یاسهاسبزخواهندشد ؛
من تا قبل از این سها رو نمیشناختم. بنظرم هنوزم نمیشناسم یعنی اگر قرار باشه بگم سها چیه، نمیتونم بگم و تعریفی براش ارائه کنم، ولی سها زنده ترین جایی بود که من در زندگیم توش قرار گرفتم.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
اینجاهم همچنان سهاست ولی بعدش داستانش رو براتون تعریف میکنم.
این بازی که در دستهایم میبینید نتیجه زندگی یه سری آدمها در سهاست. بنظر فقط یه بازیه ولی اگر شماهم اونجا بودین تا ببینید سازنده و ایدهپرداز این بازی چطوری براتون داستان خلق شدنش رو میگه، دیگه به چشم یک بازی معمولی نمیدیدینش، بخشی از زندگی و رشد یه سری انسان میدیدینش.. و من یکیشو خریدم و این بخشی از زندگی دوستان رو اوردم تهران : )
یاسهاسبزخواهندشد ؛
همه چیز از اینجا و یک صحبت بیست دقیقهای شروع شد. همه چیز از بین حرفهای حاجآقا بحرینان که گفت همه چیز در سادگی و بی رنگیه شروع شد. و این سادگی و بی رنگی، با ما آمد و آمد و آمد تا انتهای سفر، انگار خود سفر برای ما طرح بحث کرد.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
تابستون رفتیم اصفهان.
همون شب وقتی برگشتیم خونه گعده گرفتیم (با حضور افتخاری آب هویج هدیه مامان نرگس یکی از بچههای دانشگاه) اون شب یک بحث دیگههم اومد کنار سادگی و یک رنگی، زن چیه؟ کیه؟ کجاست؟ ماهم زنایم؟ ما کجاییم؟
یاسهاسبزخواهندشد ؛
اینجا بهیاره.
فرداش رفتیم بهیار، یه شرکت "دانشبنیان" در حوزه ساخت تجهیزات پزشکی اگر اشتباه نگم. و همونجوری که مشخصه هیچ شباهتی به یک کارخونه یا شرکت نداره. پر از گل و گیاه، خط تولید نداره و انگاری آدمها اینجاهم زندگی میتونن بکن، وسط زه فضای سخت مهندسی.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
در و دیوارها و اتاقها، پر از چیزهایی که به شما تلنگر میزدند که شما برای چی اینجایین؟ و شما مداوم داشتین در چشمهایی نگاه میکردین که از شما میخواستن نا امید نشین..
از قضا، همون روز موقع نماز با یکی از مهندسین خانم بهیار حرف زدیم، و اینجا اولین جایی بود که ما فهمیدیم بحث حول محور اینکه ما زنایم و چه کارهایم قرار است با ما تا انتها همراه شود.
بیش از این نمیتوانم توضیح بدم، شاید چون خودمم درست حسابی در خاطرم نیست که چه برما گذشت، و چقدر بد، باید برگردم اصفهان و دوباره به خودم یادآوری کنم.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
و اما بن : )
استدیو انیمیشنی که همیشه ته ذهنم بود که باشه ولی روی زمین هیچوقت نبود. حالا یکسالیه که فهمیدم هست، و امسال این سفر بهم فرصت داد از نزدیک ببینمش، و اونجا آقای میرسعیدی با لهجه یتستسنسن اصفهانیش بهمون بگه فقط شروع کنید دنیال رویاهاتون و حرف اقا بدویید.
و فارغ از همه بحثهای اینجوری و حالب انگیز اصفهان، بهترین سفر دوستانه عمرم بود. در عین اینکه داشتیم یاد میگرفتیم و فضامون جدی بود و اکثر زمانهای خالیمون به حرفهای عمیق زدن میگذشت، اینقدر خندیدیم و بهمون خوش گذشت که انگار اومدیم سفر تفریحی. تا قبل از این من واقعا شاید با بچهها اینقدر ارتباط عمیقی نداشتم، ولی این سفر باعث شد انگاری در جدید به شنیدن داستان آدمها به روم باز بشه.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
و فارغ از همه بحثهای اینجوری و حالب انگیز اصفهان، بهترین سفر دوستانه عمرم بود. در عین اینکه داشتیم
کی از مهمترین درسهای این سفر برام این بود همیشه یادم باشه من داستان کامل زندگی آدمهارو نمیدونم. همیشه موقع نگاه کردن به کسی باید با خودم تکرارش کنم.