💕 #بزم_محبت
#پارت60
منتظر بودم محمد سکوتش رو بشکنه. هر ثانیه نفسم سنگین تر میشد.
- کاش بتونم اونقدر خوب باشم که همه غم هاتون رو فراموش کنید.
این جوابی نبود که منتظر بودم بشنوم. این رویایی بود که بهش فکر هم نکرده بودم. حرف محمد خیلی شیرین بود. سبک شدم و نفس حبس شدم رو با آرامش بیرون دادم. سرم رو بلند کردم و لبخند عمیق محمد رو شکار کردم. با لبخند جوابش رو دادم و دوباره نگاهم رو به روبروم دادم.
- تو دختر پاکی هستی که با این فشار ها بازم به خدا نزدیک شدی. من تک پسر لجباز خانواده ام بودم که برای قاطی شدن تو جمع هم کلاسی هام همراه امیر اومدم دنبال پیدا کردن دوست دختر. اما تو قلبم رو تکون دادی. وقتی دیدمت دلم نمیخواست دوست دخترم بشی. دوست داشتم زندگیم باشی. برای بدست آوردنت نذر کردم و سمت خدا و نماز رفتم.
محمد تو حرف هاش شما رو به تو تبدیل کرده بود .این یعنی از تصمیمش مطمئنه. ولی خانواده اش چی؟ بی هوا وسط صحبتش پریدم و گفتم
- شما نگران تصمیم خانواده تون نیستید؟
به روم نیاورد که وسط حرفش پریدم و به چهره از خجالت سرخ شدم لبخندی زد و گفت
- نه نگران نیستم ... تو هم نگران نباش.
معلومه خسته شدی. الان برات آبمیوه میگیرم.
سریع از جاش بلند شد و به سمت بوفه رفت و منتظر جوابم نشد. ذوق خاصی تو رفتارش بود. به حرفهام فکر کردم. من تو حرف هام تایید کرده بودم که جوابم مثبته. حتما برای همین راحت و صمیمی باهام حرف میزنه.
به سمت بوفه نگاهی انداختم. یکهو یاد زهرا افتادم. سریع باهاش تماس گرفتم
- الو سلام زهرا کجایی؟
- سلام دوست حواس پرت خودم ... خونه ام
- خونه؟؟
- آره ... پس چی ... انتظار داشتی دو ساعت منتظر بمونم تا حرفهات با سالاری و صولتی تموم بشه بعد یادم بیوفتی؟
- ببخشید باور کن خودم هم غافلگیر شدم.
- خب حالا چیا گفتین؟
- پای گوشی که نمیشه. دیدمت حرف میزنیم.
- باشه. هرچند شک دارم به من اطلاعات بدی.
محمد آبمیوه و کیک به دست سمتم اومد
- میبخشی. رفتنی یادم رفت بپرسم چی دوست داری.
♠️♠️♠️♠️♠️♠️♠️♠️♠️
💕نویسنده_غفاری
#مرواریدیدربهشت
~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
♧♧♧
@Morvaariddarbehesht
♧♧♧
~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
💕 #بزم_محبت
#پارت61
امتحانات ترم اول شروع شد. مادربزرگ از همیشه ضعیف تر شده بود. رسیدگی به مادربزرگ و شب بیداری برای امتحانات توانم رو گرفته بود. از امتحان که بیرون اومدم احساس ضعف داشتم
- فرشته ...
محمد جلوم ایستاد و گفت
- سلام ... خوبی؟
صمیمیت محمد خجالت زدم میکرد ولی روم نمیشد چیزی بگم. خود کرده را تدبیر نیست. وقتی از احساسم مطمئنش کردم باید فکر اینجاش رو هم میکردم.
- سلام ... ممنون خوبم.
- ولی به نظر نمیاد. رنگت پریده. زیر چشمهات هم گود افتاده.
- بخاطره امتحاناته. مادربزرگ هم زیاد حالش خوب نیست
- پس تو فشاری. وقت نداری استراحت کنی؟
صدام کمی میلرزید. با خجالت گفتم
- ممنون که نگرانم هستید. امتحان فردا رو که بدم وقتم آزاد میشه.
- کاری از دست من برمیاد؟
یک لحظه نگاهم به چشم های پریشون محمد افتاد. چقدر خوبه که یکی نگرانمه. بی اراده بغضی به گلوم چنگ زد و چشم هام پر شد. چقدر ضعیف شدم. سریع نگاهم رو دزدیدم. ولی دیر شده بود و محمد اشکی که از چشمم چکید رو دید. دستپاچه شد
- گریه میکنی؟
با دست اشکم رو پس زدم و سعی کردم به خودم مسلط باشم. با لبخند تلخی گفتم
- همش تقصیر زینبه. مشغول امتحاناتشه و من کسی رو نداشتم تا باهاش حرف بزنم ... ببخشید شما رو هم ناراحت کردم.
