یاسهاسبزخواهندشد ؛
ما شش تا ده تیر اصفهان بودیم و بلاخره نوبتش رسید که تعریفش کنم : )
#ولاکس
این مایی که میگم، من و شفی و زهرا و عسلیوس و دوست شفی بودیم. و چهارروز به شدت عجیب و غریبی و دور از ذهنی بود. انگار توی ابرا زندگی میکردیم، حرف میزدیم و راه میرفتیم.
وای چقدر حرف، حرفهای ناگفتنی. میدونی بنظرم همه باید یه دور پاشن برن اصفهان، همه برن اینجاهایی که ما رفتیم. بچهها بار اولشون نبود ولی من چرا و من احساس میکنم هر ماه باید برم اصفهان، بر ماه باید به خودم یادآوری کنم که چطوری دوست دارم زندگی کنم.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
من تا قبل از این سها رو نمیشناختم. بنظرم هنوزم نمیشناسم یعنی اگر قرار باشه بگم سها چیه، نمیتونم بگم و تعریفی براش ارائه کنم، ولی سها زنده ترین جایی بود که من در زندگیم توش قرار گرفتم.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
اینجاهم همچنان سهاست ولی بعدش داستانش رو براتون تعریف میکنم.
این بازی که در دستهایم میبینید نتیجه زندگی یه سری آدمها در سهاست. بنظر فقط یه بازیه ولی اگر شماهم اونجا بودین تا ببینید سازنده و ایدهپرداز این بازی چطوری براتون داستان خلق شدنش رو میگه، دیگه به چشم یک بازی معمولی نمیدیدینش، بخشی از زندگی و رشد یه سری انسان میدیدینش.. و من یکیشو خریدم و این بخشی از زندگی دوستان رو اوردم تهران : )
یاسهاسبزخواهندشد ؛
همه چیز از اینجا و یک صحبت بیست دقیقهای شروع شد. همه چیز از بین حرفهای حاجآقا بحرینان که گفت همه چیز در سادگی و بی رنگیه شروع شد. و این سادگی و بی رنگی، با ما آمد و آمد و آمد تا انتهای سفر، انگار خود سفر برای ما طرح بحث کرد.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
تابستون رفتیم اصفهان.
همون شب وقتی برگشتیم خونه گعده گرفتیم (با حضور افتخاری آب هویج هدیه مامان نرگس یکی از بچههای دانشگاه) اون شب یک بحث دیگههم اومد کنار سادگی و یک رنگی، زن چیه؟ کیه؟ کجاست؟ ماهم زنایم؟ ما کجاییم؟
یاسهاسبزخواهندشد ؛
اینجا بهیاره.
فرداش رفتیم بهیار، یه شرکت "دانشبنیان" در حوزه ساخت تجهیزات پزشکی اگر اشتباه نگم. و همونجوری که مشخصه هیچ شباهتی به یک کارخونه یا شرکت نداره. پر از گل و گیاه، خط تولید نداره و انگاری آدمها اینجاهم زندگی میتونن بکن، وسط زه فضای سخت مهندسی.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
در و دیوارها و اتاقها، پر از چیزهایی که به شما تلنگر میزدند که شما برای چی اینجایین؟ و شما مداوم داشتین در چشمهایی نگاه میکردین که از شما میخواستن نا امید نشین..