#واپسینکتمان پارت۴
-
آرین نزدیک تر شد و با فاصله دو تا صندلی کنارش نشست. هومان آنقدر مشغول کتاب خواندن بود، که. متوجه حضور آرین نشد.
آرین صدایش را صاف کرد:«اهوم»
از میان جریان همهمه شلوغی ایستگاه قطار، هومان متوجه صدای آرین شد. سرش را بلند کرد و با چشم دنبالش گشت. وقتی سرش را به سمت راست چرخاند، آرین را دید و اخم جای آن آرامش را گرفت.
آرین بلند شد و کنارش نشست، لبخند دندان نمایی زد گفت:«صبح بخیر فرفری»
هومان چهره اش نرم تر شد اما با همان جدیت ادامه داد:«به ساعتت نگاه کردی یا باز هم باتریش تموم شده؟.
-بیخیال هومان.. خودت دیدی امروز چقدر زودتر چراغ ها رو روشن کردن.
هومان لبخند آرامی زد:«بهانه خوبی نبود کک مکی»
آرین معترضانه لب زد:«هومان!»
صدای سوت قطار رسید. هومان از صندلی اش بلند شد و قهقه ای از سر داد. آرین به تبعیت از او بلند شد و به داخل واگن قطار پرید.
وقتی واگن ها پر شدند. مسئول قطار از سوار شدن همه اطمینان پیدا کرد و بعد دقایقی قطار حرکت کرد. آرین و هومان کنار یکدیگر نشستند.
آرین زانو هایش را بغل کرده بود، سرش را به سمت هومان چرخاند:«برای سال نو چیا خریدید؟»
هومان لبخندی زد:« مثل هر سال، هیچی!»
آرین خندید:«پس هیچ کدوم تنها نیستیم»
-اما باز هم جشن نو بهاران رو دوست دارم.
-آره موافقم، برام مهم نیست نتونم غذای خوب یا لباس خوبی بگیرم.
-همین که این بار هم خانواده هامون برای تدارکات جشن یه مقدار پول جمع کردن کافیه؛ مهم اینه که کنار هم خوشحال باشیم.
-به هر حال هر چی هم نباشه این آیین ها و عادت ها جز معدود نقاط مشترک ما با انسان های سطحه.
نورهای سفید تونل یکییکی از کنارشان عبور میکردند و آرین برای لحظهای به دنیایی فکر کرد که فقط در کتابها دیده بود.
#قصهشب
#واپسینکتمان پارت ۵
آرین برای لحظهای به چیزهایی فکر کرد که فقط در کتابها دیده بود؛ آسمان، باران، درختها و سطحی که هیچوقت قدم روی آن نگذاشته بود.
آرام زیر لب گفت:«اجدادمون...»
هومان که کنارش نشسته بود، سرش را برگرداند. «چی؟»
آرین نگاهش را از کف واگن نگرفت. «اجدادمون...واقعاً روی سطح زندگی میکردن؟ یعنی واقعاً آسمون رو میدیدن؟ بارون رو؟ یا حتی...»
هومان ناگهان دستش را بالا آورد و آرام جلوی حرف زدنش را گرفت. نگاهی به اطراف انداخت و ترسیده، لب زد:«هیس.»
آرین با تعجب نگاهش کرد. هومان نزدیک شد و خیلی آرام گفت:«این چیزا رو توی محیط عمومی نگو، احمق!»
آرین آهسته پرسید:«چرا؟ مگه چی گفتم؟»
هومان چند لحظه سکوت کرد و باز اطراف رو نگاه کرد. بعد زیر لب گفت: «هر چیز رو هر جایی نباید گفت.»
آرین کمی به هومان خیره ماند:« تو واقعاً یه ترسویی!»
هومان نگاهش رو به نوشته های کتاب شیمی اش انداخت:«نه فقط بی فکر نیستم.»
-ترجیح میدم بی فکر باشم تا یه ترسویی که حتی از حرف زدن هم می ترسه!
هومان به آرین نزدیک شد و نیشگونش گرفت، صدایش از بین دندان های کلید شدهاش بیرون می آمد:«آرین اینقدر بلند این چرتوپرت ها رو بلند نگو، نکنه می خوای برای مامانت دردسر بشه!»
و بعد دستش را از روی آرین برداشت، کتاب را ورق زد و مشغول شد.
آرین مکثی کرد، نفسش را با صدا بیرون داد، از هومان رو برگرداند و به دستهایش خیره ماند.
میدانست حق با هومان است. فکر کردن به سطح خودش جرم بود، چه برسد به حرف زدن دربارهاش. هر چند وقت یکبار هم خبر دستگیری یا اعدام اعضای فرقههای مخالف حکومت پخش میشد؛ گروههایی که دربارهٔ سطح و تاریخی متفاوت از روایت پادشاهی حرف میزدند.
صدای سوت قطار رشته افکار آرین را پاره کرد. آرین از جایش بلند شد و هومان کمک کرد بلند شود.
صدای مسئول قطار به گوش رسید:«مسافرین محترم! به ایستگاه اول، شهرک مرکزی جنوبی رسیده ایم. از شما تقاضا دارم...»
هومان یک قدم برداشت و به سمت آرین برگشت:«چرا اینقدر با دقت بهش گوش می دی! دیرمون شده ککمکی.»
درهای قطار باز شد و آرین همراه هومان از واگن پایین آمد. ایستگاه شهرک مرکزی جنوبی، با وجود شلوغی، از شهرک محل زندگیشان تمیزتر بود. ستونهای بتنی قطور، سقف کوتاه ایستگاه را نگه داشته بودند و لامپهای مهتابی بزرگ و پرنور، نور سردی روی سکو پاشیده بودند. دیوارها ترکهایی قدیمی داشتند که با ورقهای فلزی پوشانده شده بود؛ نشانهای از تعمیراتی که پارسال انجام شده بود.
مردم بیوقفه از کنارشان عبور میکردند. بیشترشان لباسهای تمیز و گرم پوشیده بودند و کیف یا جعبهای در دست داشتند. صدای قدمها، پارس سگهای اهلی و اعلام حرکت قطارها، فضای ایستگاه را پر کرده بود.
آرین از پلهها بالا رفت. بیرون از ایستگاه، خیابانها عریضتر از شهرک خودشان بود و ساختمانها منظمتر کنار هم قرار گرفته بودند. مغازههای بیشتری دیده میشد و رفتوآمد مردم از همیشه بیشتر بود. اینجا قلب رفتوآمد شهرهای زیرزمینی بود؛ آرین و هومان از میان جمعیت عبور کردند و وارد خیابان اصلی شدند. آن دو خودشان را میان دستههایی از دانشآموزانی که از دیگر خط های قطار به راه افتاده بودند؛ جای دادند.
هرچه از ایستگاه دورتر میشدند، ازدحام کمتر میشد، اما رفتوآمد مردم همچنان از شهرک خودشان بیشتر بود. آرین نگاهی به دو طرف خیابان انداخت. مغازههای کوچک یکی پس از دیگری ردیف شده بودند؛ نانوایی، تعمیرگاه ابزار، فروشگاه لوازم خانگی و چند غرفهٔ خوراکی که از همین اول صبح مشتری داشتند. لبخند کمرنگی زد:«هر بار میام اینجا، حس میکنم یه جای تازهست.»
هومان بدون اینکه نگاهش را از مسیر بردارد، جدی گفت:«چون هفتهای فقط پنج بار میایم اینجا.»
آرین قهقه ی مصنوعی زد:«هههه، خیلی بامزهای!»
هومان ریز خندید و بعد چند قدم در سکوت راه رفتند.
آرین دوباره اطراف را نگاه کرد:« با اینکه از شهرک خودمون بزرگتره... نمیدونم، انگار بازم یه چیزی کم داره»
هومان این بار نگاه کوتاهی به او انداخت:« تو همیشه دنبال همون "یه چیز" میگردی.»
آرین شانه بالا انداخت:«نه، فقط کنجکاوی می کنم.»
هومان نگاهی کوتاه به آربن انداخت:«در واقع، فضولی که معمولاً آخرش به دردسر ختم میشه.»
آرین با شیطنت لبخند زد:«هنوز که چیزی نشده.»
هومان نفس آرامی کشید:«این دقیقاً همون چیزی که همیشه قبل از دردسر میگی.»
⚝𝘔𝘪𝘥𝘯𝘪𝘨𝘩𝘵•𝘚𝘵𝘢𝘳.
