخند کجی زد:«منم ندارم.»
نیلا آهی کشید:« یـ... یه روز میرسه که شما دو نفر بـ...بدون کلکل به هم سلام کنید؟»
آرین و آلما همزمان جواب دادند:« بعید میدونم.»
نیلا خندید و هومان، با اینکه چیزی نگفت، این بار لبخندش واضحتر از قبل بود.
چهار نفر کنار هم از پلهها بالا رفتند و وارد ساختمان مدرسه شدند. کنار یک دیگر راه رو ها را طی کردند و خودشان را به کلاس رساندند.
#قصهشب
⚝𝘔𝘪𝘥𝘯𝘪𝘨𝘩𝘵•𝘚𝘵𝘢𝘳.
#واپسینکتمان پارت ۶ آرین خواست جواب بدهد، اما صدای زنگ ساعت بزرگ میدان، که آغاز ساعت کاری را اعلام
باید گفت, گاهی حتی از میان عمیق ترین شکاف ها هم، واقعی ترین دوستی ها شکل میگیرند.