eitaa logo
مَهوا
606 دنبال‌کننده
206 عکس
16 ویدیو
0 فایل
«هوالمحبوب» اینجا؟ برای نوشتنِ حرفِ دلِ قلم و ترجمهٔ اشکِ شمع... نویسندهٔ؛ عکاسِ لحظه‌ها و نقاشِ رویاها. یک جنگ‌زدهٔ تمام‌عیار.‌𝙃☫𝙈𝙀🇮🇷 خواستی پیدام کنی؟ تو خیابون‌های لندن دنبالم بگرد! می‌نویسم تا شاید یکی از این واژه‌ها، راهِ برگشت تو باشد.
مشاهده در ایتا
دانلود
و چه عاقبت خیری که از ما فرزندانی خواهند ماند، که بوی روضه تو میدهند یاحســـین🖤✨
Dina Frost4_5895652489973210565.mp3
زمان: حجم: 339.2K
امید من اباالفضلِ❤️‍🩹
‌کیفیت زندگی توی ماه محرم از 240p میره رو 4k.
زمان: حجم: 168.1K
اهل‌حاجت‌یکسال‌به‌کسی‌رو‌نزدند! صبرکردندهمه‌تا‌شبِ‌تاسوعاشد 🥀
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای کاش مثل معجزه آن شب دوباره برگردی... (شب عاشورا؛ محرم الحرام ۱۴۴۷)
مَهوا
ای کاش مثل معجزه آن شب دوباره برگردی... (شب عاشورا؛ محرم الحرام ۱۴۴۷)
دوبار در زندگیم قلبم لرزید. یه بار از خوشی یه بار از غم از خوشی پارسال که پرده‌ها رو کنار زدی و اومدی تو حسینیه. از غم امسال که می‌دونم دیگه هیچ وقت قرار نیست بیای و دلم از شادی بلرزه...
میدانی؛ من در میان اشک و سوگِ روضه ها ائمه را شناختم و عاشق آنها شدم. صفحاتِ غبار آلودِ کتاب‌ها عشقِ شهدا را به خونِ رگ‌هایم تزریق کرد. حتی من حاج‌قاسم را تازه بعد از شهادت ایشان عمیق تر شناختم. و اشتراک همه اینها این بود که از همان آغاز انگار همه‌شان روحی بودند که پیوند میان ما زمان برد تا بشناسمشان، بفهممشان و روحمان یکی شود. اما امروز، کلام من، به سوی "آقای شهیدم" باز می‌گردد که برای من، فراتر از یک نام و نشان بود... دقیقا مثل پدری که شاید زیاد به خانه سر نزند، اما سایه‌اش همواره روی سر توست. او همان مأمنی بود که با خیالِ وجودش، جهانِ پرتلاطم را برایم امن می‌کرد؛ حتی اگر می‌دانستم امشب، در خانه حضور ندارد. پیوندی که از جنسِ زندگی بود. او برای من، نه یک شخصیتِ تاریخی، که یک "واقعیتِ جاری" بود. به خاطرِ آن سایه‌یِ پناه بود که هرگز در برابرِ تندبادها نلرزیدم. وقتی که حاج قاسم شهید شد، نترسیدم. وقتی آقای رییسی شهید شدند، نترسیدم. وقتی آتشِ آشوب‌ها شعله‌ور شد و بوی باروت و دود، نفس‌ها را در گلو حبس کرد، من نترسیدم. با خود می‌گفتم: «آقا می‌آید... الان آقا با آن صلابتِ بی‌مانند، سکوتِ جهان را خواهد شکست.» و او آمد؛ و با همان نگاهِ آرامش‌بخش، بار دیگر، آرامش را به قلب‌هایِ لرزان بازگرداند. اما حالا... آقا جان! این چه عذابی است که قلبم از درک آن عاجز است؟ حالا هر بار صدایت را می‌شنوم، انگار یکی آرام‌آرام قلبم را از سینه‌ام بیرون می‌کشد. هر بار عکست را می‌بینم، باورم نمی‌شود که باید برای تو فعلِ «بود» را به کار ببرم. من هنوز هر صبح، ناخودآگاه، دلم می‌خواهد بدانم حالت خوب است... بعد یادم می‌آید که دیگر قرار نیست هیچ خبری از تو برسد. همه می‌گویند باید صبور بود. همه می‌گویند راهت ادامه دارد. می‌دانم... اما هیچ‌کس به من نگفت با دلتنگیِ کسی که زنده شناخته بودمش چه کنم. هیچ‌کس نگفت چطور باید نبودنت را یاد بگیرم، وقتی تمام امنیتِ کودکی و جوانی‌ام را با حضورت معنا کرده بودم. من با شما در کتاب‌ها آشنا نشدم که میان کتاب ها دنبالتان بگردم؛ من شمارا میان قاب عکسها پیدا نکردم که قاب عکستان کنم. من شما را "زنده" شناختم، و حالا، این نبودن، مثلِ یک زخمِ گشوده در روحم است. مغزم در فرسایش است و روحم، همچون کالبدی تهی، در میانِ این خلاء، مسیرِ خود را گم کرده است. برای نوشته‌ام هیچ پایان‌بندی ندارم؛ پیدا نمیکنم...که پایان این قصه فقط پایان من است. ۱۴.تیر.۱۴۰۵|مهوا