#واپسینکتمان پارت ۵ آرین برای لحظهای به چیزهایی فکر کرد که فقط در کتابها دیده بود؛ آسمان، باران،
آرین هنوز نمیدونه همین سؤالهای ساده، میتونن چه ستون هایی رو بلرزونن!
#واپسینکتمان پارت ۶
آرین خواست جواب بدهد، اما صدای زنگ ساعت بزرگ میدان، که آغاز ساعت کاری را اعلام میکرد، میان حرفشان پیچید. هر دو بیاختیار قدمهایشان را تندتر کردند و در میان دانشآموزانی که به سمت مدرسه میرفتند، به راهشان ادامه دادند.
چند دقیقه بعد، ساختمان مدرسه از میان رفتوآمد مردم پیدا شد. بنایی بزرگ و با نمای آجر های تیره که هر صبح، دانشآموزان شهرکهای مختلف را در خود جمع میکرد.
جلوی ورودی ساختمان، چند اتوبوس تازه مسافرانشان را یاده کرده بودند. گروهی از دانشآموزان با عجله از پلهها بالا میرفتند و بعضی هم ایستاده بودند و با هم صحبت میکردند.
-هومان! آرین!.
آرین سرش را برگرداند.
نیلا از میان جمعیت به سمتشان میآمد. موهای قهوهای تیرهاش که تا روی بازوهایش میرسید، با هر قدم کمی تکان میخورد و چند تار مو از کنار صورتش بخشی از صورتش را پوشانده بود. چشمهای آبیتیرهاش، برخلاف خجالتی بودنش، همیشه پر از انرژی و مهربانی به نظر میرسیدند، گونه های سفیدش حالا بخاطر دویدن سرخ شده بودند.
کت و دامن سبز روشنش، با طرحهای کوچک شکوفههای صورتی روی دامن و لباس زیر کت، بیشتر از آنکه نشاندهندهٔ ثروت باشد، شبیه انتخاب کسی بود که دوست دارد اطرافش را شادتر کند. ساپورت صورتی کمرنگ و کفشهای همرنگش با لباسش، هماهنگ شده بودند و تصویر بهار را نمایان میکردند.
وقتی به آنها رسید، کمی نفسش را مرتب کرد و با لبخند گفت:« سـ... سلام!»
آرین لبخند زد:«سلام، امروز دیر نکردی.»
نیلا خندید:«امـ... امروز اتوبوس زودتر رسید.»
هومان نگاهی به ساعتش انداخت:«سه دقیقه تا شروع کلاس.»
نیلا با خنده گفت:«یـ..یه روز ساعتت رو گم کنی، فـ... فکر کنم خودت هم گم بشی.»
آرین خندید:«اصلا اون روز نمی بینیش.»
هومان لبخند آرامی زد.
در همان لحظه، خودرویی تیرهرنگ مقابل ورودی مدرسه توقف کرد. چند نفر ناخودآگاه نگاهشان را به سمت آن برگرداندند در خودرو باز شد و آلما پیاده شد..
آرین برای لحظهای نگاهش کرد. موهای کوتاه عسلیرنگش تا روی گردنش میرسید و دو رشتهٔ بلندتر از کنار صورتش پایین افتاده بود. چتریهایش کمی روی پیشانیاش سایه انداخته بودند و چشمهای کهرباییاش با همان نگاه مطمئن همیشگی، اطراف را بررسی میکردند.
پوست گندمیاش زیر نور سرد چراغهای ورودی کمی گرمتر به نظر میرسید. برخلاف بیشتر دانشآموزانی که با عجله از کنار هم رد میشدند، آرام راه میرفت؛ شانههایش صاف بود و انگار مطمئن بود جایی برای خود دارد.
کت کوتاه صورتی روشنش را مرتب کرد و بند کیفش را روی شانهاش جا انداخت. کفشهای ساقبلندش با هر قدم صدای آرامی روی زمین ایجاد میکرد.
آرین زیر لب گفت:«مثل اینکه خانم اشرافی هم تشریف آوردن.»
آلما که از کنارشان رد میشد، بدون اینکه قدمش را کند کند، گفت:«حداقل لازم نیست هر روز برای رسیدن به مدرسه دنبال قطار بدوم.»
آرین پوزخند زد:«نه، فقط کافیه راننده برسونت.»