- تنهایی تو قلبم رو به درد میاره.
با این حرفش سرم رو بلند کردم. کلافه دستی تو موهاش کشید و نگاهم کرد. سرم رو پایین انداختم.
- مثل اینکه خیلی با خانم اکبری صمیمی نیستی
- هر حرفی رو به هر کسی نمیشه گفت. زینب در حقم خواهری کرده. حتی اون هم تا یه حدی میتونه همراهیم کنه.
- من بی حد همراهت میشم ... دو ماه دیگه ... اگه خدا بخواد میام خواستگاریت و دیگه هیچ وقت نمیذارم احساس تنهایی کنی و اینطوری تحت فشار باشی
از محبتش شرمنده شدم. دلم میخواست بهانه ای برای خداحافظی داشته باشم. خیلی با مهربونی هاش خجالتم میداد. با دیدن زهرا که از جلسه امتحان بیرون میومد نفس راحتی کشیدم و با محمد خداحافظی کردم.
♠️♠️♠️♠️♠️♠️♠️♠️♠️
💕نویسنده_غفاری
#مرواریدیدربهشت
~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
♧♧♧
@Morvaariddarbehesht
♧♧♧
~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
💕 #بزم_محبت
#پارت62
یاسین به محمد نزدیک شد و دم گوشش گفت
- چی به فرشته گفتی اشکش رو درآوردی؟
محمد با اخم به یاسین تشر زد
- یاسین؟؟؟ ... من سر فرشته با کسی شوخی ندارم. خوشم نمیاد همش حواست بهش باشه.
- ا ... منم سر زنداداشم با کسی شوخی ندارم. بار آخرت باشه اشکش رو درمیاری.
محمد از حرف یاسین خنده اش گرفت و سر تاسفی تکون داد
- تو آدم بشو نیستی.
****
امتحان آخر رو دادم و از کلاس بیرون اومدم. نگاهی به حیاط انداختم ولی زهرا رو ندیدم. خواستم باهاش تماس بگیرم که متوجه پیامکش شدم
؛ ببخشید فرشته علی منتظرم بود من رفتم
تنها به سمت خروجی دانشگاه رفتم. به پشت سرم نگاه کوتاهی کردم. محمد و کمالی هم امتحانشون تموم شده بود و از ساختمون خارج میشدن.
نگاهم رو از محمد گرفتم و به روبرو دادم. پام رو که از دانشگاه بیرون گذاشتم روبروم ماهان رو دیدم. اینجا چکار میکنه؟ قلبم تیر کشید.یک قدم به سمت نگهبانی برداشتم و دستم رو به دیوارش گرفتم تا زمین نخورم. احساس سرگیجه کردم. چشم هام سیاهی میرفت. به کمک دیوار نشستم و چشم هام رو بستم
- فرشته ... فرشته ... چی شدی؟
ماهان صدام میکرد ولی من نمیتونستم جواب بدم. شونه هام رو تکون داد ولی فرقی به حالم نکرد. صدای مضطرب محمد رو شنیدم
- چی شده؟ فرشته ...
چند لحظه سکوت بود.
- تو ماهانی؟
- آره. شما؟؟؟
- فعلا کمک کن ببریمش بیمارستان بعد باهم حرف میزنیم.
جونی تو پاهام نبود. ماهان به سختی منو بلند کرد
- این ماشین منه. بذارش عقب.
ماشین حرکت کرد و من احساس ضعف شدیدی میکردم. صداهارو میشنیدم ولی قدرت پاسخ گفتن نداشتم.
- از کجا منو میشناختی؟
- خود فرشته گفته بود.
- خواستگارشی؟ فکر نکنم فرشته بی دلیل با کسی صمیمی بشه.
- آره ... خواستگارشم
احساس کردم دیگه صداها واضح نیستن و سکوت سنگینی منو با خودش برد.
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
💕 نویسنده_غفاری
#مرواریدیدربهشت
~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
♧♧♧
@Morvaariddarbehesht
♧♧♧
~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
💕 #بزم_محبت
#پارت63
ماهان و محمد هر دو غمگین به چهره زرد و بی حال فرشته چشم دوخته بودند. دکتر سکوت رو شکست و گفت
- نگران نباشید ضعف داره که گفتم سرم و تقویتی بزنن. شوک هم بهش وارد شده که با آرامبخش بهتر میشه. تا سرمش تموم شه بهوش میاد و میتونید مرخصش کنید.
هر دو اتاق رو ترک کردند و روی نیمکت های روبروی اتاق نشستند.
- چی شد اومدی سراغ خواهرت؟ فرشته میگفت شما ازش خبر ندارید.
- فرشته گفته؟ البته عجیب نیست که اینطور فکر کنه. همون روزی که رفت پدرم همه جا رو دنبالش گشت. وقتی فهمید خونه مادربزرگشه با مامان تصمیم گرفتن کاری به کارش نداشته باشن و دورادور حواسشون بهش باشه. از وضعش خبر داشتیم ولی نمیشد باهم باشیم.
- الان چی شده که اومدی سراغش؟
- هیچی. چند روز پیش دیدمش. خیلی ناراحت و ضعیف به نظر میومد. با خودم گفتم چرا کمی باهاش صمیمی نمیشم که اگه به کمکم احتیاج داشت بتونه بهم بگه. درسته ازش کوچکترم ولی بازم یه پسرم و بعضی وقتها میتونم حمایتش کنم
- کار خوبی کردی. فقط وقت خوبی نیومدی.
- چرا؟
- مادربزرگش مریضه و فرشته نگرانه اگه اتفاقی براش بیفته مجبور بشه برگرده پیش شما. تو هم تو اوج استرسش یهو پیدات شد.
محمد از روی صندلی بلند شد و به دیوار کنار در اتاق تکیه داد. حالا روبروی ماهان بود
- فرشته گفته بود دو سال ازش کوچکتری. ولی بزرگتر از سنت به نظر میای ... فرشته خیلی تنهاست. حالا که اومدی باهاش صحبت کن و دلش رو قرص کن که ازش حمایت میکنی. شاید اینجوری کمتر احساس بی کسی کنه.
- کاش شرایطم جوری بود که بتونم کامل حمایتش کنم. پدرم که اگه بفهمه عصبانی میشه. مادرم هم تکلیفش مشخص نیست. یه روز میگه نمیخوام اسمش رو هم بشنوم. یه روز هم یواشکی براش اشک میریزه.
باید مخفیانه براش برادری کنم.
ماهان متفکرانه به محمد نگاهی کرد و گفت
- رسمی رفتی خواستگاریش؟ با خانواده؟
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
💕 نویسنده_غفاری
#مرواریدیدربهشت
~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
♧♧♧
@Morvaariddarbehesht
♧♧♧
~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
💕 #بزم_محبت
#پارت64
- نه هنوز به خانواده ام نگفتم. قراره برای عید باهاشون صحبت کنم بریم خواستگاریش.
- چرا دو ماه دیگه؟ اگه مطمئنی چرا با خانواده ات صحبت نکردی؟
محمد نگاهی به اخم های ماهان کرد و با لبخند تلخی گفت
- من چند ماه پیش میخواستم برم خواستگاریش. ولی خواهرت از عجله من ناراحت شد
چهره متعجب ماهان باعث شد محمد با طعنه صحبت کنه
- از بس تنها و بی کسه تصمیم گرفتن براش سخته.
ماهان گره اخمهاش رو بیشتر کرد و سرش رو پایین انداخت. به خودش پورخندی زد. صدای گوشیش بلند شد . دست تو جیبش کرد و گوشی رو جلوی چشمش گرفت. دست سمت صفحه برد ولی منصرف شد. از جاش بلند شد و چند قدمی از محمد دور شد. صفحه رو لمس کرد و جواب داد
-سلام بابا
- ...
- ممنون خوبم
- ....
- بیرونم. با یکی از دوستام
ماهان با حرص پاش رو جلو و عقب میکرد و به دیوار ضربه میزد.
- نه نمشناسید اسمش محمده.
- ...
-آخه ...
- ...
- چشم.
ماهان کلافه گوشی رو تو جیبش گذاشت و برگشت کنار محمد.
- میدونم نباید اینو بگم ولی میشه شما فرشته رو مرخص کنید؟
- باید بری؟
- پدرم خیلی عصبانی بود. اصرار داشت برم خونه. اگه بفهمه کجام دیوونه میشه.
محمد نگاهی به چهره شرمنده ماهان کرد و یاد خودش افتاد که تو سن ماهان چقدر از عصبانیت پدرش میترسید و رو حرفش حرف نمیزد.
- مشکلی نیست تو برو.
- میشه شماره شما رو داشته باشم
- حتما. شماره فرشته رو هم بهتره داشته باشی.
