اما داشتم خدمتتون عرض میکردم که ما تقریبا هیچ شبی عین آدم نخوابیدیم و هیچ صبحی رو مثل آدم بلند نشدیم و هیچ وعده غذای آدمیزادیای نخوردیم و هیچ مکان تفریحی آدمیزادیای نرفتیم (فقط میدون نقشجهان، آره؟ فکرکنم آره، همینجایی که عکس مسجدش هست) ولی بینهایت خوشگذشت. و خوشگذشتنش دقیقا در لحظههایی بود که به نظر نباید خوشمیگذشت، مثلا توی اینکه نصف شب کلید نداشتیم کسی درو برامون باز نمیکرد و وسط کوچههای تاریک آواره بودیم. یا اینکه بهجای دلستر استوایی کلاسیک خریدیم و تا صبح نخوابیدیم، یا حتی اینکه شب آخر پونصد هزارتا زنگ گذاشتیم تا از اتوبوس جا نمونیم ولی آخرش بازم نزدیک بود دیر برسیم.. زندگی قشنگ بود، اون چهار روز همین.
این سفر رزقش آدمهاش بودن، از آدمهایی که از ابتدا باهاشون همراه شدم، تا کسانی که از اواسط راه شناختمشون و همنشینی و صحبت باهاشون روزیم شد. مهمترینشون، یه دختر بود به نام فضه : ) که انگار از آسمون خدا فرستادش تا بیاد و دوباره بشینه و یادمون بیاره که هنوز به سوال اینکه ما زنیم؟ و چکارهایم؟ جواب ندادیم. فضه فوقالعادهترین رزق این سفر بود.
وای دلم برای اصفهان و اون روزها تنگ شده. دلم برای چهار روزی که با اهالی سها زندگی کردیم و احساس کردیم جنگ تمام ناشدنیست، همه جا میدون جنگه و اتفاقا وسط جهاد کردن میشه زندگی کردن. جهاد کردن زندگیه، و جهاد امروز حتی میتونه ساختن یه بازیای باشه که همونقدری که تو موقع ساختنش ذوق کردی مخاطبش هم ذوق کنه..
یاسهاسبزخواهندشد ؛
بعد از اصفهان، تابستون عزیزترینم رو تشیع کردیم.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
بعد از اصفهان، تابستون عزیزترینم رو تشیع کردیم.
تشیع کردیم و برگشتیم موکب و کار کردیم و صبح تا شب اونجا بودیم که یادمون نیاد تو این شهر داره چه اتفاقی میفته.. واقعا صبح تاشب، اون طرح زیلوهای آبی ثمره به شب تا صبح نخوابیدن و غم خوردنه.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
بعد از اصفهان، تابستون عزیزترینم رو تشیع کردیم.
کاش عکس داشتم از تشیعت..
یا حداقل کاش مرده بودم قبل از تشیعت..
یاسهاسبزخواهندشد ؛
عه یه لپ زده بیرون...
تابستون ریحانه رو دیدم.