امشب خیلی "مرا دردیست اندر دل که گر گویم زبان سوزد، وگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد" ام.
باشگاه ثبت نام کردم، این ماه حتی اگر قبل از شروع کلاسا از استرس رعشه به تنم بیفته هم مجبورم که برم، خوبه، غلبه کردم.
هر چقدر ورزش کنم، به کارایی که میخوام برسم، وزنم کم بشه، نقاشی کنم، هر چقدر سعی کنم قشنگ بپوشم، قشنگ حرف بزنم، کتاب بخونم، چله هامو رعایت کنم، به ایده هام فکر کنم، بنویسم، پاک نویس کنم، آهنگ بخونم، به این فکر کنم که کی هستم باز هم راضی نیستم از اون چیزی که امروز می ایسته و خودش رو توی اینه میبینه. هیچوقت راضی نیستم، هر چی هم که بشه باز میخوام جای دیگران باشم. جای اون هایی که به نظر زیبا تر از منن. انگار هر بخشی از وجودم برگرفته از کساییه که دوسشون داشتم، هیچ چیز از خودم ندارم.
امشب برای سبز پوش مینویسم و میرم. شاید چند روز، شاید یک هفته و شاید بیشتر.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
امشب برای سبز پوش مینویسم و میرم. شاید چند روز، شاید یک هفته و شاید بیشتر.
فقط تا زمانی که بتونم برای سوال من کیم؟ و الان چی میخوام از خودم و زندگیم؟ جوابی پیدا کنم. موندن و نموندتون دست خودتونه و من میدونم که میرید، ولی خب نرید، چون من در نهایت برمیگردم. همین.
میخواستم امروز صبح برات بنویسم، در واقع براتون، برامون. ولی هی گفتم حالا وقت هست، حالا عصری مینویسم، حالا..
میخواستم بگم فقط با اینکه داریم دور میشیم، با اینکه خیلی چیزایی که میخواستم بگم و قیدشو زدم ولی من خیلی دوست دارم، خیلی دوستون دارم، خیلی دوسمون دارم. ننوشتم. الان دیگه واقعا فهمیدم برام مهم نیست.