آلما ایستاد و این بار مستقیم به او نگاه کرد:«حسودیت تموم شد؟»
قبل از اینکه آرین چیزی بگوید، نیلا بینشان قرار گرفت«بـ... بیاید، اگه همینجا شروع کنید، تا زنگ آخر تموم نمیشه »
هومان هم آرام گفت:«و ما هم دیر میرسیم سر کلاس.»
آلما نگاهش را از آرین گرفت و شانهای بالا انداخت:«من مشکلی ندارم.»
آرین لبخند کجی زد:«منم ندارم.»
نیلا آهی کشید:« یـ... یه روز میرسه که شما دو نفر بـ...بدون کلکل به هم سلام کنید؟»
آرین و آلما همزمان جواب دادند:« بعید میدونم.»
نیلا خندید و هومان، با اینکه چیزی نگفت، این بار لبخندش واضحتر از قبل بود.
چهار نفر کنار هم از پلهها بالا رفتند و وارد ساختمان مدرسه شدند. کنار یک دیگر راه رو ها را طی کردند و خودشان را به کلاس رساندند.
#قصهشب
⚝𝘔𝘪𝘥𝘯𝘪𝘨𝘩𝘵•𝘚𝘵𝘢𝘳.
#واپسینکتمان پارت ۶ آرین خواست جواب بدهد، اما صدای زنگ ساعت بزرگ میدان، که آغاز ساعت کاری را اعلام
باید گفت, گاهی حتی از میان عمیق ترین شکاف ها هم، واقعی ترین دوستی ها شکل میگیرند.
#واپسینکتمان پارت ۷
وارد کلاس شدند. کلاس مثل همیشه به چند گروه نانوشته تقسیم شده بود. هرکس جایی نشسته بود که سالها به آن عادت کرده بود؛ نه به خاطر اینکه کسی مجبورشان کرده باشد، بلکه چون مرزهای بین آنها از قبل شکل گرفته بود.
نزدیک پنجرههای بزرگ سمت چپ کلاس، آریو نشسته بود. دو نفر همیشه نزدیک او بودند؛ آترین و یشتار، بیشتر از اینکه حرف بزند، منتظر واکنش آریو میماند و یَشتار معمولاً با خندههای کوتاه، حرفهای او را تأیید میکرد..
چند ردیف جلوتر، دانیال پشت میز خودش نشسته بود. لباس مرتبش را چند بار صاف کرد و نگاهی به اطراف انداخت. او همیشه سعی میکرد شبیه دانشآموزان شهرکهای مرکزی رفتار کند؛ از طرز حرف زدن گرفته تا مدل نشستن. انگار میخواست به همه ثابت کند فاصلهی زیادی با آنها ندارد.
در گوشهی نزدیک دیوار سمت راست کلاس، آسا آرام نشسته بود. کتابهایش را مرتب کنار هم گذاشته بود و کمتر به اطراف نگاه میکرد. هر بار که صدای خندهی گروه آریو بلند میشد، ناخودآگاه کمی خودش را جمع میکرد. انگار که او یاد گرفته بود کمتر دیده شود.
آرین همیشه فکر میکرد عجیبترین بخش کلاس همین بود؛ اینکه همه در یک اتاق بودند، اما انگار هرکدام در دنیای جداگانهای زندگی میکردند.
انتهای کلاس، قفسههای کتابخانهی کوچک مدرسه قرار داشت. چندین ردیف کتاب قدیمی درون آن چیده شده بود؛ کتابهایی که بیشترشان دربارهی تاریخ تمدن نوین، سامانههای شهری و علوم مورد نیاز زندگی زیرزمینی بودند. کنار کتابخانه، پنجرههای بلند کلاس قرار داشتند که نور مصنوعی ورودی مدرسه را به داخل میآوردند..
جلوی کلاس، میز معلم زیر نمایشگر بزرگ دیواری قرار داشت. صفحهی نمایش میتوانست نقشهها، تصاویر آموزشی و اطلاعات درس را نشان دهد. پشت آن، تختهی هوشمندی قرار داشت که معلمها برای توضیح مطالب از آن استفاده میکردند.
