حالم با اینجوری دانشگاه رفتن خوب نیست.. دلم برای زیستن در اون محیط و کنار آدمهای اونجا تنگ شده. من تازه حضورم رو اونجا احساس کرده بودم، یعنی احساس میکردم اینجا جاییه که باید وایسم و برای خودم و زندگیم و انقلاب کاری بکنم (من کی باشم برای انقلاب کاری بکنم) ولی الان واقعا یک نمیدانم شدم.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
حالم با اینجوری دانشگاه رفتن خوب نیست.. دلم برای زیستن در اون محیط و کنار آدمهای اونجا تنگ شده. من
ولی همین امروز داشتم بهش نصیحت میکردم که ما مگه تصمیم میگیریم کجا باشیم که براش برنامه بریزیم؟ خدا استاد بهم ریختن برنامههای از پیش تعیین شدهست : )
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
تصور میکنم. تصور میکنم پسرک قبل از جشن، آرایشگاهش را رفته. موهایش را حالت داده. کتوشلواری را که از چندماه قبل اصرار به خریدنش داشته و پدرش بالاخره توانسته برایش بخرد، پوشیده. خودش که ادکلن شخصی ندارد. از ادکلن پدرش چند پاف، طوری به کتش زده که لک نشود. پسرک جلوی آینه، وجنات مردانه خودش را که دیده لبخند زده. لپهایش گل انداخته. شبیه آدمبزرگها شده. مرد شده. پسرها با کتشلوار، خیلی آقا میشوند. مخصوصا با اولین کتوشلواری که در عمرشان میپوشند. مادرش قربان صدقه پسرک رفته. وان یکاد برایش فوت کرده و گفته ماشالا هفتقرآن به میان، ایشالا دامادیتو ببینوم. پسرک طوری راه میرود که خدای ناکرده غباری به کتوشلوار تازهاش ننشیند. لک به پیراهنش نیفتد. یک تار مویش جابجا نشود. او خوشحالترین مرد مراسم امشب است. گو که سور و سات مرد شدن او برپاست. چند لحظه بعد، حالا پسرک افتاده. کتوشلوار تازهاش، چاکچاک ترکشهاست. خونین و خاکی و پاره. لپهای گلانداختهاش مثل برف سفید شده و موهایش به هم ریخته. پسرک، شهید شده. مردتر شده. مردتر از خیلیها. و زنی میان جمعیت جیغ میکشد که پسری با کتوشلوار تازه مشکی ندیدید؟
«مهدی مولایی»
@m_molaie110
هدایت شده از در این گوشه از دنیا🇮🇷
من رو ببخشید اگر با نشر این تصاویر خاطرتون رو آزرده میکنم
اما حقیقت در عصر زندگانی ما همینقدر تلخ و خشن و هولناک است...
وقتی ماجرای قابها رو شروع کردم از این میترسیدم با دیدن این همه جنایت بعد از مدتی نسبت بهش بیتفاوت بشم
اما راستش
بیشتر از اون، میترسم خودم رو توی درس و کتاب و فیلم و روزمرگی غرق کنم و از واقعیتِ _هرچند دهشتناکِ_ این عصر فاصله بگیرم.
ما انسان قرن بیستویک هستیم!
این واقعیت ماست؛
جایی که یک اقلیت وحشی، مشروعیت دارند بچههای لطیف و نورانیِ بیگناه رو دسته دسته از بین ببرند...
وقتی نوجوونی چهارده ساله بودم، هرگز فکر نمیکردم روزی در دوران زندگی خودم بدتر از جنگهای جهانی و قحطی و سیل رو شاهد باشم.
حالا بیست و سه سالم تموم میشه و توی جهانی نفس میکشم که خونریزی به روزمرگی بدل شده...
میپرسی من چه کار میکنم؟
من میایستم و نمیسازم و خودم را از این واقعیت سیاه جدا نمیکنم
تا اون زمان که راز نجات انسانیت ظهور کنه!