این سفر رزقش آدمهاش بودن، از آدمهایی که از ابتدا باهاشون همراه شدم، تا کسانی که از اواسط راه شناختمشون و همنشینی و صحبت باهاشون روزیم شد. مهمترینشون، یه دختر بود به نام فضه : ) که انگار از آسمون خدا فرستادش تا بیاد و دوباره بشینه و یادمون بیاره که هنوز به سوال اینکه ما زنیم؟ و چکارهایم؟ جواب ندادیم. فضه فوقالعادهترین رزق این سفر بود.
وای دلم برای اصفهان و اون روزها تنگ شده. دلم برای چهار روزی که با اهالی سها زندگی کردیم و احساس کردیم جنگ تمام ناشدنیست، همه جا میدون جنگه و اتفاقا وسط جهاد کردن میشه زندگی کردن. جهاد کردن زندگیه، و جهاد امروز حتی میتونه ساختن یه بازیای باشه که همونقدری که تو موقع ساختنش ذوق کردی مخاطبش هم ذوق کنه..
یاسهاسبزخواهندشد ؛
بعد از اصفهان، تابستون عزیزترینم رو تشیع کردیم.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
بعد از اصفهان، تابستون عزیزترینم رو تشیع کردیم.
تشیع کردیم و برگشتیم موکب و کار کردیم و صبح تا شب اونجا بودیم که یادمون نیاد تو این شهر داره چه اتفاقی میفته.. واقعا صبح تاشب، اون طرح زیلوهای آبی ثمره به شب تا صبح نخوابیدن و غم خوردنه.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
بعد از اصفهان، تابستون عزیزترینم رو تشیع کردیم.
کاش عکس داشتم از تشیعت..
یا حداقل کاش مرده بودم قبل از تشیعت..
یاسهاسبزخواهندشد ؛
عه یه لپ زده بیرون...
تابستون ریحانه رو دیدم.