آریو به محض دیدن آرین، لبخند کمرنگی زد:«که باز اومدی؟»
آرین کیفش را روی نیمکت گذاشت:«نگران شده بودی؟ »
آریو تکیهای به صندلیاش داد:«نه. فقط عجیب بود. فکر کردم شاید مسیر طولانی شهرک پایین خستهات کرده باشه؟»
چند نفر از اطراف آریو خندیدند.
آرین نگاهش کرد:« نه، هنوز اونقدرها هم طولانی نیست.»
آریو نگاهی کوتاه به سوییشرت قرمز و وصله خورده انداخت:«برای بعضیا همین هم یه مسیر سخت حساب میشه.»
آترین لبخند زد:«بیخیال آریو، شاید یه روز خودش هم بتونه ماشین شخصی داشته باشه.»
پویا که کنارشان ایستاده بود، گفت:«آترین، لازم نیست الکی رویا بفروشی»
هر سه باهم خندیدند و دانش آموزان کلاس همراهی کردند.
آریو نگاهش را از آرین گرفت و به سمت آسا برد که آرام مشغول مرتب کردن کتابهایش بود:«آرین، بهتر نیست مثل بعضیا همینقدر بی صدا باشی؟ شاید مثل اونا بفهمی کجایی.»
آسا دست از مرتب کردن کتابهایش کشید، لبش رو گاز گرفت اما چیزی نگفت.
نیلا که صدایش را شنیده بود، اخم کرد:«چـ...چرا همیشه فکر میکنی باید به بقیه یـ...یادآوری کنی کجان؟»
آریو لبخند زد:«برای این که یه وقت مثل آرین فراموش نکنن کجان.»
نیلا از صندلی بلند شد:«نه. فـ... فقط بعضیا عادت کردن بـ...بقیه رو پایینتر ببینن.»
چند نفر از دانشآموزها ساکت شدند و توجه شان را به آن ها دادند.
آترین خندید:«بنظرم قبل از اینکه سعی کنی اینطوری دیده بشی، یکمی آروم تر حرف بزنی.»
نیلا سرخ شد اما جواب داد:«حـ...حداقل من لازم نمیبینم برای دیده شدن بقیه رو مـ...مسخره کنم!»
هومان که تا آن لحظه ساکت بود، روی صندلی چرخید و رو به آترین لب زد:«و تو هم لازم نیست هر بار فکر کنی چون کنار آریو نشستی، حرفات مهمتر شده.»
لبخند آترین محو شد:«من فقط حقیقت رو گفتم.»
هومان اخمی کرد:«نه. فقط چیزی رو گفتی که فکر میکنی بقیه دوست دارن بشنون.»
دانیال که تا آن لحظه ساکت مانده بود، سریع وارد بحث شد:«خب، بالاخره هرکس باید جای خودش رو بدونه هومان. اگه همه بخوان هر طور میخوان رفتار کنن، نظم از بین میره »
آرین به او نگاه کرد:«تو همیشه حرفای مفت رو این قدر پر اطمینان میگی؟ یا چون آریو این جاست این قدر مطمئن حرف میزنی»
چند نفر آرام خندیدند. و بعضی ها مشغول پچ پچ کردن شدند.
دانیال اخم کرد و از جایش بلند شد:«تو زیادی گستاخی! حداقل من میدونم چطور رفتار کنم.»
در همین لحظه، آلما که مشغول گذاشتن کتابهایش روی میز بود، بدون اینکه به کسی نگاه کند گفت:«جالبه. بعضیا بیشتر از اینکه نگران رفتار خودشون باشن، نگران رفتار بقیهان.»
کلاس برای لحظهای ساکت شد.
آریو نگاه کوتاهی به آلما انداخت:«آلما! فکر نمیکردم تو هم وارد این بحث بشی.»
آلما نگاه سردی به او انداخت:«من وارد بحث نشدم. فقط حرفی زدم که لازم بود بشنوی.»
صدای زنگ کلاس در راهرو پیچید و همه کمکم سر جای خودشان نشستند و بی خیال بحث شدند.
#قصهشب
⚝𝘔𝘪𝘥𝘯𝘪𝘨𝘩𝘵•𝘚𝘵𝘢𝘳.
#واپسینکتمان پارت ۷ وارد کلاس شدند. کلاس مثل همیشه به چند گروه نانوشته تقسیم شده بود. هرکس جایی نشس
-سوال اصلی اینجا شکل میگیره.. ریشه این شکاف های فرهنگی چی هستش؟