eitaa logo
↯♡ مࢪۅاࢪیدے دࢪ بهݜٺ♡↯
224 دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
2.4هزار ویدیو
77 فایل
ݕھ ناݦ ڂداے فࢪݜتھ ھاے ݫݦينے🌈🦋 🍭{اطݪا عاٺ کاناݪ}🍭 https://eitaa.com/tabadolbehshti صندوق نظرات 👇🥰 https://harfeto.timefriend.net/16926284450974 لینک رمان های کانال مرواریدی‌در‌بهشت 💫🌈 https://eitaa.com/romanmorvaridebeheshti
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🥀🍃🥀 🥀🍃🥀 🍃🥀 🥀 ⚜هوالعشق ⚜ 📕🥀 ✍ به قلم : 🍃 (قسمت اخر) به سمت ماشین رفتند ، وقتی نشستند مهدا با حرص رو به هادی گفت : ظاهرا آقای حسینی خیلی خریدای مهمی داشتن ! هادی : آره گفت خیلی واجبه بعد از تاخیر نسبتا طولانی محمدحسین ، سیدهادی رو به هانا گفت : اول شما رو برسونم ؟ ـ من میخوام برم خونه مهدا الان حالشـ... مهدا با آرنجش به هانا زد و گفت : هر دختری دوست داره تو مراسم خواستگاریش دوستشم باشه سید هادی : بله متوجهم ، خودتونم تو خواستگاری من از فاطمه بانو بودین تا رسیدن به خانه سکوت کرده بود و گاه و بی گاه به خرید های کادو پیچ شده محمدحسین نگاه میکرد و با حرص نفسش را بیرون میداد که هانا گفت : سکته کردی ! بعد از رسیدن به خانه با خداحافظی سرسری با خستگی و ناراحتی همراه هانا در را باز کرد و داخل شد . بعد از توضیحات مختصری به مادرش به اتاقش رفت و آماده منتطر خواستگار ها ماند . مائده و هانا با شور و شوق در حال بازرسی لباس انتخابی بودند . اما مهدا افسرده از بیخیالی محمدحسین ، تسبیح جامانده از راهیان نور را در دست میچرخاند و به آن زل زده بود مائده : هانا خانم بنظرتون لبنانی بپوشه بهتره یا شال ؟! ـ بنظرم شال ـ روسری بهتره ها ! ـ بذار نظر مرصادو بپرسیم مرصــــــــــــــاد ؟ آقا مرصــــــــــــاد پسرم ؟ مرصاد با اعصابی بهم ریخته یا اللهی گفت و در را باز کرد : بله با من کار داشتین ؟ ـ آره بنظرت شال بهتره یا روسری ؟ ـ مگه فرقیم داره ؟! مهدا ؟ ـ هوم ـ تو واقعا راضی شدی اینا بیان ؟ تو که مخالف بود... ـ الان موافقم ـ خودت میدونی ، خوشبخت باشی آبجی در را کوباند و رفت که هانا گفت : این دیگه چشه ؟ انگار میخوان بزور اینو شوهر بدن ! مائده : نه فقط غیرتی شده ! مهدا با هیچ انگیزه ای در حال چای گذاشتن بود که خواستگار ها رسیدند ، با شنیدن صدای میهمانان از آشپزخانه بیرون آمد و با دیدن صحنه رو به رویش ماتش برد . محمدحسین در آن کت و شلوار سرمه ای و گل به دست همراه آن کادویی که تا دقایقی پیش روی اعصابش بود جلو آمد آنها را بسمتش گرفت . مهدا از شک بیرون آمد و گفت : نرفتین خواستگاری دختری که قرار بود روسری انتخابی منو بپوشه ؟ ـ چرا رفتیم ، زیاد خوشم نیومد ازش خیلی لوس بود مهدا بی توجه به موقعیت گفت : بیشتر از شما ؟ محمد حسین خندید و گفت : آره ولی واقعیت اینکه ، دلم فرمون کج کرد و کشید منو اینجا ، خواستگاری دختری که اولین بار پاکی و عشق رو توی تک تک رفتارش دیدم ... کسی که عشق بالا سری رو توی قلبم جاویدان کرد ، تو ... 🍃محافظ عاشق من 🍃 ـ خوش اومدین ♥ !!! اصفهان ۱۳۹۶ هانا کتاب را می بندم و اشکم روان میشود زیباترین خواستگاری بود که دیده بودم ، من و محمدحسین و فاطمه این نقشه را کشیدیم و بزرگ تر ها همراهیمان کردند ، آن شب از زیبا ترین ساعات عمرم شد .... ♥️🍃به پایان رسید این دفتر حکایت همچنان باقی ست ....🍃♥️ ۱۳۹۹/۴/۱۰ ۰۱:۳۲˝ •┈┈••✾•♥️•✾••┈┈• در من بدمی زنده شوم یک جان چه بود صد جان منی •┈┈••✾•♥️•✾••┈┈• ✍کلام نویسنده: ف. میم بر من ببخشید اگرناتوان بودم درادای حق مطلب تمام تلاشم بر این بود که یادآوری کنم زنان سرزمینم قهرمانانی هستند که غفلت ما از این مسئله میتواند فاجعه بیافریند ، بی شک بخش موثری از بقای یک ملت وابسته به زنان توانمند آن است. ↯♡ مࢪۅاࢪیدے دࢪ بهݜٺ♡↯ ‌‌‌‌‌‌‌‌༻♡@Morvaariddarbehesht♡༻ 🥀🍃🥀🍃🥀🍃🥀🍃🥀🍃🥀
پایان رمان😍
بسم‌الله الرحمن الرحیم
🍃🌸صبحتـون زیبـا 🌷🍃 امیدوارم یه روز خوب 🍃🌸با کلی انگیزه 🌷🍃پیش رو 🍃🌸داشته باشین 🌷🍃با کلی خبرای خیلی خوب 🍃🌸آدینه تـون پُـر انـرژی ↯♡ مࢪۅاࢪیدے دࢪ بهݜٺ♡↯ ‌‌‌‌‌‌‌‌༻♡@Morvaariddarbehesht♡༻
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
آرزو شده مشهد هم.. 🚶🏻‍♂:)! ↯♡ مࢪۅاࢪیدے دࢪ بهݜٺ♡↯ ‌‌‌‌‌‌‌‌༻♡@Morvaariddarbehesht♡༻
حضوردرسوریه‌ اخلاق‌اوراتحت‌تأثیرقرار‌داده‌بود ونورانیت‌خاصےدرصورتش‌دیده‌می‌شد‌(: ↯♡ مࢪۅاࢪیدے دࢪ بهݜٺ♡↯ ‌‌‌‌‌‌‌‌༻♡@Morvaariddarbehesht♡༻
یک‌نفررفت‌و جھانےبھ‌هم‌ریختシ💔ˇˇ ↯♡ مࢪۅاࢪیدے دࢪ بهݜٺ♡↯ ‌‌‌‌‌‌‌‌༻♡@Morvaariddarbehesht♡༻
•🙂✨• گفت:‌ تجربۍ‌میخونم؛ قراره‌پزشڪ‌بشم🤞🏻 گفتم :‌ بندگۍ‌میخونم؛‌ قراره‌شهیدبشمツ♥️ ↯♡ مࢪۅاࢪیدے دࢪ بهݜٺ♡↯ ‌‌‌‌‌‌‌‌༻♡@Morvaariddarbehesht♡༻
کلاس با استاد ابراهیمی، استاد راه درست🌱 پ.ن : فردا که دوره تموم میشه با غم دلتنگی چی کار کنم؟😢
مامان و بابا و پسر بینهایتیا، به همراه بیش از ۳۰۰ نفر دخترای بینهایت😁❤️🌱
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا