eitaa logo
یاس‌ها‌سبز‌خواهند‌شد ؛
3.1هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
702 ویدیو
10 فایل
هوالمعشوق : ) ما به زودی سبز خواهیم شد عزیزم، زیر سایه یک چنار. آن زمان که گنجشک‌ها رسیده باشند به مقصد و نامه‌هایِ من به دست‌ِ تو. وقتی بخوانیشان، آنگاه سبزخواهیم شد. [ ده روز مانده به پایانِ تابستانِ چهارصد ]
مشاهده در ایتا
دانلود
یاس‌ها‌سبز‌خواهند‌شد ؛
چفیه و عبا و انگشتر، خداحافظ..
حاصلِ چهل‌و‌هشت ساعت کار، البته به قول محامد با پروسه ایده پردازی و از نقطه صفر، هفتادو دو ساعت : )
توی ده روز گذشته خیلی کم خونه بودم، خیلی کم خانوادم رو دیدم ولی فکر کنم می‌ارزید.
یاس‌ها‌سبز‌خواهند‌شد ؛
من نمیخواستم بره این کلافم کرده..
قلبم سنگینه، خیلی سنگین هرچی بیشتر از آقا عکس و فیلم‌ نگاه میکنم هرچقدر بیشتر محول مراسم تشیع و تدفین میشم و هرچی از روز تشیع تهران میگذریم، بیشتر و بیشتر و بیشتر قلبم سنگین میشه..
انگار دارم خفه میشم بچه‌ها :: )
یاس‌ها‌سبز‌خواهند‌شد ؛
غمتو نبینم؛)
آقایی رو اوردن شبکه سه :: )))) دیدمش دوباره گریم گرفت..
https://eitaa.com/Metanoya_i/3553 قبول باشه و یه عالمه متشکرم:)
چقدر این روزها کم از تو نوشتم عزیزدلم، غم‌هایم از آن روز‌هایی که حماسه داشتند و به نوشتن وادارم می‌کردند تا یادم نرود مسیری برای رفتن مانده، گذشته‌است و حالا آنقدر سیاه‌ست که گریه‌های این چند روز‌ هم، ذره‌ای ازشان کم نکرده‌ست. اینطور بگویم خسته‌ام، درمانده‌ام. نمیدانم در من چه شده اما دیگر ذوقی نمانده، شوقی نمانده دیگری انگیزه‌ای، آن چیز و آن کسی که همیشه مرا به زندگی در این جهنم مجاب می‌کرد، نمانده. رفته‌ست. به گمانم اکنون نجف باشد، در جوار مولایش، مولایت. همه جا اسم و تصویر توست. هرجای شهر که چشم بچرخانم تو داری نگاهم می‌کنی، هر خبری را بخوانم به تو مربوط می‌شود و هرکار کنم نمی‌توانم از این غم عمیق بگریزم.. من غم‌ تو را به گمانم هضم کرده بودم، از تو فقط برایم یک راه و یک هدف و شوق باقی مانده بود، اما انگار همه این اتفاقات دست به دست هم داد، زخم عمیقم.. زخم عمیقِ ما میلیون‌ها آدم، سرباز کرد، حالا هرکار می‌کنم بسته نمی‌شود. تابوت تو را، چقدر واژه غریب و لعنتی‌ست، همان به قولی مستطیلی که امامه مشکی‌ات را روی آن گذاشته بودند از دور دیدمش. داشتم جلوی چشمانم خاک برسر شدنم را، بی پدر شدنم را تماشا می‌کردم. من و هزار هزار بچه یتیم دیگر که صورت‌هایشان را افتاب سوزانده بود و قلب‌هایشان را داغ تو. قلب من که شده‌ست ذغال، بقیه را نمی‌دانم. اسم اینهایی که می‌نویسم نمیدانم چیست، شاید دارم بلند بلند دردودل می‌کنم دورتان بگردم. دلم برایتان قدر یک سر سوزن شده‌ست، گاهی فکر می‌کنم کاش هرجور بود من قبل از شما مرده بودم این روز‌ها را هیچوقت تصور نکرده بودم، نمیدانستم بدون تو زندگی چگونه‌ست بنا نبود یک روز به جای پشت سرت، بر پیکرت نماز بخوانم. ای خدایِ بزرگ من، هرچی میروم عقب فقط یادم می‌آید یک روز که فهمیدم دنیا چیست و کجاست و خوب و بد یعنی چی، بابا به من یاد داد که تو بهترین آدم دنیایی و از همان زمان یاد گرفتم که دورت بگردم و تصور کنم که روزی میشود برایت بمیرم؟ من قبل ترش یادم نیست، من تعریف آدم خوب را با تو درک کردم، من اصلا دنیایِ پیش از تو را ندیده بودم، نمیدانستم یک روزی دنیا میتواند چنین خنجر بزند به آدم‌ها، که خوب‌ترینشان و قوت قلبشان را ببرد.. پیر شدم باباجان، در بیست‌سالگی، صد سالم شد آن وقت که برای اولین و آخرین بار دیدمت، و تو برای همیشه از شهر ما رفتی. دیدارمان به روز رجعت.. [پ.ن: از دلتنگی و فراق و غم نوشته شد در ساعت یک‌ بامدادِ هیفدهمِ تیرماه چهارصد و پنج] -
هدایت شده از مُرتاح
مدارا کن ای خاک با خوبِ من...
من نمی‌گویم که کاش امشب مرا با تو دفن می‌کردند. من می‌گویم کاش مرا جای تو در آن قبر می‌گذاشتند و تو باز به بیت‌رهبری بازمیگشتی.