یاسهاسبزخواهندشد ؛
دیروز، بیستویکم اردیبهشت ماه. یه جشن کوشمولو. با حضور افتخاری خاله (دیالوگ های شاهکارمون☝️🏻) و بلاخره به ثمر رسیدنِ همه برنامهها. و خوشحالی بی اندازه و یه عالمه حرفی که نگهشون داشته بودم تو دلم. خدا شکرت برای همه چیز.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
این منم و ذوقها و شوقهام که داره جلو چشمام آتیش میگیره.
بچهها جون خیلی ازتون معذرت میخوام که فرصت نمیکنم ناشناسهارو جواب بدم😭. ببخشید مَرا.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
درباره این، این چشمه. اون شب آخرش هرچی نگاه میکردم حس میکردم چقدر کج و کوله است، ولی خب بعدش که نگاهم عادتش رو از دست داد، قشنگ نگاهش کردم و خوشحال شدم که اون شب کشیدمش. هم این هم اون کوه ذوقهای آتیش گرفتهام.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
درباره این، این چشمه. اون شب آخرش هرچی نگاه میکردم حس میکردم چقدر کج و کوله است، ولی خب بعدش که نگ
شاید حس کردم برای چند ساعت دوباره به حانیه رنگی رنگی هنرستانی نزدیک شدن، به همونی که وقت میزاشت که چه جزئیاتی رو با آبرنگ در بیاره و ازشون لذت ببره. همونی که برای خودش اسکرب بوک میساخت و خاطراتش رو اینطور ثبت میکرد. همون حانیهای که هنوز نیازی نداشت دنبال ذوقهاش بگرده..
یاسهاسبزخواهندشد ؛
شاید حس کردم برای چند ساعت دوباره به حانیه رنگی رنگی هنرستانی نزدیک شدن، به همونی که وقت میزاشت که چ
دلم نمیخواد حرف های زشت و نا امید کننده بزنم، اصلا! ولی حس میکنم یادم نمیاد چطوری ذوقهام رو نگه میداشتم. نیاز دارم دوباره با خانم موسوی کلاس داشته باشم و برام از شوق بگه. دوباره از اول توصیفش کنه و من یادم بیاد، که شوق چی بود.
حالا ولی قرار گذاشتیم که هر شب یه نقاشی بکشم تا شاید اسکچ بوک من از مالِ احمد قشنگ تر بشه و یادم نره که نقاشی کشیدن چطوری بود.