با رفتن ماهان محمد با مادرش تماس گرفت و گفت نهار رو بیرونه. تماس رو قطع کرد و منتظر تموم شدن سرم فرشته جلوی اتاق شروع به قدم زدن کرد.
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
نویسنده_غفاری
#مرواریدیدربهشت
~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
♧♧♧
@Morvaariddarbehesht
♧♧♧
~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
💕 #بزم_محبت
#پارت65
چشمم به در بود. سرمم تقریبا تموم شده بود. نگران بودم که ماهان مادر و سامان رو خبر کرده باشه. در باز شد و دکتر وپشت سرش محمد داخل شدند. کمی سرم سنگین بود ولی سریع نشستم. منتظر بودم که ماهان هم بیاد ولی خبری نشد
- ماهان رفت. نتونست بمونه.
محمد متوجه انتظارم شده بود. نگران نگاهش کردم و سریع سرم رو پایین انداختم. چرا منتظر نشد باهام حرف بزنه. نکنه بره و با مادر و سامان برگرده. اصلا چرا اومده بود سراغم. چرا منو تنها بین غریبه ها گذاشت و رفت. سرم پر از سوال و احساس های متناقض شد. با دستهام صورتم رو پوشوندم و گریه کردم. شاید کمی آروم بشم.
- دخترم آروم باش. اگه حالت بد بشه نمیتونم مرخصت کنم
محمد به طرف اومد و یک قدمیم ایستاد.
- فرشته گریه نکن. من با ماهان صحبت کردم. گفت فقط اومده بود که تو رو ببینه. کاملا برادرانه نگرانت بوده. به کسی هم چیزی نگفته. الان هم اگه مجبور نبود دوست داشت بمونه و باهات حرف بزنه.
با حرفهای محمد کمی آروم شدم. با دست اشکهام رو پاک کردم. ازش خجالت میکشیدم که اینطور مثل بچه ها گریه میکردم. بدون اینکه سرم رو بلند کنم گفتم
- ببخشید شما رو به زحمت انداختم.
دکتر به پرستار گفت که سرمم رو باز کنه و مرخصم. اصلا متوجه اومدن پرستار نشده بودم. محمد گفت که میره کارهای ترخیصم رو انجام بده و پشت سر دکتر از اتاق بیرون رفت. پرستار هم سرم رو باز کرد و رفت.
منم آماده شدم و از اتاق بیرون اومدم. هنوز احساس ضعف داشتم. روی نیمکت نشستم و فکر کردم که چطور پول بیمارستان رو به محمد برگردونم.
- برگه ترخیصت رو گرفتم. بلند شو بریم.
دستهام رو تو هم فشردم و آروم لب زدم
- شرمنده که شما رو به دردسر انداختم. لطفا هزینه بیمارستان رو بگید چقدر شد تا بیشتر از این خجالت نکشم.
محمد با یک صندلی فاصله کنارم نشست.
- میدونم از حجب و حیا این طور مثل غریبه ها با من رفتار میکنی. ولی من به تو به چشم همسر آینده ام نگاه میکنم. حالا که جوابت مثبته من نسبت به تو احساس مسئولیت میکنم. اگه به تعارف کردن ادامه بدی واقعا دلخور میشم.
از خجالت حرف هایی که محمد گفت دست هام رو به هم فشردم و لبم رو دندون گرفتم. کاش اینجور صمیمی نمیشد.
با لبخند نگاهم کرد و گفت
- الانم بلند شو بریم یه چیزی بخوریم
◾️◾️◾️◾️◾️◾️◾️◾️◾️
💕 نویسنده_غفاری
#مرواریدیدربهشت
~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
♧♧♧
@Morvaariddarbehesht
♧♧♧
~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
《ـبسمِـخٰالقِـریحٰانھها⛅️🎀》
⤺✰⤺✰⤺✰⤺✰⤺✰⤺✰⤺✰
•↲بہخودممـےبالمـ😌🌸
•↲چونیکدخترفاطمیام🍓👸🏻
•↲اینجاسرزمینِدخترهایـے✨
•↲ازتبارزهراست💭🌱
•↲بالنآرزوهاتوپروازبدھ👸🏻🦋
•↲وشیرینترینحالدخترونہرو🍯🤤
•↲ڪنارجمعیاز💕🎡
•↲ملڪھهاتجربھ ڪن!!🍕🌻
•↲بھ دورهمـےِدلبرترینها🐼☘
•↝⌈𝐉𝐎𝐢𝐍💓🌤⌋↷
@chadoraneh113🌻💛﹞⇙
@chadoraneh113🍊🧡﹞
@chadoraneh113🌵💚﹞⇙
منتظرتونـ هستیمـ...🕊